تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
ای همیشه خوب
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بی کران تو.
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو.

زیر بال مرغکان خنده هات
زیر آفتاب داغ بوسه هات
- ای زلال پاک!-
جرعه جرعه می کشم تو را
                                 به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من
                                ز جان تو!

ای همیشه خوب!
ای همیشه آشنا!
هر طرف که می کنم نگاه،
تا همه کرانه های دور،
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو!

ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک!
یک نفس اگر مرا
                    به حال خود رها کنی
ماهی تو
         جان سپرده
                      روی خاک!

2 نگاشته شده در  شنبه 30 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:25  به قلم مسافر کویر  | 

اندُهَت را با من قسمت کن
شاديت را با خاک
و غرورت را با جوي نحيفی که ميان سنگستان
مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد...
2 نگاشته شده در  جمعه 29 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:50  به قلم مسافر کویر  | 

چراغ چشم تو
تو کيستی که من اينگونه، بی تو بی تابم؟
شب از هجوم خيالت نمی برد خوابم.

تو چيستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سرگشته، روی گردابم!

تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپيد؟
تو را کدام خدا؟
تو از کدام جهان؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسيم؟


من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شيرين آه!
مدام پيش نگاهی، مدام پيش نگاه!


کدام ناشأه دويده ست از تو در تن من؟
که ذره های وجودم تو را که می بينند،
به رقص می آيند،
سرود می خوانند!


چه آرزوی محالی ست زيستن با تو
مرا همين بگذارند يک سخن با تو:

به من بگو که مرا از دهان شير بگير!
به من بگو که برو در دهان شير بمير!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بيار به زير!

تو را به هرچه تو گويی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه.

که صبر، راه درازی به مرگ پيوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دوردست اميدی و پای من خسته ست.

همه وجود تو مهر است و جان من محروم
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته ست.

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 28 مهر1384لحظه ی دلتنگی 20:34  به قلم مسافر کویر  | 

تمام مردم شهر خوبند
                        اگر
می کارند تندیس تو را
در میدانی
برای طواف
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1384لحظه ی دلتنگی 19:30  به قلم مسافر کویر  | 

تو ديشب نبودی، خيالت گواه است
که او را به جای تو در بر گرفتم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384لحظه ی دلتنگی 18:5  به قلم مسافر کویر  | 

خوابيم و با خطاب تو بيدار می شويم
مستيم و با عتاب تو هشيار می شويم

2 نگاشته شده در  دوشنبه 25 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:49  به قلم مسافر کویر  | 

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زیارت کرد

2 نگاشته شده در  یکشنبه 24 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:51  به قلم مسافر کویر  | 

بر شانه های تو
وقتی که شانه هايم
در زير بار حادثه می خواست بشکند
يک لحظه
      از خيال پريشان من گذشت:
"بر شانه های تو..."
بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم.

وين بغض درد را
از تنگنای سينه برآرم
              به های های
آن جان پناه مهر
شايد که می توانست
از بار اين مصيبت سنگين
آسوده ام کند.

2 نگاشته شده در  شنبه 23 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:37  به قلم مسافر کویر  | 

تقصير عشق بود که خون کرد بيشمار
بايد به بی گناهی دل اعتراف کرد!

2 نگاشته شده در  جمعه 22 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:15  به قلم مسافر کویر  | 

خوب من دست عزيز تو برای دل ما
سرپناهی ست در اين بی سر و سامانی ها

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 21 مهر1384لحظه ی دلتنگی 22:1  به قلم مسافر کویر  | 

بازآ...

بازآ که برويد باز دل گل خزانش را
بازآ که ببويد باز عشق جاودانش را
بازآ که بگويد باز دل درد نهانش را
بازآ که بجويد باز دل جا و مکانش را

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 20 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:56  به قلم مسافر کویر  | 

آتش از برق نگاهت ريختی بر جان من
خواستی تا در ميان شعله ها آبم کنی

2 نگاشته شده در  سه شنبه 19 مهر1384لحظه ی دلتنگی 18:13  به قلم مسافر کویر  | 

ظلمت همه ی دنياست
                  وقتی تو نمی تابی...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 18 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:50  به قلم مسافر کویر  | 

شب... سکوت... کویر...
از عمق جاده های بی کسی
                                فریاد می زنم نیاز بودنت را
و دل می سپارم به پژواک خسته ی صدای قدم هایم
                                             که دیگر تاب مقاومت ندارند...

خوش دارم
              در خیال نا امیدم
صدای پای تو بپیچد
و باور شکسته ام باشد و همقدمی رویای شیرینت...

مگر همسفر نمی خواستی برای ستاره چینی از مخمل شب کویر؟!...
«ما مسافر کویریم»
رهسپار شب و سکوت و کویر...

ستاره های آسمانش را نمی خواهم
                                همه قربانی چشم های زیبایت
وقتی نگاه روشن تو باشد مرا چه حاجت به ستاره ها!...

شب
سکوت
کویر
سرما
آتشی که از برق نگاه تو جان می گیرد
من
    و تو...
و تمام شکوه این لحظه ها همین واژه ی آخری ست...
                                                                « تو» !...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 17 مهر1384لحظه ی دلتنگی 18:2  به قلم مسافر کویر  | 

از اينکه عاشق توام حس غرور مي کنم...
2 نگاشته شده در  شنبه 16 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:25  به قلم مسافر کویر  | 

میدونی چقدر برام عزیزی؟!... میدونی؟...
2 نگاشته شده در  جمعه 15 مهر1384لحظه ی دلتنگی 22:40  به قلم مسافر کویر  | 

يک بار هم اي عشق من از عقل مينديش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 14 مهر1384لحظه ی دلتنگی 20:36  به قلم مسافر کویر  | 

شب عاشقی ست يارا بنشين برابر من
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1384لحظه ی دلتنگی 17:51  به قلم مسافر کویر  | 

شب حوصله می سوزد... وقتی که تو در خوابی...

چقدر دلم برای دوباره بودنت تنگ است...
چقدر غریبم بی تو...
هوای غروب گرفته دلم... آسمان ابری ست. زمین هم... دلم می خواهد ببارم اما، وقتی تو نیستی به اعتماد کدام شانه تکیه کنم؟ پناهنده ی حریم امن کدام آغوش مهربان شوم؟ کدام دست نوازشگر را ببوسم؟ توی کدام نگاه آسمانی گم شوم؟...
وقتی تو نیستی، چقدر جای خالی برای دلتنگی هست!...

                                به فکر سر سپردنم
                                                  به اعتماد شانه ات...

امشب، باز بیدارم... امشب ، می نشینم بالای سر خیالت تا تو بخوابی. تا تو آسوده بخوابی. امشب، تا صبح نگاهت می کنم. وقتی که می خوابی، چقدر از همیشه معصوم تری! دلم می خواهد چشم بدوزم به چشمان نازنینت، وقتی خوابی. دلم می خواهد بنشینم کنارت، مراقب باشم که کسی، چیزی، صدایی، پرده ی نازک خواب لطیفت را پاره نکند. رویا می بینی؟!... چه زیبا لبخند می زنی توی خواب! چقدر چشمان زیبایت آرامش می بخشد توی خواب! تو چقدر آرامی!... دلم می خواهد همیشه از این آرامشت قرار بگیرم. دلم  می خواهد قرار همیشه برقرار من باشی...

چقدر روزهای نبودنت دیر می گذرد...
چه سخت است نبودن مهربانی ات...
چه تلخ است لحظه های بی تو بودن...
چقدر حس لبخندهای مهربانت آسمانی ست...
چقدر انتظار برای دیدنت، برای شنیدنت، شیرین است!...

 از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
 تا نیست غیبتی نبود لذت ظهور

2 نگاشته شده در  یکشنبه 10 مهر1384لحظه ی دلتنگی 2:57  به قلم مسافر کویر  | 

جز تو که واژه واژه ی منظومه ام شدی
يک يک گريختند همه از مدار من...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1384لحظه ی دلتنگی 15:29  به قلم مسافر کویر  | 

همه جا به دلربايی مثل اند لاله رويان
تو ميان لاله رويان مثلی به دلربايی...

2 نگاشته شده در  شنبه 2 مهر1384لحظه ی دلتنگی 11:23  به قلم مسافر کویر  |