|
|
... |
|
|
عشق تو به بادم داد... |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 30 دی1384لحظه ی دلتنگی 22:48 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
بيا که کوچ کند ماتم از حريم چمن عید غدیر دی ماه ۱۳۸۴ |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 29 دی1384لحظه ی دلتنگی 20:17 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
شب ظلمت و بيابان، به کجا توان رسيدن؟ |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 28 دی1384لحظه ی دلتنگی 11:33 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
سه نقطه بی پایان... |
|
|
با جوانه ها نوید زندگی ست
پی نوشت : بیت دومی دارد این شعر. نمی نوسیم. نمی گویمش. بماند تا آن روز که تو پایانش ببخشی... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 27 دی1384لحظه ی دلتنگی 16:14 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشقانه 1 |
|
|
معنای عزیزم، بی قرار شده ام معنا... بیشتر از پیش. این روزها خیلی بیشتر از گذشته. و مگر بی قراری نشان از دل عاشق نیست؟... می خواهم از تو بنویسم، که شاید - آن هم فقط شاید - کمی آرام شوم. حکایت این مهر هم برای ما شده ست داستانی! نمی نویسم بی قرارم. می نویسم، بی قرار تر می شوم! و از زیبایی های «مهر» مگر همین دلواپسی عاشقانه نیست؟ هر چه بر می گردم به عقب، می بینم از قبل تر شروع شد. می خواهم که برسم به مبداء، همسفر می خواهم، راه طولانی ست. و من خسته ام. من از گذر این روزهای بی تو خسته ام. راه طولانی ست، و این عشق، همچنان با من است... و وسیع تر می شود هر روز... بزرگ... بزرگتر... و من با غرور بر دوش می کشم عظمتش را... عشقی چنان عظیم، که تمام آسمان برای درک بزرگی اش کوچک است... در این سوی عشق، من هستم و بی قراری و یک بغل عاشقانه های دلم - برای تو-. و در آن سو، تو هستی با یک عالم شیرینی... یک دنیا مهربانی... یک آسمان آرامش. چنان که ابرهای بی قراری دلم گم می شوند در آن... و از درخشش زیبای چشمانت، صاف می شود هوای مه گرفته ی غربت بی تو بودن... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 26 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:48 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
اين اوست که تفسيری از صبح و صدف با اوست |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 25 دی1384لحظه ی دلتنگی 13:8 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
در این اتاق کوچک |
|
|
در اين اتاق ساکت تاريک، هر گاه، من نگاه تو را شعر می کنم؛ نوری، به تار و پود هوا، رنگ می زند از تاج آفتاب خدا، زرنگارتر! در اين اتاق دلگير، ای خفته بر پرند، سبکبال، بی خيال، ديوانگی ست، - دانم - ديوانگی، که بخت، يک روز، |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 24 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:45 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
صنما تو همچو شيری، |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 23 دی1384لحظه ی دلتنگی 17:28 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
من با پدر حرف می زنم... |
|
|
رویم را برمی گردانم. نگاهت نمی کنم. نه اینکه دوستت نداشته باشم... نه!... «دوستت دارم». بیشتر از آنچه که در باور تمام دنیا می گنجد... تاب ندارم که غم را توی نگاه نازنینت ببینم... چطور به آسمان گرفته چشمانت نگاه کنم و نلرزم؟!... چطور ببینم و نشکنم؟!... تو بودی می توانستی؟!... تو گریه نکن... من با پدر حرف می زنم... حیف از آن نگاه آسمانی که رنگ غروب بگیرد... من با پدر حرف می زنم. و می گویم که درد نبودنش چطور زلال چشمانت را نمناک کرده است... می گویم که از وقتی رفت، غم چطور در دل دریایی ات خانه کرده...
|
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 22 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:58 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
یک بغل شقایق |
|
|
ديگر دمی نمانده است همدمی نمانده است ميان من و پايان بهار، ديگر دمی نمانده است نفسی می خواهم... برای اين همه آيينه ی شکسته از باران نور درون حجم سيال قفس با يک بغل شقايق سرخ دلم |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 19 دی1384لحظه ی دلتنگی 12:52 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
غم از پوسيدن نيست ،غم از زيستن بی توست... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 18 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:15 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
حسادت |
|
|
حسادت می کنم. - تا سر حد مرگ - به آن کفش هایی که افتخار هر روزه شان است زیر پای تو بودن... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 17 دی1384لحظه ی دلتنگی 20:7 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
آمده ام با عطش سالها |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 16 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:26 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
سينه ی تنگ من و بار غم او... هيهات |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 15 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:50 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
بر آمدن آفتاب... |
|
|
لبخند او، بر آمدن آفتاب را در پهنه ی طلايی دريا از مهر می ستود. در چشم من وليکن... لبخند او بر آمدن آفتاب بود! |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 14 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:14 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 13 دی1384لحظه ی دلتنگی 21:15 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
به چشمانت بگو بسپار ما را... به آن دریا که لبریز از ترانه ست... |
|
|
«یاس سپید عشق» را بر می دارم... می بویمش... در آغوشش می گیرم... سرم را می گذارم رویش... با احترام می بوسمش... انگار کتابی مقدس را در دست گرفته باشم. موسقی آرام آرام آغاز می شود... صدایش می پیچد توی سرم... توی اتاقم... توی تمام خانه... تمام شهر... نمی دانم کجا بود که خواندم «که عشق دل را دریایی می کند»... و من دریا که نبودم، اگر هم شدم، به لطف مهر بود... به لطف تو... که دریا بودنم دوامی هم نداشت... دلم دریا اگر شد، غرق شد توی اقیانوس چشم هایت... توی وجود نازنینت... توی بی کران نگاهت... توی وسعت بی کران اقیانوس آرام آرام دلت... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 12 دی1384لحظه ی دلتنگی 13:2 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
... |
|
|
بميرم تا تو چشم تر نبينی شرار آه پر آذر نبينی چنان از آتش عشقت بسوزم که از من رنگ خاکستر نبينی... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 11 دی1384لحظه ی دلتنگی 22:23 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
وقت پایانم... |
|
|
تو مثل راز پاييزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد؟! قسم به شب نمی دانم تو دريايی ترينی، آبی و آرام و بی پايان تو مثل آسمانی، مهربان و آبی و شفاف نمی دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته تو فكر خواب گلهايی كه يك شب باد ويران كرد شبی يك شاخه نيلوفر به دست آبی ات دادم بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 10 دی1384لحظه ی دلتنگی 11:49 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتی که بگذر از من، از خويش هم گذشتم |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 9 دی1384لحظه ی دلتنگی 22:21 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
تن یخ کرده آتش را که می بیند چه می خواهد؟... همانی را که می خواهم، تو را وقتی که می بینم... |
|
|
هوا سرد است؛ و دستان من يخ بسته ی سوز زمستانی ست. لحظه ای، درنگی، رويايی، آرزويی... دستان من در آغوش ملکوتی دستانت. چه گرمی شيرينی! |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 8 دی1384لحظه ی دلتنگی 18:38 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
دلفریبان نباتی همه زینت بستند |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 7 دی1384لحظه ی دلتنگی 18:52 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 6 دی1384لحظه ی دلتنگی 21:2 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
دنیا به هم نمی خورد! |
|
|
دنيا پر از حوادث گوناگون دنيا پر از وقايع رنگارنگ از مرگ، از تولد، از صلح، از جنگ. از جشن، از جدايی از فتح، از شکست هر لحظه صدهزار هزار اتفاق هست! اين آرزوي کوچک ما نيز بعد از هزار مرحله دوری، باری اگر به سينه دلی داريد |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 5 دی1384لحظه ی دلتنگی 23:8 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
در عاشقی گریز نباشد ز سوز و ساز |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 4 دی1384لحظه ی دلتنگی 16:1 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
مگه می شه تو نباشی و من از عشق بخونم؟... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 3 دی1384لحظه ی دلتنگی 19:22 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
از پرده برون آی دلم غرق تمناست |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 2 دی1384لحظه ی دلتنگی 15:53 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
تنی مانده بر زمین، در او دشنه های کین |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 1 دی1384لحظه ی دلتنگی 17:7 به قلم مسافر کویر
|
|
||