تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
غرق دريای عشق تو شد
دلی که،
        تشنه مثل کويره...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384لحظه ی دلتنگی 11:52  به قلم مسافر کویر  | 

چه اشتباه قشنگی ست عاشق تو شدن...

شبی كه‌ چشم‌ تو را رنگ‌ و آب‌ داد خدا
مـرا مـيــانِ دو مـصرع‌ عـذاب‌ داد خـدا
چگونه‌ می‌شـود از چشمهای تو نسرود؟
چگونه‌ بر شبِ چشمِ تو خواب‌ داد خدا؟
چه‌ اشتبـاهِ قشنـگی اسـت‌ عاشقِ تو شدن‌
كه‌ با تو پـرسشِ من‌ را جـواب‌ داد خـدا
چه‌ زود پيـر شدم‌ پيش‌ از آنكـه‌ برگردی‌
به‌ لحظه‌ لحظه ی عمرم‌ شتـاب‌ داد خـدا
به‌ شاخـه‌های درخـت‌ دلـم‌ طـنابـی‌ بسـت‌
مــرا سـوارِ غـزل‌ كـرد و تـاب‌ داد خـدا
و مَست‌،سوی لبش‌ برد و سركشيد تو را
شبی كه‌ چشم‌ تو را رنگ‌ و آب‌ داد خدا

2 نگاشته شده در  سه شنبه 29 آذر1384لحظه ی دلتنگی 19:35  به قلم مسافر کویر  | 

نباشدم به جز مهرت، هوای دیگری در سر...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384لحظه ی دلتنگی 14:50  به قلم مسافر کویر  | 

...
در پشت میله های قفس از سر ملال
با خط خوش نوشتم
                      بیتی به حسب حال:
«اول بنا نبود بسوزند عاشقان
آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد»...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 27 آذر1384لحظه ی دلتنگی 17:22  به قلم مسافر کویر  | 

خواب... بیدار...
گرچه با يادش، همه شب، تا سحرگاهان نيلی فام،
                                                      بيدارم؛
گاهگاهی نيز،
           وقتی چشم بر هم می گذارم،
خواب های روشنی دارم،
عين هشياری!
آنچنان روشن که من در خواب،
دم به دم با خويش می گويم که :
بيداری ست، بيداری ست، بيداری!

اينک، اما در سحرگاهی، چنين از روشنی سرشار،
پيش چشم اين همه بيدار،
                    آيا خواب می بينم؟
اين منم، همراه او؟
     بازو به بازو،
مست مست از عشق، از اميد؟
روی راهی تار و پودش نور،
         از اين سوی دريا، رفته تا دروازه ی خورشيد؟

ای زمان، ای آسمان، ای کوه، ای دريا!
خواب يا بيدار،
جاودانی باد اين رويای رنگينم!                                                                                           

2 نگاشته شده در  شنبه 26 آذر1384لحظه ی دلتنگی 12:17  به قلم مسافر کویر  | 

گريه ی من به جهان هيچ بنايی نگذاشت
که کسی سر نهد از عشق تو بر ديوارش

2 نگاشته شده در  جمعه 25 آذر1384لحظه ی دلتنگی 19:17  به قلم مسافر کویر  | 

دو فا رٍ می
چهار ضربه روی سیم، می و فا و لا و دو
چهار ضربه می زنم به شوق چشم های تو

چهار ضربه بعر از این که فا به دو نمی رسد
تو می رسی از انتهای پیچ یک پیاده رو

چهار چنگ می زنی به در... صدا نمی رسد
سلام... سَل...عزیز من... اَلو اَلو!... اَلو اَلو!...

نخیر مثل اینکه من دوباره تند می روم
به سمت انتهای گیج پیچهای راهرو

صدای گریه های من به فا به تو نمی رسد
دو ضربه می زنم، عزیز من، بیا، بمان، نرو...

دو فای فاصله شکسته می شود صدا
صدای لای قفل در، دو گام می روم جلو

کنار کاج یخ زده مرا ببین، سکوت، سُل
و برف را که ریخته به شانه های پالتو

کسی کنار سیم های خسته منتظر شده
چها سُل، سکوت سُل، دو، فا، رِ، می، دو، فا، رِ، دو

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1384لحظه ی دلتنگی 12:14  به قلم مسافر کویر  | 

دل من صبر ندارد که بسازد بی دوست
عشق هر گوشه که بنشست شکيبا برخاست

2 نگاشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384لحظه ی دلتنگی 12:14  به قلم مسافر کویر  | 

اگر عشقت گناه است
                   ببین غرق گناهم!...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 20 آذر1384لحظه ی دلتنگی 16:36  به قلم مسافر کویر  | 

سرپناه
بر شاخه های تمام درختان
آشيانه داشت
از اين آشيان به آن آشيان
از اين شاخه به آن شاخه
 می پريد
و زندگی را می گذراند
تا آن روز
که در حياط تو نشست
و به خانه ات آمد
و برای هميشه آشيان هايش را به فراموشی سپرد
آن روز
سرپناهی يافت
                     دلم.

 

2 نگاشته شده در  شنبه 19 آذر1384لحظه ی دلتنگی 20:27  به قلم مسافر کویر  | 

با زمزمه ی عشق تو بيدار شدم
از هر چه به غير توست بيزار شدم
مجنون شدم و زعقل برون افتادم
از خلق گسستم و به تو يار شدم

2 نگاشته شده در  جمعه 18 آذر1384لحظه ی دلتنگی 17:35  به قلم مسافر کویر  | 

تا خار غم عشقت تا ریخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384لحظه ی دلتنگی 15:37  به قلم مسافر کویر  | 

یه پست بی ربط به وبم ولی شدیدا" مرتبط با این روزها

1- عمق فاجعه را تازه امروز صبح فهمیدم...
وقتی که «رضا امیراحمدی» کنار عکسی از «حمیدرضا خیر خواه» - با ربان سیاه - نشسته بود و گریه می کرد... وقتی «احسان علیخانی» گفت: «دشب تا دم درِ خونه ی حمید رفتیم... اما جرأت نکردیم داخل بریم... از بس مادرش بیتابی میکرد...» وقتی «سید کاظم احمدزاده» از آن سوی سیم های تو در توی تلفن، از راهی دور، برای پرواز 130- C دیروز هق هق گریه میکرد... این روزها دیگر هیچ کجای دنیا از 130- C برای جا به جایی مسافر استفده نمی کنند. و ما برای همایشی، در نا کجای دور ایران، کسانی، عزیزانی، انساهایی، رو سوار بال باد می کنیم، و جانشان را می سپاریم به باد، که او هم قهرش بگیرد و طوفان شود و بکوبدشان به زمین. و فاجعه ای اتفاق بیافتد و عزایی در بگیرد - که نه برای از بین رفتگان - به گفته هایی برای از دست رفتن هواپیماست!!! ( نه تأیید میکنم نه تکذیب. شاید حق با آنها باشد.) چند سال پیش وقتی برای اولین بار «حمید خیر خواه» را در «صبح بخیر ایرن» دیدم، و صدایش را شنیدم، با خودم فکر کردم «این مرد اگر خواننده میشد چقدر طرفدار پیدا می کرد!» و او دیروز پرواز کرد... با همان صدای زیبا... در عصر سرعت و تکنولوژی، دل خوش کرده ایم به هواپیماهایی که چند نسل را جا به جا کرده اند - و به گفته ای - «دیگر حق دارند برای پیر شدن و مُردن»... و می سپاریم عزیزانی را به آنها، و هر چند وقتی یک بار نظاره می کنیم سقوط 130- C ها را در «شهرک توحید» و حوالی «خرم آباد»... و گریه می کنیم. اما یک هفته بعد باز سوار می شویم، و سوار می کنیم دیگران را بر پیشکسوتان صنعت هوا!... و بعد با کمال بی تفاوتی برای برگزاری همان همایش نوانما می سازیم و پخش می کنیم فردای همان روز!... و این باید بشود منشأ امید در زندگی ما در این مملکت!...
پروازشان به بهشت... روحشان شاد...

2- «منوچهر نوذری» هم پرکشید... «ایرج نوذری» داغ پدر سخت است... تسلیت باد... خدایش بیامرزد... مرد بزرگی را از دست دادیم...روحش شاد...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384لحظه ی دلتنگی 17:35  به قلم مسافر کویر  | 

جان بر لبم رسيد ز دوری به جان تو
آخر سراغ عاشق شيدا بيا شبی

2 نگاشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384لحظه ی دلتنگی 21:34  به قلم مسافر کویر  | 

دارم گریه میکنم...
حاجيان رَخت چو از مکه بَرند
مدتی در عقب سر نگرند
تا به جايی که حرم در نظر است
چشم حجاج به دنبال سر است

من هم از کوی تو گر بستم بار
باز با کوی تو دارم سر و کار
چشم دل سوی تو دارم شب و روز
چشم بر کوی تو دارم شب و روز

2 نگاشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384لحظه ی دلتنگی 8:33  به قلم مسافر کویر  | 

دیگه بسه!
           دیگه بسه انتظار...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 13 آذر1384لحظه ی دلتنگی 15:23  به قلم مسافر کویر  | 

هنوز...
هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم
ولی بدون تو مهتاب را نمی خواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است
هنوز هم که هنوز است چشم در راهم

سلام...روز قشنگی است...دوستت دارم...
چقدر عاشق اين جمله های کوتاهم

هوا بودن يک عمر با تو را دارم
منی که دلخوش ديدارهای گهگاهم

براي گفتن يک حرف عاشقانه فقط
اسير سختترين زخمهای جانکاهم

بدون تو همه ی لحظه ها به اين فکرند
که تيغ را بگذارند بر گلوگاهم...

2 نگاشته شده در  شنبه 12 آذر1384لحظه ی دلتنگی 16:15  به قلم مسافر کویر  | 

دل از ما برد و روی از ما نهان کرد...
2 نگاشته شده در  جمعه 11 آذر1384لحظه ی دلتنگی 18:17  به قلم مسافر کویر  | 

واسه من سخته که بی تو بنويسم مشق پرواز...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384لحظه ی دلتنگی 17:12  به قلم مسافر کویر  | 

آخرین جرعه ی این جام
همه می پرسند :
-«چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند؟
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟»

- نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به ابن خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم

من، مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را باد
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل،
همه را می شنوم
                   می بینم
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم...
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می اندیشم.

همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند.
تو بگیر،
تو بخواه،
تو ببند!

پاسخ چلچله ها را، تو بگو
قصه ی ابر هوا را، تو بخوان
تو بمان با من، تنها ت بمان

در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه ی جان باقی ست
آخرین جرعه ی این جان تهی را تو بنوش...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384لحظه ی دلتنگی 21:19  به قلم مسافر کویر  | 

اميد خواجه گی ام بود، بندگی تو کردم
هوای سلطنتم بود، خدمت تو گزيدم

2 نگاشته شده در  سه شنبه 8 آذر1384لحظه ی دلتنگی 19:14  به قلم مسافر کویر  | 

دلم به زلف توست
                    مزن بر او شانه...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384لحظه ی دلتنگی 16:11  به قلم مسافر کویر  | 

بیتاب از تو گفتنم...

عشق از من و نگاه تو تشکيل می شود
گاهی تمام من به تو تبديل می شود
وقتی به داستان نگاه تو می رسم
يکباره شعر وارد تمثيل می شود...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 6 آذر1384لحظه ی دلتنگی 21:33  به قلم مسافر کویر  | 

به دیدارم بیا
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايی تنها و تاريک خدا مانند

دلم تنگ است
بيا ای روشنی، ای روشن تر از لبخند

دلم تنگ است..
بيا بنگر، چه غمگين غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده واين تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهی ها
و اين نيلوفر آبی، و اين تالاب مهتابی

شب افتاده است ومن تنها و تاريکم
و در ايوان تالاب من،
ديريست در خوابند
پرستوها و ماهی ها و آن نيلوفر آبی
بيا ای مهربان من           
                    بيا ای ياد تنهايی...

 

2 نگاشته شده در  شنبه 5 آذر1384لحظه ی دلتنگی 19:17  به قلم مسافر کویر  | 

تو چه کرده ای که با تو شده عشق تار و پودم؟!...
2 نگاشته شده در  جمعه 4 آذر1384لحظه ی دلتنگی 11:10  به قلم مسافر کویر  | 

شبيخون خورده را می مانم و می دانم اين را هم
که می گيرد ز من جادوی تو چون عقل دين را هم
تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من به آسانی
دلم را، گر حصار خود کنم ديوار چين را هم!...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1384لحظه ی دلتنگی 17:5  به قلم مسافر کویر  | 

این حالِ منِ بی تو ست :
بغض غزلی بی لب...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1384لحظه ی دلتنگی 9:15  به قلم مسافر کویر  | 

شهره ی شهر مشو تا ننهم سردر کوه
شور شيرين منما تا نکنی فرهادم

2 نگاشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384لحظه ی دلتنگی 9:8  به قلم مسافر کویر  |