تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
...
عشق تو به بادم داد...
2 نگاشته شده در  جمعه 30 دی1384لحظه ی دلتنگی 22:48  به قلم مسافر کویر  | 

بيا که کوچ کند ماتم از حريم چمن
و شادمانه ترين عيد با تو برگردد

                                                             عید غدیر     دی ماه ۱۳۸۴  

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384لحظه ی دلتنگی 20:17  به قلم مسافر کویر  | 

شب ظلمت و بيابان، به کجا توان رسيدن؟
مگر آنکه شمع رويت به رَهَم چراغ دارد

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 28 دی1384لحظه ی دلتنگی 11:33  به قلم مسافر کویر  | 

سه نقطه بی پایان...

با جوانه ها نوید زندگی ست
زندگی شکفتن جوانه هاست
...


پی نوشت : بیت دومی دارد این شعر. نمی نوسیم. نمی گویمش. بماند تا آن روز که تو پایانش ببخشی...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 27 دی1384لحظه ی دلتنگی 16:14  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 1

معنای عزیزم،
بگذار این بار در ابتدای این نامه، بار دیگر با قلم - این یگانه موجود مظلوم و تسلیم - نشانت بدهم که : «دوستت دارم»...
اعترافی که مرا چنـان سبـک می کـند که از بودنم جدا می شـوم و باز هـم - شاید برای هزارمـین بـار - گم می شوم در تو و پاکی لبخند مهربانت...

بی قرار شده ام معنا... بیشتر از پیش. این روزها خیلی بیشتر از گذشته. و مگر بی قراری نشان از دل عاشق نیست؟... می خواهم از تو بنویسم، که شاید - آن هم فقط شاید - کمی آرام شوم. حکایت این مهر هم برای ما شده ست داستانی! نمی نویسم بی قرارم. می نویسم، بی قرار تر می شوم! و از زیبایی های «مهر» مگر همین دلواپسی عاشقانه نیست؟ هر چه بر می گردم به عقب، می بینم از قبل تر شروع شد. می خواهم که برسم به مبداء، همسفر می خواهم، راه طولانی ست. و من خسته ام. من از گذر این روزهای بی تو خسته ام. راه طولانی ست، و این عشق، همچنان با من است... و وسیع تر می شود هر روز... بزرگ... بزرگتر... و من با غرور بر دوش می کشم عظمتش را...  عشقی چنان عظیم، که تمام آسمان برای درک بزرگی اش کوچک است... در این سوی عشق، من هستم و بی قراری و یک بغل عاشقانه های دلم - برای تو-. و در آن سو، تو هستی با یک عالم شیرینی... یک دنیا مهربانی... یک آسمان آرامش. چنان که ابرهای بی قراری دلم گم می شوند در آن... و از درخشش زیبای چشمانت، صاف می شود هوای مه گرفته ی غربت بی تو بودن...
دیشب، پشت پنجره، باران می بارید معنا... و من آنچنان مات لبخند تو بودم که نه دیدم، و نه شنیدم... انگار حل شده بودم در تو، در لبخند زلال تو، در چشم های پاک تو... و من، از تو با تو آنقدر گفتم که حتی خیسی اشک را روی گونه هایم حس نکردم... سرم را که به دیوار تکیه دادم، چشم هایم را که بستم، هر چه کردم که نگاه آسمانی ات را به تصویر بکشم، نشد... نقش لبخند نازنینت چنان توی آیینه ی چشمانم خانه کرده بود که هر چه پلک هایم را به هم فشردم پاک نشد که نشد...
چشمانم را که باز کردم، لبخند تو هنوز مقابلم بود - اما عمیق تر انگار! - ... و خیسی گونه هایم توی آیینه ی زلال چشم هات پیدا بود... و باران هنوز می بارید... آنجا، پشت پنجره...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 26 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:48  به قلم مسافر کویر  | 

اين اوست که تفسيری از صبح و صدف با اوست
اين اوست که تعبيری از خوبی و زيبايی ست...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 25 دی1384لحظه ی دلتنگی 13:8  به قلم مسافر کویر  | 

در این اتاق کوچک
در اين اتاق ساکت تاريک،
هر گاه، من نگاه تو را شعر می کنم؛
نوری، به تار و پود هوا، رنگ می زند
از تاج آفتاب خدا، زرنگارتر!

در اين اتاق دلگير،
وقتی که من - لبالب - اين صبر تلخ را،
با ياد وعده های تو، سر مي کشم، - صبور-
دانم، که در جهان نفشانده ست دست عشق،
در کام کس، شرابی از اين خوشگوارتر!

ای خفته بر پرند، سبکبال، بی خيال،
در اين اتاق درهم
دستی، تمام خواهش، قلبی، تمام عشق،
چشمی تمام شوق تماشا
شب های انتظار تو را صبح می کند
تا پر کشند سوی تو و خنده های تو
هر روز، از نسيم سحر بی قرارتر!

ديوانگی ست، - دانم - ديوانگی، که بخت،
از سوی تو، نويد اميدی نمی دهد.
در اين اتاق غمگين،
                       اما
من، هر نفس به مهر تو اميدوارتر!

يک روز،
            - بی گمان - ،
خواهد رسد دمی که برايم بر آسمان،
- «کای آفريدگار!
    در اين اتاق کوچک،
    در اين دل شکسته ی نا استوار، آه،
    عشقی ست از بنای جهان استوارتر!»

2 نگاشته شده در  شنبه 24 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:45  به قلم مسافر کویر  | 

صنما تو همچو شيری،
                           من اسير تو چو آهو
به جهان که ديد صيدی
                           که بترسد از رهايی؟!...

2 نگاشته شده در  جمعه 23 دی1384لحظه ی دلتنگی 17:28  به قلم مسافر کویر  | 

من با پدر حرف می زنم...

رویم را برمی گردانم. نگاهت نمی کنم. نه اینکه دوستت نداشته باشم... نه!... «دوستت دارم». بیشتر از آنچه که در باور تمام دنیا می گنجد... تاب ندارم که غم را توی نگاه نازنینت ببینم... چطور به آسمان گرفته چشمانت نگاه کنم و نلرزم؟!... چطور ببینم و نشکنم؟!... تو بودی می توانستی؟!...
من بمیرم برای آن اشک هایی که نیلوفرانه پیچیده دور سبز نگاه مهربانت... بمیرم برای غمی که بر شانه هایت آوار شده...
نازنین دلم...
نبینم غمت را... نبینم بی قرار باشی... نبینم هوای گریه کنی... صدای آسمانی ات از بغض نلرزد... نبینم آسمان دلت ابری باشد... نبینم بشکنی... طوفان نشود آرامش وجودت... نبینم غم دست روی شانه ات بگذارد...
هوای گریه داری؟... تمام عالم فدای چشم های خیس تو... فدای آن مرواریدی که از آسمـان نگاه تو پایین می آید... نگذاری بر زمین بیافتد!... مقدس اند این اشک ها... مطهرند... پاکند... نگذاری چشمی نامحرم ببیندشان!...

تو گریه نکن... من با پدر حرف می زنم... حیف از آن نگاه آسمانی که رنگ غروب بگیرد... من با پدر حرف می زنم. و می گویم که درد نبودنش چطور زلال چشمانت را نمناک کرده است... می گویم که از وقتی رفت، غم چطور در دل دریایی ات خانه کرده...
تو گریه نکن... من با پدر حرف می زنم، و برایش می گویم که بعد رفتنش چطور شکستن قامت استوارت را به زمین نـشانده است... مـی گویم که نـبودنش دلـت را شکسته... دلم را شکسته... دل هـایی را شـکسته... می گویم که غم رفتنش برای شانه های مهربان تو خیلی سنگین بود...
تو گریه نکن... بگذار من به جای هردویمان اشک بریزم... پدر پدر است... چه فرقی می کند نامش در شناسنامه ی تو باشد یا من...
تو گریه نکن... بگذار من به جای هردویمان اشک بریزم... دلت اگر خواست، بگذار در آغوش بگیرمت تا آرام شوی... دلت اگر خواست، سرت را به شانه ام بسپار... بگذار شانه هایت را نوازش کنم تا نلرزند... چشم هایت را ببند... آنقدر ترانه در خاطرم هست که برای به رویا رفتنت کافی باشد... دلت اگر خواست، بگذار گرد غم را از روی شانه هایت پاک کنم... بگذار دست های روشنت را ببوسم... بگذار هر چه اندوه است مال من باشد...
تو گریه نکن... آرام باش... بگذار من به جای هردویمان اشک بریزم... من با پدر حرف میزنم... کسی شماره ی بهشت را ندارد؟...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 22 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:58  به قلم مسافر کویر  | 

یک بغل شقایق
ديگر دمی نمانده است
همدمی نمانده است
ميان من و پايان بهار،
                       ديگر دمی نمانده است
نفسی می خواهم...

برای اين همه آيينه ی شکسته از باران نور
خانه اگر نيست
                شبی من قفسی می خواهم

درون حجم سيال قفس
                        برای هق هق دلتنگی ام
             همنفسی می خواهم...

با يک بغل شقايق سرخ دلم
بيشتر سخت بگير
                  غير از تو اگر هيچ کسی می خواهم...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 19 دی1384لحظه ی دلتنگی 12:52  به قلم مسافر کویر  | 

غم از پوسيدن نيست ،غم از زيستن بی توست...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 18 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:15  به قلم مسافر کویر  | 

حسادت
حسادت می کنم.
                  - تا سر حد مرگ -
 به آن کفش هایی که افتخار هر روزه شان است زیر پای تو بودن...
2 نگاشته شده در  شنبه 17 دی1384لحظه ی دلتنگی 20:7  به قلم مسافر کویر  | 

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
دلخوش گرمای کسی نيستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

2 نگاشته شده در  جمعه 16 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:26  به قلم مسافر کویر  | 

سينه ی تنگ من و بار غم او... هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسکينم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 15 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:50  به قلم مسافر کویر  | 

بر آمدن آفتاب...
لبخند او، بر آمدن آفتاب را
در پهنه ی طلايی دريا
از مهر می ستود.
در چشم من وليکن...
لبخند او بر آمدن آفتاب بود!
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:14  به قلم مسافر کویر  | 

به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم؟...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 13 دی1384لحظه ی دلتنگی 21:15  به قلم مسافر کویر  | 

به چشمانت بگو بسپار ما را... به آن دریا که لبریز از ترانه ست...

«یاس سپید عشق» را بر می دارم... می بویمش... در آغوشش می گیرم... سرم را می گذارم رویش... با احترام می بوسمش... انگار کتابی مقدس را در دست گرفته باشم.
یاد عشق که می کنم تو می آیی توی خیالم... و هر چه سعی میکنم که فرار کنم از تو، از چشم های تو، از خیال نگاه تو، نمی شود... نمی گذاری... لبخند که می زنی دلنوازانه آتشم می زنی... خاکسترم می سازی... و باز به نگاهی، نوازشی، از نو زنده ام می کنی...

موسقی آرام آرام آغاز می شود... صدایش می پیچد توی سرم... توی اتاقم... توی تمام خانه... تمام شهر...
نِی که می زند،... توی رگهای من می دمد انگار... خالی می شوم از خودم... پر می شوم از حضور... سه تار می نوازد... انگشتانش را فرود می آورد روی بند بند جانم... لرزشی - چنان که باد پاییز شاخه های بید را - در تمام وجودم خانه می کند... ویلن که می زند، آرشه را میکشد روی ذره ذره وجودم انگار... صدای فریادش آوار می شود روی شانه هایم... و سنتور می نوازد... و سنتور را زیبا می نوازد... روی عصب های ذهن من می زند، نه سیم های ساز...
اشکم به اختیار من نیست... می دانی که چقدر دیوانه ی نوای آسمانی اش هستم... و انگار تمامی ندارد این قطعه!...
نگاهت که می کنم، لبخند می زنی هنوز... به پریشانی من می خندی؟!... «یاس سپید عشق» را توی آغوشم می فشارم... از خیال چشم های مهربانت که نمی توانم فرار کنم! نگاهم که می کنی، تمام درها را به رویم می بندی... صدای سنتور هنوز هم می آید... و من می شکنم... و می شکنم... و می شکنم... و «میر بهار» نیست تا ببیند که «شمسی» دیگری فروریخته از عشق... و «شیرزاد»ی شاید آوار شده زیر طوفان... زیر رگبار... زیر مهر...

نمی دانم کجا بود که خواندم «که عشق دل را دریایی می کند»... و من دریا که نبودم، اگر هم شدم، به لطف مهر بود... به لطف تو... که دریا بودنم دوامی هم نداشت... دلم دریا اگر شد، غرق شد توی اقیانوس چشم هایت... توی وجود نازنینت... توی بی کران نگاهت... توی وسعت بی کران اقیانوس آرام آرام دلت...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 12 دی1384لحظه ی دلتنگی 13:2  به قلم مسافر کویر  | 

...
بميرم تا تو چشم تر نبينی
شرار آه پر آذر نبينی
چنان از آتش عشقت بسوزم
که از من رنگ خاکستر نبينی...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 11 دی1384لحظه ی دلتنگی 22:23  به قلم مسافر کویر  | 

وقت پایانم...
تو مثل راز پاييزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد؟! قسم به شب نمی دانم

تو دريايی ترينی، آبی و آرام و بی پايان
و من موج گرفتاری اسير دست طوفانم

تو مثل آسمانی، مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاك بارانم

نمی دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس ای دل كه من امشب پريشانم

تو فكر خواب گلهايی كه يك شب باد ويران كرد
و من خواب تو را می بينم و لبخند پنهانم

شبی يك شاخه نيلوفر به دست آبی ات دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا كن وقت ديدار تو باشد وقت پايانم

2 نگاشته شده در  شنبه 10 دی1384لحظه ی دلتنگی 11:49  به قلم مسافر کویر  | 

گفتی که بگذر از من، از خويش هم گذشتم
شايد سراغ داری از من خوش آزما تر!...

2 نگاشته شده در  جمعه 9 دی1384لحظه ی دلتنگی 22:21  به قلم مسافر کویر  | 

تن یخ کرده آتش را که می بیند چه می خواهد؟... همانی را که می خواهم، تو را وقتی که می بینم...
هوا سرد است؛ و دستان من يخ بسته ی سوز زمستانی ست.
لحظه ای،
           درنگی،
                    رويايی،
                             آرزويی...
دستان من در آغوش ملکوتی دستانت.
                               چه گرمی شيرينی!
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 8 دی1384لحظه ی دلتنگی 18:38  به قلم مسافر کویر  | 

دلفریبان نباتی همه زینت بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 7 دی1384لحظه ی دلتنگی 18:52  به قلم مسافر کویر  | 

در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست
ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 6 دی1384لحظه ی دلتنگی 21:2  به قلم مسافر کویر  | 

دنیا به هم نمی خورد!
دنيا پر از حوادث گوناگون
دنيا پر از وقايع رنگارنگ
از مرگ، از تولد،
                   از صلح، از جنگ.
از جشن، از جدايی
از فتح، از شکست
هر لحظه صدهزار هزار اتفاق هست!

اين آرزوي کوچک ما نيز
يک رويداد ساده است
من خود، درست و راست، نمی دانمش که چيست
يک اشتياق پاک؟
يک آرمان شيرين؟
يک هاله ی مقدس؟
يک عشق تابناک؟
از نوع نامکرر «يک نکته بيش نيست»
در بين صدهزار هزار اتفاق، گم!
دنيا به هم نمی خورد ای مردم!

بعد از هزار مرحله دوری،
بعد از هزار سال صبوری،
اين يک زياده خواهی نيست!
اين نيست يک توقع بی جا!
اين نيست يک هوس!
اين آخرين تضرع يک عاشق است و بس...

باری اگر به سينه دلی داريد
اين آرزوی ساده ی ما را بر آوريد
ما را به هم ببخشيد.
ما را برای هم بگذاريد.
در لحظه های مانده به جا از حيات ما،
ما را به يکدگر بسپاريد...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 5 دی1384لحظه ی دلتنگی 23:8  به قلم مسافر کویر  | 

در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز
اِستاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم!

2 نگاشته شده در  یکشنبه 4 دی1384لحظه ی دلتنگی 16:1  به قلم مسافر کویر  | 

مگه می شه تو نباشی و من از عشق بخونم؟...
2 نگاشته شده در  شنبه 3 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:22  به قلم مسافر کویر  | 

از پرده برون آی دلم غرق تمناست
تقصير دلم نيست، تماشای تو زيباست

2 نگاشته شده در  جمعه 2 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:53  به قلم مسافر کویر  | 

تنی مانده بر زمین، در او دشنه های کین
دلی می تپد چنین، به عشق شما هنوز...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 1 دی1384لحظه ی دلتنگی 17:7  به قلم مسافر کویر  |