|
|
ارمغان |
|
|
چگونه ماهی خود را به آب می سپرد! به دست موج خيالت سپرده ام جان را. فضای ياد تو، در ذهن من، چو دريايی ست؛ بر آن شکفته هزاران هزار نيلوفر. در اين بهشت برين، چون نسيم می گذرم، چه ارمغان برم آن خنده ی گل افشان را؟ |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 9:24 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 30 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 2:43 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
سرو روان |
|
|
عطر یاس پیچیده توی باورم. چشم هایم را باز می کنم... تو نیستی... گونه های من خیس است... و عطر یاس پیچیده توی باورم... |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 28 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:22 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
بار دیگر ... سلام |
|
|
بگو عاشقی تا سلامت کنم |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 27 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 21:13 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
ديگر نيارم طاقت دلتنگي دور از تو بودن را
|
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 24 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:45 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 19:22 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
سیل اشک... |
|
|
ديشب به سيل اشک ره خواب می زدم |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 16:47 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
خدایا چرا؟! |
|
|
اینی که الآن می خوام بنویسم هیچ ربطی به «عاشقانه هام» نداره. اصلا" شاید بعدا" این پست رو از توی وبلاگم حذف کردم... واقعه، خیلی بد بود. زشت بود. فاجعه وار بود... خدایا چرا؟!... آقا زمان برای زمین تنگ شد بیا چی به سرمون داره می یاد؟!... به کجا داریم می ریم؟!... دنیای زشت اطرافمون تا چه حد وحشتناک شده؟!... به کجا قراره برسیم؟!... این که دیگه اسمش زندگی نیست!... زشتی تا چه حد؟!... |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 23 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:26 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
ظهور کن!... |
|
|
به من کمی غزل بده و خوب کن دل مرا و رد شو از ميان اين حصارهای بين ما ظهور کن دوباره در حريم آسمان من اميد پر زدن بده به اين قفس نشسته ها چقدر خط فاصله ميان قلب های ماست دلم گرفته از خودم، از اين سکوت انزوا از اين تبر به دست ها که در کمين نشسته اند و تکه تکه مي کتند ساقه های عشق را زمان آن رسيده تا زمين دوباره پر شود زعطر پاک مقدمت، تو ای غريب آشنا |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 22:25 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر عشقی که من عاشقم اگر دلی که من دلداده ام اگر لیلایی٬ که باش من کجا... مجنون کجا... |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 22 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:28 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
من تماشای تو می کردم و غافل بودم |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 13:9 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
آرزومندتم... مست لبخندتم... |
|
|
زیبای عکس تو رو به رویم است نازنینم و طنین صدای آسمانی ات... نه!... مرا یارای شنیدن نیست! نگاه می کنم به عکس زیبایت... با همان لبخند همیشگی. همان لبخند زیبا. همان لبخند آسمانی... توان مقاومت ندارم... غرق می شوم در لبخند تو. در نگاه تو. در چشم های زیبایت... نمی توانم که چشم بردارم از لبخند زیبایت. طلسم می کنی مرا نازنین... بی آنکه بدانی!... وجودم را پر می کنی از شور وشرر... آتشم می زنی... خاکسترم می سازی... زنده ام می کنی باز تا دیگر بار بر آن چشم بدوزم... که غرق شوم در دریای چشمانت... که غریق نگاهت یاریم کند... دستم بگیرد... نجاتم دهد... امشب... باز جراًت کردم که در چشمانت گم شوم... من، گم شده ی همیشه ی دیار نگاه توام... گاهی اما،... تاب مقاوت در برابر لبخند زیبات را ندارم... آخر، تو ماهی... تو ماه غریبستان وجود منی!... لیاقت می خواهد دیدن ستاره های چشمانت... جراًت باید داشت برای چشم دوختن به لبخند پاکت... و غرق شدن در آن... و گم شدن... و پیدا نشدن... برای همیشه... تو بخند |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 21 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 1:15 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
صبح بخیر |
|
|
پس از مناجات های مشابه هر شبم که بیشتر حول و حوش تو می چرخد دلم نمی آید بگویم شب بخیر ساعتی منتظر می مانم و از همان راه دور می گویم صبح بخیر و تو بیدار می شوی آنجا بی آنکه شنیده باشی... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 21:17 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
بی وقفه ترین عاشق موندم که تو پیدا شی... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 20 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 11:36 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
از شازده کوچولو... |
|
|
شازده کوچولو، هنوز هم شب که می شه، به ساز خوش نواش پناه می بره... و من، و همسایه ها، و تمام دل های پاک شهر دل می سپاریم به نوای قشنگ ساز او... و پدرها و مادرها و بزرگترها، هیچوقت اینو نمی فهمند... دیشب شازده کوچولوی ما، رفته بود پشت بوم... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 19 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 13:43 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
رویاهای شکته شده... |
|
|
همان طور که کودکان گريه کنان اسباب بازی هايشان را برای تعمير نزد ما می آورند، من هم روياهای شکسته ام را نزد خداوند که دوستم بود آوردم.
وچقدر خوبه که ما به اون مهربون بزرگی که بالای سرمونه اعتماد کنیم. و باور کنیم که اون خیلی خیلی بهتر و قشنگتر از ما می تونه رویاهامون رو بسازه... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 18:50 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
دریچه |
|
|
بازو به دور گردنم از مهر، حلقه کن بر آسمان بپاش شراب نگاه را بگذار از دريچه ی چشم تو بنگرم لبخند ماه را. |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:36 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
سوگند |
|
|
مردم همه تو را به خدا سوگند می دهدند اما برای من تو آن هميشه ای که خدا را به تو سوگند می دهم |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 21:12 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
... |
|
|
تا آينه رفتم که بگيرم خبر از خود |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:0 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
پا در جنون نهاده ام از شور عاشقی |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 18:44 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
آبی نگاه تو ... |
|
|
به بالابلند نگاه آسماني ات - نازنين دلم - سلام امروز عجيب هواي گريه دارم. شايد امروز هم روز مبادا ست! هرچند: وقتی تو نيستی نه هست های ما چونان که بايدند نه بايد های ما "همه ی روزهاي ما بی تو روز مبادا ست" وقتي تو نيستي، آسمان هر روز دل و ديده ي من باراني ست. اما... پاره اي وقت ها حس مي کنم که کمي آرام ترم... من آن ابرم که می خواهد ببارد با آبی نگاهت |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 16 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 14:9 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
کبوتر و آسمان |
|
|
بگذار سر به سينه ی من تا که بشنوی، آهنگ اشتياق دلی دردمند را. شايد که بيش از اين نپسندی به کار عشق، آزار اين رميده ی سر در کمند را. بگذار سر به سينه ی من تا بگويمت: دلتنگم آنچنان که اگر بينمت به کام، تو، آسمان آبی آرام و روشنی، بگذار تا ببوسمت، اي نوشخند صبح، |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 14 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 11:30 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
چه بخواهی ... چه نخواهی ... |
|
|
من به غير از تو نخواهم، چه بدانی، چه ندانی... از درت روی نتابم، چه بخوانی، چه برانی... دل من ميل تو دارد، چه بجويی، چه نجويی... ديده ام جای تو باشد، چه بمانی، چه نمانی... من که بيمار تو هستم، چه بپرسی، چه نپرسی... جان به راه تو سپارم، چه بدانی، چه ندانی... مي توانی به همه عمر، دلم را بفريبی. ور بکوشی ز دل من بگريزی، نتوانی!... دل من سوي تو آيد، بزنی، يا بپذيری... بوسه ات جان بفزايد، بدهی، يا بستانی... جانی از بهر تو دارم، چه بخواهی، چه نخواهی... شعرم آهنگ تو دارد... چه بخوانی ... چه نخوانی... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 22:3 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
طاقت دوریت رو ندارم به خدا دلم برات پر می زنه...دلم برات تنگ شده... کاش می دونستی... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 17:36 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
ناباوران عشق |
|
|
نمی دانم چرا؟ اما تو را هر جا که می بينم تن يخ کرده آتش را که می بيند چه می خواهد؟ تو تنها می توانی آخرين درمان من باشی تو آن شعری که من جايی نمی خوانم که می ترسم زبانم لال! اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟ نباشی تو اگر ناباوران عشق می بينند |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 12:16 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
روز از پی خيال تو از خانه می روم |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 2:26 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
وقتی تو حرف می زنی ... |
|
|
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم. اما... قشنگ نازنین من سکوت، نه حرف بزن برای من که خسته ام و در پناه سایه سار چشم تو نشسته ام برای من که در سپیدی امید به دو خورشید سیاه تو دل بسته ام برای من حرف بزن با من حرف بزن. برای من حرف بزن. نمی دانی چقدر دلم برای شنیدن صدای آسمانی ات تنگ شده است. نمی دانی چقدر دلم برای آن لبخند زیبایی که وقتی حرف می زنی روی لب هایت می نشیند تنگ شده است. هر چه دلت خواست بگو. تو فقط حرف بزن. برای من حرف بزن. تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی صدای تو را که می شنوم، حسی درون دلم پا می گیرد، مثل شکفتن، مثل جاری شدن، مثل بودن!... تو خودت نمی دانی وقتی که حرف می زنی، چه آتشی به جان این دل بی قرار شیدا می زنی... نمی دانی که با حرف به حرف کلام تو، تمام جان من خاکستر می شود و باز... می نشینم به انتظار تو که سکوتت را بشکنی و حرف بزنی و خاکسترم کنی... تصنیف زیبای "وصف علی" را برای هزار و چندمین بار، باز هم گوش دادم، و تو خوب می دانی چرا!... اما... کافی نیست عزیزم، کافی نیست نازنینم.من می خواهم که "تو" با من حرف بزنی. من دلتنگ شنیدن صدای آسمانی تو هستم... دلتنگ دیدن لبخند زیبایت... حرف بزن |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 19:55 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم براي تو که انقدر دوري و همون قدر نزديک کاش مي دونستم کجاي قلبم ايستادي اي ماهي تنگ بلور خيالم خيلي خواب ها و خاطره هاست که از تو دارم... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 10:41 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
من از دست غمت مشکل برم جان |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 19:24 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
کس حل نکرد هيچ معمای عشق را |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 9 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 3:6 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
من و پروانه را در سوختن فرقی که هست اين است |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 17:23 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
رشته عشق من و تو کاش از هم مي بريد |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 14:2 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
شازده کوچولو... |
|
|
شازده کوچولو، يک روز به سيارهٌ غم انگيز ما آمد |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 9:18 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
دل از سنگ بايد که از درد عشق ننالد، خدايا دلم سنگ نيست... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 14:28 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دلتنگي هاي دل بي قرارم انقدر زياده که هر چي واژه تو لغت نامه ي ذهنم داشتم از دستم کلافه شد و گذاشت رفت!... امروز انقدر دلم هواتو کرده که خدا مي دونه! امروز از همه کس و همه چيز بريدم و به خيال قشنگ و نازنينت پناه آوردم تا مثل هميشه آرومم کني... امروز... نه!... هر روز ، الآن... نه!... همه وقت ، اينجا... نه!... همه جا، ...منم و تو ... ...منم و ياد تو ... ...منم خاطر نازنين تو ... نمي دوني چقدر دلم برات تنگ شده... براي ديدن روي ماهت... برا شنيدن صداي آسموني ات... برا حس دستاي مقدست... دلم مي خواد دستاي نازنينت رو تو دستام بگيرم و ببوسم. دلم مي خواد سرم رو روي دستات بذارم و گريه کنم. گريه کنم... گريه کنم... گريه کنم... تا آروم بشم... تا آرومم کني! دلم مي خواد لا به لاي دستاي مهربونت گم بشم... دلم مي خواد... دلم مي خواد بدوني که چقدر دوستت دارم |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 13:7 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
لبخند چشم تو ... |
|
|
تنها دليل من که خدا هست و، اين جهان زيباست، وين حيات عزيز و گرانبهاست؛ لبخند چشم توست! هر چند با تبسم شيرينت، آن چنان از خويش مي روم، که نمي بينمش درست! لبخند چشم تو در جسم من، تمامي روح حيات را جان مرا - که دوريت از من گرفته است - |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت1384لحظه ی دلتنگی 2:39 به قلم مسافر کویر
|
|
||