تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
يک بار ديگر در تو
                        -ای آيينه ی باورنما-
خود را می يابم. و اين خويش در تسليم را انکار خواهم کرد...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384لحظه ی دلتنگی 16:36  به قلم مسافر کویر  | 

از خلق چه می جويی شاعر؟ که به شعر تو
از حالت چشم اوست، گر اين همه گيرايی ست

2 نگاشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384لحظه ی دلتنگی 10:13  به قلم مسافر کویر  | 

من بی قرار و تنها دور از تو نا شکیبا

نمی دانم چه بگویم... نمی دانم چگونه بگویم...
امروز، که عزم نوشتن کردم برایت، می خواستم بگویم : تو که

در باغ سبز چشمت، صدها بهار داری
من دشت خشک و خالی، با من چه کار داری؟

اما وقتی:

من بی قرار و تنها، دور از تو ناشکیبا
تو عاشقان مشتاق، پروانه وار داری...

چه بگویم؟...

دارم گریه می کنم، آری... بی قرارم امروز... دلتنگم... خیلی دلتنگم... کاش پناه دلتنگی ام می شدی... کاش از تملک دستان مهربانت اطمینان داشتم... کاش پیوند می زدی مرا به آرزوهایم...
چه بگویم نازنین؟...

دلم می خواست که می شد یک بار، فقط و فقط یک بار، بایستم رو در رویش. خیره بشوم توی زلال نگاه آسمانی اش و بگویم:

من اگر گناه کردم که تو را نگاه کردم،
دل و دین ربودی از من، تو مگر ثواب کردی؟!...

اما نمی شود... نمی توانم... من نمی توانم... آخر... دلش از جنس گل است... می شکند... چگونه تاب بیاورم افتادنش را؟...

نه!... نمی گذارم!...
تو بر پای بایست... استوار باش... قد برافراز و چشم بگشا که پایان بگیرد هرچه سیاهی و تاریکی ست... من می شکنم، مهم نیست!... تنها تو آرام باش، که از همین آرامشت من قرار می گیرم...
دلیل زندگانی ام، امید آسمانی ام، تو آرام باش. تشویش - باز هم - سهم من...

2 نگاشته شده در  شنبه 28 آبان1384لحظه ی دلتنگی 17:19  به قلم مسافر کویر  | 

از دست تو در اين همه سرگردانی
تکليف دلم چه بود اگر عشق نبود؟!

2 نگاشته شده در  جمعه 27 آبان1384لحظه ی دلتنگی 15:14  به قلم مسافر کویر  | 

هر که پروانه صفت پر به تمنای تو زد
همچو شمع از سر وی آتش سودا برخاست

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384لحظه ی دلتنگی 15:0  به قلم مسافر کویر  | 

منم جنگل              تويی باران
   شکوهی ده مرا از نو
منم موج و             تويی ساحل
پناهم شو... پناهم شو...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 25 آبان1384لحظه ی دلتنگی 18:45  به قلم مسافر کویر  | 

چقدر؟!...
میان جان دو انسان، چنین به هم نزدیک
چقدر فاصله؟
                    آخر چقدر فاصله؟ آه...
چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم؟
چقدر بودن در پرده ی سکوت و نگاه؟

چقدر دوری از آفتاب آن لبخند
چقدر محروم از سایه سار آن گیسو
چقدر باید صبر کرد بی نوازش او
چقدر؟

چقدر...؟ چقدر؟!
با اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها؟
به حکم مبهم تقدیر سر نهادن ها؟

بشر چقدر به درمان عشق درمانده ست...
مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده ست؟...

مگر چه کاری خوش تر ز دوست داشتن است؟
مگر که عشق گناهی برای مرد و زن و است؟

چقدر باید بر این گناه تاوان داد؟
چقدر باید خاوش ماند تا جان داد؟

چقدر پرسه زدن در خیال، با اندوه؟
چقدر صبر؟ چه صبری به سهمگینی کوه؟

چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن؟
کویر حوصله را با درنَوَردیدن؟

...

میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک
چقدر باید مشتاق ماند و ماند صبور؟...
چقدر باید نزدیک بودو از هم دور؟...
چقدر؟
        چقدر؟...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384لحظه ی دلتنگی 9:1  به قلم مسافر کویر  | 

نام تو را تا بام ديوار بلند شهر خواهم برد
زآنجا تو را بر خواب اين خوش باوران آوار خواهم کرد

2 نگاشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384لحظه ی دلتنگی 12:50  به قلم مسافر کویر  | 

چشم تو رايحه ی روشن آغاز بهار
طرح لبخند تو پايان پريشانی ها

2 نگاشته شده در  یکشنبه 22 آبان1384لحظه ی دلتنگی 12:47  به قلم مسافر کویر  | 

آغوشت را باز یابم...
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
برآنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
                پارو وا نهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت درآیم و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را باز یابم
استواری امن زمین را
                          زیر پای خویش...
2 نگاشته شده در  شنبه 21 آبان1384لحظه ی دلتنگی 17:34  به قلم مسافر کویر  | 

حلاج پيشه ايم و گمانم در عاقبت
با حلقه های زلف تو بر دار می شويم

2 نگاشته شده در  جمعه 20 آبان1384لحظه ی دلتنگی 17:19  به قلم مسافر کویر  | 

با توام، آهای مسافر! با همین ترانه برگرد...

چشم که می گشایی، خورشید، اجازه ی طلوع می گیرد. روز آغاز می شود. جهان، زندگی از سر می گیرد. لبخند که می زنی، هوا پر می شود از واژه واژه عشق. غنچه های یاس از لمس پاک دستانت حس شکفتن می کنند. آسمان، رنگ می گیرد از زلال نگاه آبی ات. حرف که می زنی، آب، روشنی می گیرد از عطر کلامت. نگاهم که می کنی، غرق می شوم در حس ناب لحظه های آسمانی بودنت. نفس که می کشی، بوی عید می پیچد توی خانه. مهر، در حس پاک نگاهت معنا می گیرد و بهشت، گوشه ای از حریم امن آغوش توست.
شب، فرو می افتد از آنسوی سیاهی چشمانت. آسمان و شب و شکفتن را نذر مهتاب رویت کرده ام. نذر آن لحظه ای که حریر نگاهت روی پرده ی شب پل ستاره می زند. و آب و آینه پر می شود از لحظه های جبروتی با تو بودن. سپیده دمان از پس دیوارهای تو در توی سیاهی، نور، تمنا می کند که از دریچه ی چشمان روشنت بیرون بیاید. بهار از دست های مهربان تو می تراود و باران از لبخند تو هستی می گیرد...
از کدام ستاره آمدی؟... راه کدام آسمان را گم کردی که گذارت به زمین افتاد؟... توی ذهن خسته ی من دنبال چه می گشتی که خانه کردی در سکوت لحظه هایم؟...
روح بی قرارم، دیرزمانی ست که زیر سایه سار چشمانت آرام می گیرد و ثانیه ها در حرمت پاک نگاهت رنگ آرامش دارند. بهار، بودن توست. لحظه ها غرق در حضور دست هایت رنگ عشق می گیرند. رنگ ارغوانی شکوه. و درختان سیب به اجازه ی لبخند تو شکوفه می کنند.
بیا... برایت سیب آرده ام... سیب سرخ عاشقی...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 19 آبان1384لحظه ی دلتنگی 15:15  به قلم مسافر کویر  | 

گر در کويش برسی برسان
اين پيام مرا:
"بی چراغ رويت
               من ندارم ديگر تاب اين شبهای سرد و خاموش
هرگز هرگز باور نکنم عهد و پيمان ما شد فراموش"
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 18 آبان1384لحظه ی دلتنگی 18:45  به قلم مسافر کویر  | 

تنها
تنها شدم دوباره
             تنهای تنها...
گر چه چند روزی بيش نيست
برای من عمری می گذرد

تنها شدم
تنهای تنها...
زود برگرد
              خيلي زود!
                     من چشم انتظارم

2 نگاشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384لحظه ی دلتنگی 18:0  به قلم مسافر کویر  | 

دوباره دل هوای با تو بودن کرده...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 16 آبان1384لحظه ی دلتنگی 13:20  به قلم مسافر کویر  | 

از خدا برگشته تر از من صف مژگان اوست
سجده در محراب ابرويش نمايد روز و شب

2 نگاشته شده در  یکشنبه 15 آبان1384لحظه ی دلتنگی 13:52  به قلم مسافر کویر  | 

«من» فکر گریزم، «او» تا راه به من بندد
با قافیه های ناب در حال صف آرایی ست

2 نگاشته شده در  شنبه 14 آبان1384لحظه ی دلتنگی 17:36  به قلم مسافر کویر  | 

حرفی بزن... دلم گرفته...
حرفی بزن، گرفته دلم، ای آشناترين
من باز ياد روی تو کردم و اين چنين

قامت به قصد قرب نگاه تو بسته ام
رويم به بی کرانه ولی ريشه در زمين

چشمم به چشم ناز تو : «ايّاک نعبدُ»
دستت پناه دست من: «اياک نَستعين»

من بي کسم و راهی شهر حضور تو
سرمايه ام تويی و دل عاشقم....همين!

2 نگاشته شده در  شنبه 14 آبان1384لحظه ی دلتنگی 1:11  به قلم مسافر کویر  | 

تنها به اشاره ی تو سبز است بهار
باغيم و اجازه ی شکفتن با تو!

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384لحظه ی دلتنگی 19:6  به قلم مسافر کویر  | 

...
نماز که می خوانی،
انگار خدا قطعه ای،
                       قابی،
                             پنجره ای از بهشت می گشاید رو به زمین...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 11 آبان1384لحظه ی دلتنگی 18:50  به قلم مسافر کویر  | 

حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
کنون که ماه تمامی نظر دريغ مدار

2 نگاشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384لحظه ی دلتنگی 18:28  به قلم مسافر کویر  | 

برزخ
من  فقط به چشم های تو اعتماد کردم

                                                       همين!

هيچ فکر نمی کردم

         جزای آن اين برزخ هزار تو باشد!

2 نگاشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384لحظه ی دلتنگی 18:46  به قلم مسافر کویر  | 

خواهم گفت...
و من آن نام تو را خواهم گفت
به نسيمی که سپيد است و سوی کوه وزان
و نسيم و کوه
ارتفاعات سرودن را
هر دو با نام تو خواهند سرود

و من آن نام تو را
به بيابان و به خورشيد و به شن خواهم گفت
به کويری که از آن خواهد رُست
چشمه ها پر ز پری های سپيد
باغ ها پر ز درختان بلند
و درختان و پری ها، در باغ
همه با نام تو خواهند شکفت

و به شب نام تو را خواهم گفت
و به شب خواهم گفت :
«تو جهان نوری
تو درختان بلند عشقی»
و به شب مژده ی دستان تو را خواهم داد
و به شب خواهم گفت :
«حس دستان قشنگ تو
عجب احساسی ست!...»

2 نگاشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384لحظه ی دلتنگی 18:34  به قلم مسافر کویر  | 

می گن... یا می گم؟!...
می گن : «آدم عاقل یه اشتباه رو دو بار تکرار نمی کنه.»
می گم : «آدم عاشق چطور؟!...»
2 نگاشته شده در  شنبه 7 آبان1384لحظه ی دلتنگی 17:50  به قلم مسافر کویر  | 

گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز

2 نگاشته شده در  جمعه 6 آبان1384لحظه ی دلتنگی 19:37  به قلم مسافر کویر  | 

تو آمدی زو دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384لحظه ی دلتنگی 20:5  به قلم مسافر کویر  | 

بايد که جمله جان شوی تا لايق جانان شوی
گر سوی مستان ميروی مستانه شو، مستانه شو

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384لحظه ی دلتنگی 16:22  به قلم مسافر کویر  | 

اسباب عشق
اگر اين پنجره ها باز شود
آسمان آبی
به درون می آيد
و من از هر ابری
تکه ای بر می دارم
                     پر قو، پر غاز، پر مرغ دريا
خانه ای خواهم زد
                     از سپيدی، پاکی
سقف آن مهتاب است
پنجره ها از نور
پرده ها از گل ياس
فرش از مهر، رنگ از شور
                               همه اسباب از عشق
                                                       و هوايی از تو...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384لحظه ی دلتنگی 20:44  به قلم مسافر کویر  | 

دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
آری آری سخن عشق نشانی دارد

2 نگاشته شده در  دوشنبه 2 آبان1384لحظه ی دلتنگی 17:38  به قلم مسافر کویر  | 

آنچنان جای گرفتی تو به چشم و دل من
که به خوبان دو عالم نظری نیست مرا
2 نگاشته شده در  یکشنبه 1 آبان1384لحظه ی دلتنگی 17:29  به قلم مسافر کویر  |