تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
من دارم اینجا می میرم معنا؛ چرا حواست نیست؟!
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 24 اردیبهشت1388لحظه ی دلتنگی 17:57  به قلم مسافر کویر  | 

هربار که می آیم تا برایت بنویسم دست و دلم می لرزد. آخر من تو را بگذارم کجا بروم؟!...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388لحظه ی دلتنگی 18:54  به قلم مسافر کویر  | 

با دست تهی آمدنم عیبی نیست/مپسند که با دست تهی برگردم...

معنای من سلام
باز هم مسافر کویرت، عاشقت، مجنونت، بیقرار شده برایت؛ و دلتنگ... حالت خوب است معنا؟... تازگی ها چه خبر؟ بی خبر از دل دلواپس ما خوش می گذرد؟... از حال بی هوای من اگر بپرسی، خوبم و خراب. خوب خدا و خراب تو...
خوب خدایی که دوستم دارد. با تمام بدی هایم دوستم دارد. من هرچه بدتر می شوم، او مهربان تر. هرچه من رو می گردانم مهربانی اش فراگیرتر می شود تمام هستی ام را. خدایی که تنگ تر در آغوشم می گیرد هرچه من بیشتر دست و پا می زنم... هرچه بیشتر گلایه می کنم، گریه می کنم، بی تابی می کنم و خراب می شوم... خراب نبودن های تو. خراب تو که ندارمت... که باید باشی و نیستی... که از همیشه بیشتر باید باشی و نیستی... خراب لبخند تو که آرام دل آشوب من است... و چشم هایت که مرهمی ست بر تمام بیقراری هایم... من خوبم معنا... خوبم و خراب... خوب خدا و خراب تو...
دارم ستاره می شوم معنا... ستاره در حریم هوای حرمی که لایقش نیستم... خدایی که در این نزدیکی ست معنا، مرا دعوت کرده به خانه اش... خانه ای که جای فرشتگان است و پاکان... که نمی دانم چرا، چطور، به کدام اجازت می خواهد راهم ببرد به آنجا؟!... آنجا محل گذر فرشته هاست... فرشته هایی که مشق شب شان تکرار پاکی توست... مرا بی تو چطور راه می دهند آنجا؟... مرا که بدم، تاریکم، سیاهم. که اگر دوست داشتن تو روشنی ام نشود خودم هم خودم را گم می کنم بس که درگیر شده ام در پیچ و تاب های دنیا... من لایق نبودم معنا... به مسجدالحرام پا گذاشتن لیاقت می خواهد معنا... کار هر کسی نیست... تو باید آنجا بروی... تو که خوبی... که پاکی... چون منی روسیاه را چه به ملاقات خدا رفتن؟... اما دعوت کرده مرا خدا... دستم را گرفته که پا به پا ببرد به خانه اش... تو که نازنین ترینی معنا دعا کن که لایق باشم برای نفس کشیدن در پاکی بی حد و مرز هوای آنجا. دعا کن می رم پاک برگردم. دعا کن رفتنم مثل خیلی از رفتن ها خالی نباشد. دعا کن طوری برگردم که خودم شرم نکنم از دیدن تصویر خودم توی آینه. دعایم کن معنا... همه که به خوبی تو نیستند نازنین دلم... تو ماه باش، خورشید باش، آسمان باش؛... من اما دارم ستاره می شوم... دعا کن که ستاره ای خاموش نباشم...


پی نوشت : چیزی قریب به 50 ساعت دیگر من پرمی کشم برای پرنده شدن در ملکوت آسمان حرمی که آرزوی کوچک و بزرگ است. بدین وسیله از تمای دوستانی که به هر طریقی پا به خلوت دلتنگی های من گذاشته اند، چه آنان که آمده اند و ماندنی شده اند و می آیند هنوز هم، و چه آنها که یک بار گذرشان افتاده و فراموش کرده اند بعد طلب بخشش می شود. لطفا حلال کنید مسافر کویر را تا حقی از کسی برگردنش نباشد و منت خدایی که در این نزدیکی ست تمام شود بر او. یاد همه ی دوستان خواهم بود، اگر که خدا قبول کند...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 23:7  به قلم مسافر کویر  | 

بغض گلوگیر
کسی مسير خدا را به من نشان بدهد
دل سياه مرا دست آسمان بدهد

درون پيله ی سردرگمی اسيرم، آه!
کسی برای پريدن، به من توان بدهد

به دشت خيره شدم تا مگر که قاصدکی
نشانه ای به من از يار مهربان بدهد

و کاش رنگ غزلهای ناسروده ی من
بهار شعر مرا، شور ناگهان بدهد

هزار بيت به وصفش قصيده می خوانم
اگر که بغض گلوگير من امان بدهد

من از حکايت آشفتگی پرم، اما
کجاست او که مرا جرات بيان بدهد؟

هميشه منتظرم تا عزيز خوش خبری
خبر ز آمدن او دوان دوان بدهد

چه سرد مرده ام اينجا، کجاست دستی که
به بند بند وجودم دوباره جان بدهد؟...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 22:58  به قلم مسافر کویر  | 

دلم جدا ز تو دل نيست قطره‌ای خون است...
2 نگاشته شده در  شنبه 17 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 23:30  به قلم مسافر کویر  | 

بالی از اشک،
بالی از سکوت،
هفت دل بغض
                 بر گلويم روييده است.
يک نفر
مشت مشت
بر تنهايی ام
               دلشوره می پاشد.
2 نگاشته شده در  شنبه 17 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 1:5  به قلم مسافر کویر  | 

شهر به شهر و کو به کو
شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتم
خانه به خانه در به در جستمت و نیافتم
آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقی
جامه تقویی که من در همه عمر بافتم
بر دل من زبس که جا تنگ شد از جدائیت
بی تو به دست خویشتن سینه‌ی خود شکافتم
از تف آتش غمم صدره اگر چه تافتی
آینه‌سان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم
یک ره از او نشد مرا کار دل حزین روا
عاشق اگرچه عمرها در ره او شتافتم
2 نگاشته شده در  جمعه 16 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 2:6  به قلم مسافر کویر  | 

هرکجا شرح صفای تو دهند
آب آبـی شـود از حـيـرانـی

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 0:14  به قلم مسافر کویر  | 

تو نباشی کی بگيره خستگی رو از تن من؟!...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 17:59  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 32

مهتاب × شب ≠ معنا
بهار + باران ≠ معنا
خورشید + نور × روشنی ≠ معنا
آسمان + ماه ستاره ها ≠ معنا

نمی شود معنا! جور درنمی آید! هرکار می کنم هیچکدام از این معادله ها جفت و جور نمی شوند! تو در نمی آیی! هرچه کم و زیاد می کنم جواب هیچکدامشان تو نمی شوی!...
در نظر منی، اما من هیچ جوری نمی توانم توضیح بدهم تو را. هرچه فکر می کنم هیچ کلمه ای، واژه ای، راهی پیدا نمی کنم که بشود تو را شرح بدهم یک جوری که بفهمند این زمینی ها. تو خوبی معنا، پاکی، بزرگی، اما وسعت این همه را نمی توان تصویر کرد... تو در کلمه جا نمی شوی... آنقدر بزرگی که عرش و هفت آسمان هم برای اندازه گیری ش کم است؛ چه رسد به واژه و من!...
دیشب، باز هم من بودم و جمع غریب آشنایانی که نمی شناسمشان. همه بودند... بزرگ و کوچک دور هم نشسته بودند حرف می زدند، می گفتند، می خندیدند. آخر یکی دوتا مهمان عزیز آمده اند این روزها از راه دور. می خواهند همه این یکی دور روز را که هستند دور هم باشند. هیچکس اما حواسش به من نیست... هیچکس حواسش نیست که من چقدر دلم می گیرد بین این آدم ها وقتی که تو نیستی... هیچکس نمی فهمد پشت لبخند من بغضی ست که می خواهد راه خودش را باز کند و باران شود روی گونه هایم... زمین و زمان هم که یکجا جمع بشوند به کار من نمی آیند وقتی تو نباشی. هیچ کدام این آدم ها که تو نمی شوند معنا... گیرم که تمام آدم های دنیا گرد هم بیایند، من تو را می خواهم. هوای دل گرفته ی من آفتاب چشمان تو را کم دارد. این ابرها هرچقدر هم که می بارم باز نمی شوند از هم. معنا، من بی تو می میرم! نمی توانم درک کنم این نبودن هایت را... نمی شود که کنار بیایم با جای خالی ات میان این آدم هایی که دوستم دارند انگار؛  و من هم شاید... فرض کنیم که خوب باشند همه ی این آدم ها، به خوبی تو که نمی شوند... نگاه هیچکدامشان که پر نمی کند جای خالی آسمان چشمان روشن تو را... لبخند تورا، حتی شبیه اش را هم نمی شود پیدا کرد میان این همه خنده های بی دلیل... معنا چه کرده ای با من؟!... کجا برده ای دلم را؟!...
معنا... معنا... معنا...
معنای خوب نازنین من... چقدر دلم تنگ شده برایت معنا... چقدر تنهاترم از همیشه این روزها... هوای بغضم باران نمی شود بی تو... من دلم می خواهد توی آغوش نازنین تو ببارم... من دلم می خواهد تو را بی هیچ کلامی در آغوش بگیرم و ببارم... و ببارم... و ببارم... آنقدر که خدا هم دلش بسوزد برای من. که دیگر نگیرد تو را از من. معنا... من تو را کم دارم... کم دارمت و می دانم که کمم برای تو... می دانم معنا... می دانم که تو باید شانه به شانه فرشته ای از آسمان بیاستی اگر که لایقت باشد... چقدر تو خوبی معنا... چقدر خوبی... که آسمان هم با تمام عظمتش مات مانده از تصور حجم لطافت پاک روح خدایی ات... چقدر تو خوبی معنای من... چقدر خوبی... ثریای نگاه من هیچگاه به گرد روشنی ات هم نمی رسد، می دانم تاریکم اما دوستت دارم معنا... توضیح نمی خواهد این عبارت! من دوستت دارم معنای من. «دوستت دارم» های تو قد جمله نمی شوند. من اما دلم می خواهد که تو بدانی. دوست دارم به تو نشان بدهم وسعت احساسم را. معنا، این «دوستت دارم» ها بی تو که ارزشی ندارند! تا به پای تو ریخته نشوند که معنا نمی گیرند!... این «دوستت دارم» ها مال تواند... برای تواند... گیرم که نشنوی شان، من اما دلم می خواهد بنویسم که تو معنای منی... که چقدر عزیزی برای من... که من هیچم بی تو...
من اندازه ی از تو نوشتن هم نمی شوم حتی؛ عاشقانه های بی سر و ته ام را به وسعت نگاهت ببخش معنا... من فقط دلم می خواهد تکرار کنم که «دوستت دارم»...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 18:12  به قلم مسافر کویر  | 

هرگز حديث حاضر و غايب شنيده ای؟!
من در ميان جمع و دلم جای ديگر است...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 0:52  به قلم مسافر کویر  | 

حتی اگر نباشی
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جويمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
يـا شـبـنـم سـپـيـده دمـان آفـتـاب را

بی تابم  آن چنان که درختان برای باد
يا کودکان خفته به گهواره خواب را

بايسته ای چنان که تپيدن برای دل
يا آنچنان که بال  پريدن عقاب را

« حتی اگر نباشی می آفرينمت »
چونان که التهاب  بيابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نيازی جواب را

2 نگاشته شده در  شنبه 3 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 20:40  به قلم مسافر کویر  | 

خدا
اول از همه
چشمان تو را آفريد
بعد بنده ها را . . .
و اين
بهانه ی خوبی است
برای تماشای خدا و
                      شکر نگاهت . . .
2 نگاشته شده در  جمعه 2 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 18:11  به قلم مسافر کویر  | 

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـانه دل مانـده بار دلتنگی...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 1 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 0:8  به قلم مسافر کویر  | 

حق من این همه دور ماندن از معنا نیست خدا!
2 نگاشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 0:47  به قلم مسافر کویر  | 

من از حکايت آشفتگی پرم ، اما
کجاست او که مرا جرات بيان بدهد؟

2 نگاشته شده در  شنبه 26 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 17:59  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 31

امروز اصلا" حالم خوب نیست. دلم می خواهد از زمین و زمان ایراد بگیرم. دلم می خواهد به جان تمام دنیا غر بزنم. می خواهم همه چیز را بهم بریزم. حوصله ی حرف هیچکس را هم ندارم. حوصله ی هیچکدام از این آدم های دور و برم را هم ندارم. اگر می شد امروز را زندگی نمی کردم. اصلا" اگر به اختیار من بود هیچکدام از این روزهای بی تو را زندگی نمی کردم. من خسته شده ام معنا. من از تمام این روز و شب های تکراری خسته شده ام. از تمام این روزهایی که شب رنگ اند. از تمام این لحظه هایی که ندارمت خسته شده ام!
من از تمام این صبوری ها که نمی دانم تا کی باید ادامه داشته باشند خسته ام. بی تو بودن دیگر بسم است معنا! تا کی، تا کجا باید بار آشوب دلم را تنهای تنها به دوش بکشم.؟ خسته شدم از این شلوغی دور و برم. نمی خوام هیچکدام از این آدم های اطرافم را. من تو را می خواهم. تو را کم دارم. تو باید همراهی ام کنی در انتهای عمیق بی قراری این روزها و شب ها؛ چرا کسی نمی فهمد؟!
چرا کسی نمی فهمد که تو معنای منی، نازنین منی، همه کس و همه چیز منی؟... اینها می خواهند غم تو را از من بگیرند معنا... نمی دانند این آدم ها که سرچشمه ی تمام هستی و نیستی من تویی... نمی دانند که تو حتی اگر نباشی برای بودن مسافر دلیلی... تو نیستی، من که هستم. من که می توانم دوستت داشته باشم. می توانم عاشقت باشم. می توانم عاشقانه بنویسم برایت. خودت نیستی غمت که هست، دوست داشتنت که هست، خیالت که هست. مگر کم اند این بهانه ها برای یک عمر شوریدگی و تمنای لبخند پاک ماورایی ات؟...
من خسته ام معنا... دیگر دلم می خواهد که باشی... دیگر از اینکه این همه دلیل و منطق بیاورم برای خودم و دلم که صبوری باید توی غربت لحظه های مه آلود نبودنت خسته شده ام... بی قراری هم فایده ای ندارد. دلتنگی اگر به جایی می رسید که حالا من دور نبودم از تو... برای خودت نشسته ای آنجا دلبری می کنی، فکر نمی کنی یک بلایی سر مسافر می آید؟... فکر نمی کنی همین نبودن هایت برای یک عمر جنونش کافی ست؟...
هرکار دلت می خواهد بکن معنا. من که شکایتی ندارم. دل که مال توست. می خواهی ببر، بیاور، بمیران، زنده کن. می خواهی آتش بزن تا خاکستر شود. می خواهی لبخند بزن تا به جنون برسد. حرفی نیست، گله ای نیست. تو هرکار که می کنی خوب است. من تنها اگر گاهی بهانه ات را می گیرم، حق بده که لبریز بشوند دلواپسی ها... حق بده که بی قراری ها جا نشوند توی دلی که تنگ توست... که نبودنت چیزی باقی نگذاشته دیگر از او تا تاب بیاورد این فاصله ها را...
من با این لحظه ها غریبم... اخت نمی شوم با این روزها که نیستی... هرچه بزرگتر می شود نهال دلتنگی های من، بی قراری چشم هام امیدوارتر می شود به مهربانی خدایی که در این نزدیکی ست. خدایمان مهربان است. ناامید نمی کند دل دلتنگی هایم را. مگر نه؟... اینجا دارد باران می بارد معنا... من بازهم زیر باران شکستم و تو را با تمام وجودی بی قرار از عمق دلی که می لرزید از بزرگی خدای آسمان تمنایت کردم... معنا بگو تمام بشوند این فاصله ها... بگو که بس بشود دوری ات... بگو تا این دل بی قرار آرام بگیرد در کنار آرامش باشکوه وجود نازنین تو... بگو معنا... من خسته ام...


پی نوشت : چند روزی نیستم.

2 نگاشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:52  به قلم مسافر کویر  | 

ای طبيب من؛
                مريضت بی مداوا مانده است...
2 نگاشته شده در  شنبه 19 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:32  به قلم مسافر کویر  | 

لحظه ها

بـی تو چقـدر خـرد و خـميرند لـحظه ها
مـثـل مـن فـلـک زده پـيـرنـد لـحـظـه ها

مـثـل مـن فـلـک زده مـثـل مـن غــريـب
در جـای جـای هـفتـه اسيـرنـد لـحظه ها

انـگـار در نـگـاه تـو تـکـثـيـر می شـوند
انگار بـر تـو بـخـش پـذيـرنـد لحظـه ها

حالا منـم و گـريه بـر ايـن درد مشتـرک
از زنـدگـی بــدون تـو سـيـرند لحظه ها

«بـگـذار تـا مـقابـل روی تـو بـگذريم»
پيش از دمی که بی تو بميرند لحظه ها.

2 نگاشته شده در  جمعه 18 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:31  به قلم مسافر کویر  | 

دل بر سر عهد استوار خویش است
جان در غم تو بر سر کار خویش است
از دل هوس هر دو جهانم برخاست
الا غم تو که بر قرار خویش است

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:23  به قلم مسافر کویر  |