تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
عقل و ...
عقل همچون اسفنجی ست و قلب چون جویبار.
شگفت آور نیست که اکثر ما «مکیدن» را بر «جاری شدن» ترجیح می دهیم؟!!!...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 16:16  به قلم مسافر کویر  | 

چشم های تو

در چشم هایم که می روی
تازه می شوم
انگار تمام چشم هایت را
سر کشیده ام
حقیقت پشت تاریکی هاست
وچشم های تو همیشه تاریکند
تو را به تو می سپارم و خودم را
به خورشیدی که در چشم های تو
خاموش شده است

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 11:28  به قلم مسافر کویر  | 

نازنین
بگذار با تو نجوا کنم. و بی آنکه سکوت ثانیه ها را بشکنم بر شانه های مهربان تو بگریم.
از راه که رسیدی نگاهت غریب بود؛ و من با غربت نگاه تو همسفر شدم.
یاریم کردی که از کویر هرچه بی مهری ست بگذرم و به آب روشن چشمه ی چشمان مهربانت برسم.
«چشم های نازنین تو»... که حیات در آنها خلاصه می شود ... و زندگی معنا می گیرد ... و «عشق» می شگفد ... و شور لبریز می گردد ... و شوق پرواز می کند ...
«چشم های آسمانی تو» ... که پیوسته پر است از «برق امید» ...
نگاهم که می کنی، تمام وجودم آتش می گیرد ... چشم در چشمان عکس نازنینت هم که می دوزم سوزش قلبم را حس می کنم ... اما ... دلم نمی آید از آرامش توی نگاهت چشم بردارم ...
تو که نمی دانی!...
دیگر عادت کره ام روز را با طلوع خورشید چشم های زیبای تو آغاز کنم ...
پس نبند!... چشم هایت را بگشا ... می خواهم از دریچه ی نگاه تو به جهان بنگرم ... می خواهم هرچه خوبی ست در چشمان پاک تو ببینم ... می خواهم نگاه مهربانت را یک عمر با آرامش دستان آسمانی ات همراه داشته باشم ...
می خواهم بدانی که چقدر دیوانه ی نگاه های معصومت هستم ...
مسافر غریب نیمه راه زندگی ام، دیگر برایم غریبه نیست!...
و مهر تو که نمی دانم از کجا راه خانه ی دلم را پیدا کرده بود، هر روز گوشه ی دیگری از این خانه را به نامت می کند ...
تو نمی دانی که چقدر دلم برای حس نگاه های مهربانت تنگ شده است ...
اکنون که من نشسته ام و برای تو می نویسم، با تمام وجود آرزو می کنم سایه ی یک خواب عمیق روی چشمان مهربانت افتاده باشد.
تو آرام بخواب نازنینم ... آرامش تو اوج آرزوهای من است ...
تو نمی دانی ... اما من ... هنوز هم:

                         به یادت عشق می کارم غریبه
                         و بی تـو زرد و بیمارم غـریبه
                         بیـا فـرصـت بـده بایـد بــگـویـم
                         هـمیشـه دوستـت دارم غــریـبه

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 10:22  به قلم مسافر کویر  | 

تو را سپيد و هر چه جز تو را سياه می کشم
به چشم تو که می رسم سه بار آه می کشم
گلی؟ ستاره ی؟ پرنده ای؟ فرشته ای؟ چه ای؟
تو کاملی، تو را شبيه قرص ماه می کشم

 

2 نگاشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 12:12  به قلم مسافر کویر  | 

شاید محال نیست...
آن کس که درد عشق بداند
اشکی بر اين سخن بفشاند :

اين سان که ذره های دل بی قرار من
سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست
شايد محال نيست که بعد از هزار سال ،
روزی غبار ما را ، آشفته پوی باد ؛
در دوردست دشتی از ديده ها نهان،
بر برگ ارغوانی،
           - پيچيده با خزان - 
يا پای جويباری،
           - چون اشک ما روان -؛
پهلوی يکدگر بنشاند!
ما را به يکدگر برساند!

2 نگاشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 0:0  به قلم مسافر کویر  | 

امروز خيلي دلم هواتو کرده
امروز خيلي دلم مي خواد از تو بگم
امروز بد جوري حضور دستاي مهربونت رو روي شونه هام کم دارم
امروز...
هوای گریه دارم...
دلم خیلی برات تنگ شده...
خیلی به بودنت نیاز دارم...
خیلی دلم می خواد کنارم باشی...
می خوام که باشی! ...
می خوام سرم رو بذارم رو شونه ات...می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی توی دلم چه خبره...
کاشکی بودی...

                  گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
                   چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
                           
                                   

2 نگاشته شده در  دوشنبه 29 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 12:54  به قلم مسافر کویر  | 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم
برای آمدن باران را بهانه نمی کردی
رنگین کمان من...  

2 نگاشته شده در  یکشنبه 28 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 10:47  به قلم مسافر کویر  | 

تو نیستی که ببینی...
تو نيستي که ببيني،
چگونه عطر تو در عمق لحظه ا جاري است.
چگونه عکس تو در برق شيشه ها پيداست.
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است!

هنوز پنجره باز است،
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،
به آن ترنم شيرين،
                        به آن تبسم مهر،
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند.

تمام گنجشکان،
که در نبودن تو،
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا مي کنند!

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج،
کنار باغچه،
                زير درخت ها،
                                  لب حوض،
درون آينه ي پاک مي نگرند!

تو نيستي که ببيني چگونه پيچيده است،
طنين شعر نگاه تو در ترانه ي من.
تو نيستي که ببيني چگونه مي گردد،
نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من.

چه نيمه شب ها کز پاره هاي ابر سپيد،
به روي لوح سپهر،
ترا چنانکه دلم خواسته است؛ساخته ام.
چه نيمه شب ها،وقتي که ابر بازيگر،
هزار چهره،به هر لحظه مي کند تصوير،
به چشم همزدني،
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام!

به خواب مي ماند،
                         تنها به خواب مي ماند،
چراغ،آينه،ديوار،بي تو غمگينند!
تو نيستي که ببيني چگونه با ديوار،
به مهرباني يک دوست،از تو مي گويم.
تو نيستي که ببيني چگونه از ديوار،
جواب مي شنوم!

تو نيستي که ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه در اين خانه است؛
غبار سربي اندوه بال گسترده است.
تو نيستي که ببيني دل رميده ي من
بجز تو ياد همه چيز را رها کرده است!

غروب هاي غريب،
در اين رواق نياز،
پرنده ساکت و غمگين،
                               ستاره بيمار است!

دو چشم خسته ي من،
در اين اميد عبث،
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است...
تو نيستی که ببيني!

2 نگاشته شده در  شنبه 27 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 11:58  به قلم مسافر کویر  | 

عاشقانه های من ...

خیلی نیست که باور کردم "عشق سیلاب عظیمی ست"...
قصه ساده شروع شد. کاش به همان سادگی پایان می گرفت...
نمی دانم از کدام راه آمدی؟
خانه ی دلم،میان کوچه پس کوچه های شب و احساس گم بود.نمیدانم چطور پیدایش کردی؟...و آمدی...و ماندی!...
کاش هیچوقت قانون تلخ دل سپردن را فراموش نمی کردم...
اما...
شاید خودت خواسته بودی...
شاید خواسته بودی در دلم خانه کنی،که بدانم صاحب همیشگی اش نیستم.شاید خواسته بودی "مهر"را نشانم بدهی.خواسته بودی معنای سکوت شبها را بفهمم.بدانم که قاصدک وقتی می آید،حتماً خودت فرستادی اش.
شاید خواسته بودی در خلوتم دیگر تنها نباشم...
شاید خواسته بودی "عشق"را هدیه ام کنی،وبشکنی سوگندم را...
                                     من امشب سکوت دلم را شکستم
                              سکوت شبستان غم را شکستم  
                              قسم خورده بودم که عاشق نباشم
                              به عشقت چگونه قسم را شکستم
                              تو در دیده ی من نشستی به حرمت
                              و من هم حریم حرم را شکستم...

و من خیلی نیست معنای شعرهای عاشقانه و قلب بی قرار و چشم های منتظر را فهمیده ام...
دلم نی آید هدیه ات را پس بفرستم.اما این شانه ها دیکر تاب مقاومت ندارند...
آخر:
                                   سینه ی تنگ من و بتر غم او هیهات
                            مرد این بار گران نیست دل مسکینم...
تو نمی دانستی...هنوز هم نمی دانی...
تو که تقصیری نداری...قصه،حکایت "یکی بود یکی نبود" است و سلامی که در کار نبود...قصه،حکایت یک لحظه غفلت است و ...
                                   عشق سیلاب عظیمی ست مشو غافل از او
                              خانه ای نیست که سیل آید و ویران نشود

تو نمی دانی که دلم چقدر برای دیدنت پر می زند.و دلتنگ دلتنگ است...
و من... قصه ی دلتنگی هایم را حتی برای عکست هم نمی گویم.که غم توی خیال چشم های آسمانی ات ننشیند...
تو آرام باش ... تشویش سهم من ...
"تو نیستی که ببینی"...
اما...
من نشسته ام . و می نویسم .
                                     عاشقانه هایم را برای تو ...

2 نگاشته شده در  شنبه 27 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 9:50  به قلم مسافر کویر  | 

شورعشق
عشق عشق می آفريند
عشق زندگی می بخشد
زندگی رنج به همراه دارد
رنج دلشوره می آفريند
دلشوره جراًت می بخشد
جراًت اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد می آفريند
اميد زندگی می بخشد
زندگی عشق می آفريند
عشق عشق می آفريند
                                ...
                                      و از عشق مردن
                                    سفری ست به سوی خدا

2 نگاشته شده در  جمعه 26 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 18:28  به قلم مسافر کویر  | 


هنگامی که عشق نفس خويش را بر کلمات می دمد
آنچه به بيان می آيد
تمامی آن چيزی نيست که به زبان می آيد...

2 نگاشته شده در  جمعه 26 فروردین1384لحظه ی دلتنگی 13:50  به قلم مسافر کویر  |