تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
خلوت اشک
گونه هايت از چه خيس است؟
اشک چرا ريخته اي؟
راست بگو
              دلت چرا شکسته است؟
گريه نکن
           حرف بزن
دلت از چه گرفته؟
از ويرانه ي احساس
                        از مرگ ستاره
                                         مرگ ستاره...
از سکوت غمگين ترانه؟

نفست در تپش است.
آرام باش
آب بزن صورتت

بنشين
          گريه نکن
                     حرف بزن

وقتي که نبودي
پرنده ي توي قفس
مثل يک خاطره ي سرخ قشنگ
                                      پر زد و رفت
نکند براي تنهايي نمناک قفس غمگيني؟...

بنشين
        گريه نکن
                   حرف بزن

مهر من در دل تو خستگي کاشته است
تشنگي باغ دلم تو را به گريه واداشته است

همصدا با گريه هايت
بغض من مي شکند
                         بغض من مي شکند

يا تو هم گريه نکن
                      يا تو هم گريه نکن
يا مرا به خلوت اشک ببر

تا جاده ي خسته ي تنهايي من
تا جاده ي تشنه ي تنهايي من
از حادثه ي بارش ما خيس شود...
 

2 نگاشته شده در  شنبه 28 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 11:50  به قلم مسافر کویر  | 

آبی آسمان...
آنقدر سپید بودی
            که خیال کردم ماهی
ای کاش آبی بودی
                 به رنگ آسمان                                  آنوقت می شد یک عمر سر به هوایت باشم...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 22 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 21:49  به قلم مسافر کویر  | 

بیقرارم...
ای شمع شام تارم
                     بیقرارم
                              بیقرارم...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 9:13  به قلم مسافر کویر  | 

اي که گفتي جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غم هايش سپردم، نيست آرامم هنوز...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 9:26  به قلم مسافر کویر  | 

ندارم دستت از دامن مگر در خاک آن دم هم
که بر خاکم روان گردي بگيرد دامنت گردم
2 نگاشته شده در  سه شنبه 10 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 9:37  به قلم مسافر کویر  | 

و هنوز نمی دانم چیست
آنچه از نگاه تو
                در دلم جاری ست...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 8 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 16:59  به قلم مسافر کویر  | 

همواره تویی
شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهي
آواي تو مي خواندم از لايتناهي

آواي تو مي آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهي

امواج نواي تو، به من مي رسد از دور
دريايي و من تشنه ي مهر تو، چو ماهي

وين شعله که با هر نفسم مي جهد از جان
خوش مي دهد از گرمي اين شوق، گواهي

ديد از تو اگر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت اين چشم به راهي

اي عشق تو را دارم و داراي جهانم
همواه تويي، هرچه تو گويي و تو خواهي

 

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 16:30  به قلم مسافر کویر  | 

...
اي آيه ي مکرر آرامش
مي خواهمت هنوز
آري هنوز هم
                درياي اضطراب
                                  در سينه ي شکسته ي من موج مي زند
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 17:8  به قلم مسافر کویر  | 

من نه آنم که به تو صيف خطا بنشينم
اين تو هستي که سزاوار تو باز اينها نيست

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 4 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 1:15  به قلم مسافر کویر  | 

باز، خیره شدم توی چشم های آسمانی ات و تمام تشویشم سوخت...
عکس زیباست را روی قلبم گذاشتم و آرام شد...
دیدی اشک هایم چطور روان بودند؟!... می بینی حالا چقدر آرامم...
یک بار دیگر معجزه کردی پیامبر من...
همان لبخندت کافی ست... پشت قاب شیشه ای عکس هم که باشد برای آرام کردن من کافی ست...
توی نگاه مهربانت چه داری که از توی عکس هم رهایم نمی کند؟!...
توی چشم های نازنینت چه نهفته که این طور مرا آرام می کند. و به آتش می کشد. و خاکستر می کند. و و باز زنده ام می کند!...
پشت این لبخند زیبا چه پنهان کرده ای؟!...
ببین نگاهم چطو گره خورده توی نگاه عکست!... هر که ببیند دیوانه می خواندم. اما مهم نیست!... بگذار همه بدانند دیوانه ات هستم... دیوانه ی نگاه آسمانی ات... و لبخند پاکت...
راستش را بگویم؟
دلم می خواهد بمیرم... دلم می خواهد برای تو بمیرم... برای نگاه آسمانی ات... برای چشم های سراسر محبتت... برای لبخند پاکت... برای دست های مقدست... برای مهری که از تو در دلم جاری ست... برای اینکه این «مهر» را به من بخشیدی...
خودت بگو... چطوری سپاس بودنت را بگویم؟... از اینکه به خلوت خیالم هم می آیی باید سپاست را بگویم... از اینکه هر وقت نیازمند آرامشم، انقدر زیبا یه من می بخشی اش...
دستان آسمانی ات پناه همیشه ی من است... دست های نازنینی که من شک دارم برای نگاه کردن به آنها هم لیاقت داشته باشم...اما تو انقدر مهربانی که آنها را از من دریغ نمی کنی... و من، چقدر دوست دارم که سرم را بگذارم روی دست هایت و گریه کنم... و به وسعت تمام تنهایی ام اشک بریزم... دلم می خواهد توی دست های نازنینت گم شوم... می خواهم دست های پاکت را توی دست هایم بگیرم و نگاه کنم بهشان... یک ساعت... دو ساعت... سه ساعت... تمام عمرم را!... می خواهم از حالا تا همیشه دست هایت را توی دست هایم بگیرم... و هر وقت که دلتنگم سرم را بگذارم روی شان و گریه کنم... و آنوقت تو با مهربانی برایم زمزمه کنی...
«غم نخور... یکی همیشه...»
کاش بودی نازنینم... کاش همه این ها را می دانستی... کاش می دانستی مهتاب شبهای دل من...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 9:57  به قلم مسافر کویر  | 

مي کنم هر شب دعايي کز دلم بيرون رود مهرت
ولي آهسته مي گويم خدايا بي اثر باشد...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 2 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 18:17  به قلم مسافر کویر  | 

در ره عشق که از سيل بلا نيست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمناي تو خوش

2 نگاشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384لحظه ی دلتنگی 10:25  به قلم مسافر کویر  |