تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
ارمغان
چگونه ماهی خود را به آب می سپرد!
به دست موج خيالت سپرده ام جان را.
فضای ياد تو، در ذهن من،
                             چو دريايی ست؛
بر آن شکفته هزاران هزار نيلوفر.
در اين بهشت برين،
                     چون نسيم می گذرم،
چه ارمغان برم آن خنده ی گل افشان را؟
2 نگاشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 9:24  به قلم مسافر کویر  | 

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد بر افراز که از سرو کنی آزادم

2 نگاشته شده در  جمعه 30 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 2:43  به قلم مسافر کویر  | 

سرو روان

عطر یاس پیچیده توی باورم.
اما... خبر از یاسمنی نیست!
باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای...
باز، آمده ای... با لبخندی شیرین... و نگاهی مهربان... و دست هایی آسمانی...
باز، آمده ای که چشم در چشم هایت بدوزم و دیوانه شوم...
آمده ای که توی دریای نگاهت غرق شوم...
آمده ای که زیر سایبان دست هایت آرام بگیرم...
آمده ای که لحظه ای بنشینی... و لبخندی بزنی... و نگاهی آسمانی به سر تا سر رویایم بپاشی... و برگردی... و بروی... و من بمانم و رویای لبخندت...
یادت هست بار آخری را که آمدی؟... که من دلتنگ بی قرار را چه زیبا به آرامش رساندی...آرامشی از جنس آسمان!...
چشم هاین را که می بندم... باز هم تو می آیی... در می زنی و داخل می شوی... تو که می دانی برای ورود به خلوت من نیاز به در زدن نداری!... می آیی... مثل همیشه. با همان لبخند آسمانی. و چشم هایی که نگاهم را از هر چه در اینجا هست می گیرد... تو می آیی. و کنارم می نشینی. و من چقدر دلتنگ آنم که تنهایی ام را روی شانه های تو گریه کنم و دست های تو نوازش شانه ام شود...و چقدر بی قرار آنم که صدای آسمانی ات در گوشم بنشیند که می گویی :
گونه هایت از چه خیس است؟
اشک چرا ریخته ای؟
راست بگو
             دلت چرا شکسته است؟
و من حس تمام غربت غروب را جمع کنم توی نگاهم، که بریزم در چشم های تو... و تو...
اما نه!... این کار را نمی کنم... حیف از چشمان آسمانی تو که غم بنشیند توی شان... حیف از آن نگاه مهربان که رنگ غروب بگیرد... نه... این کار را نمی کنم... دیگر گریه هم نمی کنم... حیف از دست های پاک تو که با اشک های من آلوده شود... در همین یک کلام خلاصه می کنم :
«دلتنگ تو بودم...»
و تو لبخند می زنی... آنچنان ناب که می خواهم زمان را نگه دارم... لبخندی به وسعت تمام دلواپسی هایم. و به رنگ تمام آسمان چشم هایم. و به قدر تمام روزهایی که نبودی. و به اندازه ی تمام دلتنگی من. و به پاکی مهر... و من، آرام می شوم... که همان یک لبخند برای تمام چشم انتظاری ام کافی ست... من آرام می شوم، و تو همچنان لبخند می زنی... که رسالتت را خوب انجام داده ای... مثل همیشه...
... وبعد که عزم رفتن می کنی... تمام غم دنیا جا می گیرد توی همین دلی که بی قرار توست...
تو بر می خیزی... و من دلم می گیرد. به سوی در می روی... بغض راه نفسم را می بندد. . با هر گام تو حجم اشک توی چشم هایم بیشتر می شود. و تنها دلخوشم که یک عالم نگاهت را، و لبخند پاکت را برای روز های بی قراری ام ذخیره دارم... و وقت،... وقت رفتن است... و من تاب نگاه ندارم... اما چشم هایم چنان در وجود نازنینت گره خورده که اجازه ی ندیدن به من نمی دهد!... و تو، از آن دور،برمی گردی. یک بار  دیگر  عطر نگاهت را روی دلم می پاشی . و لبخند آسمانی ات را هدیه ام می کنی . و ... و     می روی ... و من اشک هایم را بدرقه ی رفتنت می کنم ، که زودتر برگردی ... و چشم هایم را فرش راهت می کنم، روزی که بیایی...

چشم هایم را باز می کنم... تو نیستی... گونه های من خیس است... و عطر یاس پیچیده توی باورم...
باز، به خلوت خیال من پا گذاشته ای...
و من، با تمام دلتنگی و دلواپسی
و لحظه لحظه اشک هایم
با ترانه ی صدای تو
                       به آرامش رسیدم
        ای
             سرو روان 

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:22  به قلم مسافر کویر  | 

بار دیگر ... سلام

بگو عاشقی تا سلامت کنم
تمام دلم را به نامت کنم

2 نگاشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 21:13  به قلم مسافر کویر  | 

ديگر نيارم طاقت دلتنگي دور از تو بودن را
آري...همين فردا، همين فردا تو را ديدار خواهم کرد
هر جا که باشي در محاق دره ها و ابرها حتي
تا ديدنت هر راه ناهموار را هموار خواهم کرد

 

2 نگاشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:45  به قلم مسافر کویر  | 

چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد...

2 نگاشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 19:22  به قلم مسافر کویر  | 

سیل اشک...

ديشب به سيل اشک ره خواب می زدم
                                          نقشي به ياد روی تو بر آب می زدم
نقش خيال روی تو تا وقت صبحدم
                                          بر کارگاه ديده ی بی خواب می زدم
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
                                         وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
                                      بازش ز طره ی تو به مضراب می زدم
چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
                                    فالی به چشم و گوش در اين باب می زدم
ابروی يار در نظر و خرقه سوخته
                                        جامی به ياد گوشه ی محراب می زدم

2 نگاشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 16:47  به قلم مسافر کویر  | 

خدایا چرا؟!

اینی که الآن می خوام بنویسم هیچ ربطی به «عاشقانه هام» نداره. اصلا" شاید بعدا" این پست رو از توی وبلاگم حذف کردم...

واقعه، خیلی بد بود. زشت بود. فاجعه وار بود... خدایا چرا؟!...
«...یه بچه، یه بچه ی 3 ساله، که همسن و سالاش تو خونواده های ما،شبها تو بغل مامانشون می خوابند. انقدراسباب بازی دور و برشون هست، که ندونن با کدوم بازی کنند. نهارشون رو از دست مادرشون می خورند. بعد از ظهرها از سر و کول باباشون می رن بالا. پدرشون، هر وقت از بیرون می یاد،براشون یه عالم چیپس و پفک و شیرینی می خره و همین که وارد خونه می شه می دوه، بغلشون می کنه، می بوسدشون، باهاشون بازی می کنه. گه گاهی شبا با هم می رن بیرون. یه دستشون تو دست مامانشونه، یه دستشون دست باباشون. می رن پارک، سوار تاب می شن، بابا تابشون میده، مامان براشون شعر می خونه. مامان کمکشون می کنه از پله های سرسره برن بالا، بابا وقتی که دارن می یان پایین می گیردشون. با هم شام می خورند. بستنی می خورند. پشمک و آبمیوه می خورند. وقتی با زبان کودکانه شون مامان یا بابا رو صدا می کنن، پدر و مادر و عمه و خاله و پدربزرگ و مادربزرگ و... هزار بار قربون صدقه شون می رن....  تو یکی از خیابونای شلوغ شهرمون، کنار یه دیوار زشت نشسته بود، چند بسته کبریت گذاشته بود جلوش، و با همون زبان کودکانه می گفت :«کبریت 200 تومن...» انقدر کوچولو بود که خیلی ها نمی دیدنش... اما اون همین طور نشسته بود و سعی می کرد صداش رو بلندتر کنه، شاید یکی متوجه اش بشه... به جای اینکه با پدر و مادرش بیاد بازار و چشمش دنبال اسباب بازی فروشی ها باشه، نشسته بود و معصومانه می گفت :«کبریت 200 تومن...» و عقلش به اینجا نمی رسید که تو زمونه ای که همه ی اجاق گازا خودشون فندک دارن، دیگه کبریت به کار کسی نمی یاد...»... و ما هم...
و ما هم همه ی نگرانی مون اینه که امروز کارت اینترنت نداریم!... همه ی غممون اینه که چرا به جای کارت 10 ساعته، نمی تونیم 20 ساعته شو بخریم!... چرا اسپیکرمون 11 تیکه نیست!... چرا عوض 8 تا شلوار 5 تا تو کمدمونه!... چرا خیاط فلان لباسمون رو به جای یقه آمریکایی، یقه انگلیسی دوخته!.... چرا بابامون از موی بلند و ژل زده خوشش نمی یاد!... چرا لوازم آرایشمون فلان مارک نیست!... چرا فقط یه موبایل داریم!... چرا... و یه دنیا چرای دیگه...
برگردید به 3 سالگی خودتون. اون وقتی که ازش فقط یه مشت عکس دارید و شنیده هایی که گاهی پدر و مادرتون براتون گفتن... خدایا مگه اون بچه معصوم چه گناهی کرده؟!... مگه اون از زندگی چه می فهمه؟!... مگه ما وقتی اندازه اون بودم چه کردیم که اون نکرده؟!.... اون بچه ست! اون فقط 3 سالشه!...
خدایا بسه دیگه! این همه ظلم بسه خدا! این همه بی عدالتی بسه!... پس کی می یاد اون سوار سبز پوشی که همه ی این دیوارها رو با یه اشاره اش خورد کنه؟!...

آقا زمان برای زمین تنگ شد بیا
آواز جاده خیس و بد آهنگ شد بیا!

چی به سرمون داره می یاد؟!... به کجا داریم می ریم؟!... دنیای زشت اطرافمون تا چه حد وحشتناک شده؟!... به کجا قراره برسیم؟!... این که دیگه اسمش زندگی نیست!... زشتی تا چه حد؟!...
اون٬ از زندگی هیچی نمی دونه!... اون فقط 3 سالشه!...خدایا چرا؟!...

2 نگاشته شده در  جمعه 23 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:26  به قلم مسافر کویر  | 

ظهور کن!...
به من کمی غزل بده و خوب کن دل مرا
و رد شو از ميان اين حصارهای بين ما
ظهور کن دوباره در حريم آسمان من
اميد پر زدن بده به اين قفس نشسته ها
چقدر خط فاصله ميان قلب های ماست
دلم گرفته از خودم، از اين سکوت  انزوا
از اين تبر به دست ها که در کمين نشسته اند
و تکه تکه مي کتند ساقه های عشق را
زمان آن رسيده تا زمين دوباره پر شود
زعطر پاک مقدمت، تو ای غريب آشنا
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 22:25  به قلم مسافر کویر  | 

اگر عشقی
              که من عاشقم
اگر دلی
             که من دلداده ام
اگر لیلایی٬ که باش
                    من کجا...
                             مجنون کجا...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:28  به قلم مسافر کویر  | 

من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو جمعی به تماشای من اند

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 13:9  به قلم مسافر کویر  | 

آرزومندتم... مست لبخندتم...
زیبای عکس تو رو به رویم است نازنینم
                                                   و طنین صدای آسمانی ات...
نه!...
مرا یارای شنیدن نیست!
نگاه می کنم به عکس زیبایت...
با همان لبخند همیشگی. همان لبخند زیبا. همان لبخند آسمانی...
توان مقاومت ندارم...
غرق می شوم در لبخند تو. در نگاه تو. در چشم های زیبایت...
نمی توانم که چشم بردارم از لبخند زیبایت. طلسم می کنی مرا نازنین... بی آنکه بدانی!... وجودم را پر می کنی از شور وشرر... آتشم می زنی... خاکسترم می سازی... زنده ام می کنی باز تا دیگر بار بر آن چشم بدوزم... که غرق شوم در دریای چشمانت... که غریق نگاهت یاریم کند... دستم بگیرد... نجاتم دهد...
امشب... باز جراًت کردم که در چشمانت گم شوم... من، گم شده ی همیشه ی دیار نگاه توام... گاهی اما،... تاب مقاوت در برابر لبخند زیبات را ندارم...
آخر، تو ماهی... تو ماه غریبستان وجود منی!... لیاقت می خواهد دیدن ستاره های چشمانت... جراًت باید داشت برای چشم دوختن به لبخند پاکت... و غرق شدن در آن... و گم شدن... و پیدا نشدن... برای همیشه...

                               تو بخند
                                       تمام ترانه ها فدای یک تبسمت!...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 1:15  به قلم مسافر کویر  | 

صبح بخیر
پس از مناجات های مشابه هر شبم
که بیشتر حول و حوش تو می چرخد
دلم نمی آید بگویم شب بخیر
ساعتی منتظر می مانم
و از همان راه دور می گویم صبح بخیر
و تو بیدار می شوی آنجا
بی آنکه شنیده باشی...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 21:17  به قلم مسافر کویر  | 

بی وقفه ترین عاشق موندم که تو پیدا شی...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 11:36  به قلم مسافر کویر  | 

از شازده کوچولو...

شازده کوچولو، هنوز هم شب که می شه، به ساز خوش نواش پناه می بره... و من، و همسایه ها، و تمام دل های پاک شهر دل می سپاریم به نوای قشنگ ساز او... و پدرها و مادرها و بزرگترها، هیچوقت اینو  نمی فهمند...

دیشب شازده کوچولوی ما، رفته بود پشت بوم...
یه مدتی که گذشت، یه سیب سرخ برداشتم و رفتم دنبالش. انتظار داشتم همین که در رو باز می کنم، صدای سازش رو بشنوم. اما... صدایی نمی یومد... از دور دیدمش... ایستاده بود... سازش دستش بود،نگاهش به آسمون. انقدر معصومانه به آسمون نگاه می کرد که بی اختیار اشک تو چشام جمع شد... یکمی ایستادم و نگاش کردم. بعد رفتم نزدیکش. انقدر تو آسمون غرق شده بود که اصلا" متوجه ام نشد. آروم گفتم :«آسمون قشنگیه...» برگشت و نگام کرد. لبخند زد. گفت : «کی اومدی؟» هیچی نگفتم. فقط سیبی رو که توی دستم بود گذاشتم لبه ی پشت بوم. سرش رو انداخت پایین... داشت با نی لبکش، تو دستاش بازی می کرد.... دوباره به آسمون نگاه کردم. گفتم :«امشب، آسمون پر از ستاره ست... داشتی دنبال سیاره ت می گشتی؟...» یه نگاه به من کرد، یه نگاه به آسمون،... دوباره سرش رو انداخت پایین. گفت :«نه!... چه فرقی می کنه!... وقتی اینجا هم این همه دل بی قرار هست... چه فرقی می کنه من اهل کجام؟!...» گفتم :«من می دونم که بی قرار دیدن سیاره قشنگتی... می دونم دلت برا گل سرخت تنگ شده... می دونم دل مهربونت طاقت دنیای زشت ما رو نداره...» اشک توی چشماش جمع شده بود... و توی چشمای من هم!... ایستادم رو به روش... دستاش رو توی دستام گرفتم. گفتم : «اگه بخوای کمکت می کنم که پیداش کنی و برگردی... تحمل نبودنت خیلی سخته... اما اگه می خوای بری جلوتو نمی گیرم...» دوباره سرش رو انداخت پایین، که یه نوری، انگار یه ستاره، از آسمون اومد پایین... بزرگ بود. روشن بود. زیاد روشن بود. اومد بین من و شازده کوچولو. دستاش از  دستام جدا شد... گفتم :«حتما" اومدن ببرندش!...» نمی تونستم نگاه کنم. نورش چشمام رو اذیت می کرد. طاقت دیدن رفتنش رو هم نداشتم. چشمامو بستم... تا وقتی که حس کردم روشنی کمتر شد... آروم چشمامو باز کردم. با ترس...  می ترسیدم چشمامو باز کنم و ببینم شازده کوچولو نیست!... اما...
چشمامو که باز کردم... دیدم هنوز ایستاده رو به روم... و به جز نی لبکش... یه گل سرخ دوست داشتنی تو دستشه... نگاهم خیره موند به گل سرخ که عطرش یواش یواش اومد، اول رسید به من، بعد تمام پشت بومو گرفت، بعد همه ی شهرو پر کرد...
شازده کوچولو، ... دیگه گریه نمی کرد... داشت لبخند می زد... زیبا لبخند می زد... اشکامو پاک کردم. گفتم : «امشب برامون ساز نمی زنی؟ می دونی چقدر آدم کنار پنجره هاشون منتظرند تا صدای قشنگ سازت رو بشنون...» به ساز توی دستش نگاه کرد... گل سرخ رو داد دست من... رو به آسمون ایستاد... شروع کرد به ساز زدن... بغض خیس خیلی ها کنار پنجره شکست... آدم بزرگ ها اما، سرشون توی دفتر و نقشه و آشپزخونه بود... آدم بزرگ ها، هیچوقت نوای ساز شازده کوچولو و بوی خوب گل سرخ دوست داشتنی اش را نمی شنوند...  

2 نگاشته شده در  دوشنبه 19 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 13:43  به قلم مسافر کویر  | 

رویاهای شکته شده...

همان طور که کودکان گريه کنان اسباب بازی هايشان را برای تعمير نزد ما می آورند، من هم روياهای شکسته ام را نزد خداوند که دوستم بود آوردم.
اما به جای آنکه او را تنها و راحت بگذارم. آنجا ماندم و سعی کردم به روش خودم به خدا کمک کنم.
بالاخره روياهايم را پس گرفتم و فرياد زدم:
«تا کی بايد منتظر بمانم؟!»
خداوند با لبخند زيبايی گفت:«فرزندم وقتی تو مرا راحت نمی گذاري چگونه می
 توانم کار کنم؟!...»


وچقدر خوبه که ما به اون مهربون بزرگی که بالای سرمونه اعتماد کنیم. و باور کنیم که اون خیلی خیلی بهتر و قشنگتر از ما می تونه رویاهامون رو بسازه...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 18:50  به قلم مسافر کویر  | 

دریچه
بازو به دور گردنم از مهر، حلقه کن
بر آسمان بپاش شراب نگاه را
بگذار از دريچه ی چشم تو بنگرم
لبخند ماه را.
2 نگاشته شده در  یکشنبه 18 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:36  به قلم مسافر کویر  | 

سوگند
مردم همه
             تو را به خدا
                          سوگند می دهدند
اما برای من
تو آن هميشه ای
                     که خدا را به تو
                                        سوگند می دهم
2 نگاشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 21:12  به قلم مسافر کویر  | 

...

تا آينه رفتم که بگيرم خبر از خود
ديدم که در آن آينه هم جز تو کسی نيست!
من در پی خويشم به تو بر می خورم اما،
در تو شده ام گم، به من دسترسی نيست...

2 نگاشته شده در  شنبه 17 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:0  به قلم مسافر کویر  | 

پا در جنون نهاده ام از شور عاشقی
بهر خدا برای تماشا بيا شبی

2 نگاشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 18:44  به قلم مسافر کویر  | 

آبی نگاه تو ...
به بالابلند نگاه آسماني ات
                                  - نازنين دلم -  
                                                      سلام
امروز عجيب هواي گريه دارم. شايد امروز هم روز مبادا ست!
هرچند:
وقتی تو نيستی
                 نه هست های ما چونان که بايدند
                                                              نه بايد های ما
                      "همه ی روزهاي ما بی تو روز مبادا ست"

وقتي تو نيستي، آسمان هر روز دل و ديده ي من باراني ست. اما... پاره اي وقت ها حس مي کنم که کمي آرام ترم...
امروز، درياي دلم عجيب طوفاني ست. انگار در انتظار رگباري ست. يا يک صاعقه شايد!
امروز، بيشتر از هر روز ديگري قدم هاي استوارت را کم دارم...

                                       من آن ابرم که می خواهد ببارد
                                       دل تنگم هوای گريه دارد

 
دلم مي خواست کنارم باشي. مي خواهم به شانه هاي استوار تو تکيه کنم. مي خواهم خسته از همه جا به آغوش مهربانت پناه بياورم. مي خواهم دست هايم را در ميان دست هاي گرمت جاي دهم. مي خواهم به اعتبار اينکه هم قدمم تو هستي، پا به هر راهي بگذارم. هرچند نمي دانم آخرش کجاست. مي خواهم دستم را بگيري تا گم نشوم. مي خواهم تنهايي هايم را توي نگاه هاي زيبايت گم کنم. مي خواهم وقتي که دارم مي افتم، منتظر دست هاي نازنين تو باشم که کمکم کند. مي خواهم وقتي مي ترسم پشت سر تو پنهان شوم. مي خواهم از حرف هاي قشنگت چراغ بسازم تا...
تقصير من نيست که تو انقدر خوبي!... انقدر نازنيني!... انقدر ماهي!...
تو خوبي. پاکي. بزرگي. مهرباني... تمام خوبي هاي دنيا، فقط قطره اي از بي کران دريا وجود نازنين تو ست...
تقصير من نيست نازنين ... عمري ست ديوانه ي لبخندهاي پاک توام.
نمي داني چقدر دوست دارم از وجود اين مهر با خبر شوي.
نمي داني مي خواهم تمام اين محبت را تقديمت کنم. با پاکي. با احترام.
نمي داني کجاي قلب ديوانه ام ايستاده اي...
نه!... تو نمي داني!...
نمي داني چند روز است جراّت نمي کنم عکس زيبايت را نگاه کنم. قدرتش را ندارم نازنينم! تحمل نگاه هاي نازنينت را حتي از پشت قاب شيشه اي عکس هم ندارم...
نمي داني که با نيم نگاهي بنياد مرا از هم فرو مي پاشي...
و من، هستي ام را، تمام بودنم را، نذر چشمان آسماني تو مي کنم... نذر پاکي نگاهت... نذر لبخند آبي ات...
بگذار همه بدانند چقدر ديوانه ات هستم...

             با آبی نگاهت
                            من آسمان نمی خواهم
                   اين را به آسمان بگو
          

2 نگاشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 14:9  به قلم مسافر کویر  | 

کبوتر و آسمان
بگذار سر به سينه ی من تا که بشنوی،
آهنگ اشتياق دلی دردمند را.
شايد که بيش از اين نپسندی به کار عشق،
آزار اين رميده ی سر در کمند را.

بگذار سر به سينه ی من تا بگويمت:
اندوه چيست؟ عشق کدام است؟ غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان،
عمري ست در هوای تو از آشيان جداست.

دلتنگم آنچنان که اگر بينمت به کام،
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شايد که جاودانه بمانی کنار من،
ای نازنين-که هيچ وفا نيست با منت-

تو، آسمان آبی آرام و روشنی،
من، چون کبوتری که پرم در هوای تو
يک شب ستاره های تو را دانه چين کنم!
با اشک شرم خويش بريزم به پای تو.

بگذار تا ببوسمت، اي نوشخند صبح،
بگذار تا بنوشمت، ای چشمه ی شراب.
بيمار خنده های تو ام ، بيشتر بخند!
خورشيد آرزوی منی، گرم تر بتاب!

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 14 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 11:30  به قلم مسافر کویر  | 

چه بخواهی ... چه نخواهی ...
من به غير از تو نخواهم، چه بدانی، چه ندانی...
از درت روی نتابم، چه بخوانی، چه برانی...
دل من ميل تو دارد، چه بجويی، چه نجويی...
ديده ام جای تو باشد، چه بمانی، چه نمانی...
من که بيمار تو هستم، چه بپرسی، چه نپرسی...
جان به راه تو سپارم، چه بدانی، چه ندانی...
مي توانی به همه عمر، دلم را بفريبی.
ور بکوشی ز دل من بگريزی، نتوانی!...
دل من سوي تو آيد، بزنی، يا بپذيری...
 بوسه ات جان بفزايد، بدهی، يا بستانی...
 جانی از بهر تو دارم، چه بخواهی، چه نخواهی...
 شعرم آهنگ تو دارد... چه بخوانی ... چه نخوانی...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 22:3  به قلم مسافر کویر  | 

طاقت دوریت رو ندارم

به خدا دلم برات پر می زنه...دلم برات تنگ شده... کاش می دونستی...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 17:36  به قلم مسافر کویر  | 

ناباوران عشق

نمی دانم چرا؟ اما تو را هر جا که می بينم
کسی انگار می خواهد ز من تا با تو بنشينم

تن يخ کرده آتش را که می بيند چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم تو را وقتی که می بينم

تو تنها می توانی آخرين درمان من باشی
و بی شک ديگران بيهوده می جويند تسکينم

تو آن شعری که من جايی نمی خوانم که می ترسم
به جانت چشم زخم آيد چو می گويند تحسينم

زبانم لال! اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آيا بر من و دنيای رنگينم؟!

نباشی تو اگر ناباوران عشق می بينند
که اين من ـ اين من آرام ـ  در مردن بجز اينم

2 نگاشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:16  به قلم مسافر کویر  | 

روز از پی خيال تو از خانه می روم
شب در سکوت خلوت من خانه می کنی
من می نويسم از تو و از لحظه های عمر
پايين خاطرات من امضاء نمی کنی؟!

2 نگاشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 2:26  به قلم مسافر کویر  | 

وقتی تو حرف می زنی ...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم.
اما...
قشنگ نازنین من
سکوت، نه
                حرف بزن
برای من که خسته ام
                            و در پناه سایه سار چشم تو نشسته ام
برای من که در سپیدی امید
                                    به دو خورشید سیاه تو دل بسته ام
برای من
           حرف بزن

با من حرف بزن. برای من حرف بزن. نمی دانی چقدر دلم برای شنیدن صدای آسمانی ات تنگ شده است. نمی دانی چقدر دلم برای آن لبخند زیبایی که وقتی حرف می زنی روی لب هایت می نشیند تنگ شده است. هر چه دلت خواست بگو. تو فقط حرف بزن. برای من حرف بزن.
حرف که می زنی، ذره ذره ی وجود من، پر می شود از عطر خوب کلام تو. حرف های تو در تمام جان من می نشیند. مثل آرامبخش ... حرف های تو تسکین روح بی قرار من است...
           

 تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
            و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
           

صدای تو را که می شنوم، حسی درون دلم پا می گیرد، مثل شکفتن، مثل جاری شدن، مثل بودن!... تو خودت نمی دانی وقتی که حرف می زنی، چه آتشی به جان این دل بی قرار شیدا می زنی... نمی دانی که با حرف به حرف کلام تو، تمام جان من خاکستر می شود و باز... می نشینم به انتظار تو که سکوتت را بشکنی و حرف بزنی و خاکسترم کنی...
حرف بزن
دلم برای شنیدن صدای نازنینت بی نهایت تنگ شده است...

تصنیف زیبای "وصف علی" را برای هزار و چندمین بار، باز هم گوش دادم، و تو خوب می دانی چرا!... اما... کافی نیست عزیزم، کافی نیست نازنینم.من می خواهم که "تو" با من حرف بزنی. من دلتنگ شنیدن صدای آسمانی تو هستم... دلتنگ دیدن لبخند زیبایت...

حرف بزن
آتشم بزن. دیوانه ی این خاکستر شدنم.
حرف بزن
ذرات وجودم تشنه ی آرامش کلام توست.
حرف بزن!
            سکوت، نه!
عزیز من
          برای من
حرف بزن!
             حرف بزن!
  

2 نگاشته شده در  دوشنبه 12 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 19:55  به قلم مسافر کویر  | 

باز هم براي تو که انقدر دوري و همون قدر نزديک
کاش مي دونستم کجاي قلبم ايستادي
اي ماهي تنگ بلور خيالم
خيلي خواب ها و خاطره هاست که از تو دارم...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 12 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:41  به قلم مسافر کویر  | 

من از دست غمت مشکل برم جان
ولی دل را تو آسان بردی از من

2 نگاشته شده در  یکشنبه 11 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 19:24  به قلم مسافر کویر  | 

کس حل نکرد هيچ معمای عشق را
جانا برای حل معما بيا شبی...

2 نگاشته شده در  جمعه 9 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 3:6  به قلم مسافر کویر  | 

من و پروانه را در سوختن فرقی که هست اين است
وی از وصل و من از هجران يار خويش می سوزم

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 17:23  به قلم مسافر کویر  | 

رشته عشق من و تو کاش از هم مي بريد
تا زنم آن را گره شايد که نزديکت کنم

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 14:2  به قلم مسافر کویر  | 

شازده کوچولو...

شازده کوچولو، يک روز به سيارهٌ غم انگيز ما آمد
و ديگر هرگز سيارهٌ کوچک و گل سرخ
دوست داشتني اش را نديد.
او هر شب با روشن شدن فانوس ستارهٌ کتابي کوچک،
دل تنهايي اش را بر مي دارد، در ني لبکي ميگذارد و
آرام آرام مي نوازد.
شازده کوچولوي ما اهل دنياي آدم بزرگ ها نيست.
آدم بزرگ ها آن قدر قد کشيده اند که نه شازده کوچولو را
مي بينند،
و نه صداي ني لبکش را مي شنوند.
آدم بزرگ ها از اين چيز هاي قشنگ و پاک هميشه محرومند.
بيچاره آدم بزرگ ها!...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 7 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 9:18  به قلم مسافر کویر  | 

دل از سنگ بايد که از درد عشق
ننالد، خدايا دلم سنگ نيست...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 14:28  به قلم مسافر کویر  | 

امروز دلتنگي هاي دل بي قرارم انقدر زياده که هر چي واژه تو لغت نامه ي ذهنم داشتم از دستم کلافه شد و گذاشت رفت!...
امروز انقدر دلم هواتو کرده که خدا مي دونه!
امروز از همه کس و همه چيز بريدم و به خيال قشنگ و نازنينت پناه آوردم تا مثل هميشه آرومم کني...
امروز... نه!... هر روز ،
الآن... نه!... همه وقت ،
اينجا... نه!... همه جا،
...منم و تو ...
...منم و ياد تو ...
...منم خاطر نازنين تو ...
نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده...
براي ديدن روي ماهت...
برا شنيدن صداي آسموني ات...
برا حس دستاي مقدست...
دلم مي خواد دستاي نازنينت رو تو دستام بگيرم و ببوسم.
دلم مي خواد سرم رو روي دستات بذارم و گريه کنم. گريه کنم... گريه کنم... گريه کنم... تا آروم بشم... تا آرومم کني!
دلم مي خواد لا به لاي دستاي مهربونت گم بشم...
دلم مي خواد...
     
دلم مي خواد بدوني که چقدر دوستت دارم
 
2 نگاشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 13:7  به قلم مسافر کویر  | 

لبخند چشم تو ...
تنها دليل من که خدا هست و،
                                   اين جهان
زيباست،
وين حيات عزيز و گرانبهاست؛
لبخند چشم توست!
هر چند با تبسم شيرينت،
                               آن چنان
از خويش مي روم،
                      که نمي بينمش درست!

لبخند چشم تو
در چشم من، وجود خدا را
آواز مي دهد.

در جسم من، تمامي روح حيات را
پرواز مي دهد.

جان مرا - که دوريت از من گرفته است -
شيرين و خوش،
                   دوباره به من باز مي دهد.

2 نگاشته شده در  سه شنبه 6 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 2:39  به قلم مسافر کویر  |