|
|
|
|
|
دل، ز عشق تو دريا شد جان، ز شوق تو شيدا شد |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 22:24 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
آنگاه رستگار شدم... |
|
|
1- «یکی بود یکی نبود» ها خبر داشتند از آغازی که اتفاق نیافتاده بود. همچون افسانه های خواب کودکی. و کبوترانی که از ابتدای قصه پر می گشودند به سوی آشیانه شان.(به سان قصر عشقی که در انتهای قصه ساخته ام. برای تو، و من... به خانه می رسیم؟!...) در زیبای لبخندت آغاز شده بود. من در بستر بچه گی آرام گرفتم و کودکانه چشم بر هم گذاشتم در نوای «یکی بود یکی نبود» بی خبر از هجوم آینده... آنگاه رستگار شدم... 2- تمام اسطوره ها که شکستند، استواری قامتت قد علم کرد. مهربانی از نگاهت جاری شد، با اینکه سوی من نبود. لبخند که بر لبانت نشست، فرو ریختنم آغاز شد و تو بی آنکه بدانی لبخند زدی... و لبخند زدی... و لبخند زدی... و باغ پر شد از عطر یاس... و نگاهم کودکانه به دنبال حضور نور بود... آنگاه رستگار شدم... 3- شب رفتنت باورش کردم... همان شب که با لبخند وداعم گفتی. و نمی دانستی. و من هم نمی دانستم. تا لحظه ای که بستر بچه گی در اشک غرق شد، نمی دانستم... آن هنگام که در تلاقی آب و آینه اشک هایم را دیدم... در زلال پاک نگاهت چیزی بود. حسی.. حضوری... ملکوتی به رنگ آسمان... می خواستم ببینمش، اشک نمی گذاشت... چیزی انگار آنجا بود و نبود... نگاه از چشمانت گرفتم توی قلبم پیدا شد. و دلم زیر بار انکارش نرفت... آنگاه رستگار شدم... 4- فراتر از دوست داشتن بود. از احساس گذشته بود. از گل لبخندت شکفت. و در روشنای نگاهت قد کشید. و من آبش دادم. با اشک... با خون... و بزرگ شد... و بزرگتر شد... و از ثریای نگاهم بالاتر رفت. و «دوستت دارم» برای تعریفش خیلی کوچک شد. و مرا ذره ذره در خود فرا گرفت. تا از مرز «من» گذشتم. نیست شدم. فرو رفتم. غرق شدم. یکپارچه شدم «تو». و تو همچنان لبخند می زدی... آنگاه رستگار شدم... 5- نوری در هیبت عشق هبوط کرد از آن سوی مرزهای دوستت دارم. افق رنگین شد. همچون لحظه ای که لب هایت از سرخی شرم گلگون می شود... و عشق امتداد دوست داشتن بود، در آسمان. در فراسوی افق هایی که به چشم می آیند. گذشته از سرخی غروب و سیاهی شب و گرگ و میش صبحگاه. در جایگاه تلألو نورانی روزهای دوستت دارم... و من از قعر زمین به عرش رفتم با خیال آسمانی چشمانت در آرزوی پرواز... آنگاه رستگار شدم... 6- غرور از اوج من بر زمین افتاد و شکست. مات مانده بود از آن همه متانت و زیبایی و آرامش که پایش لغزید و افتاد. و در نجابت دلنشین چشم هایت رنگی دگر گرفت، و در قالب زیبایی ظهور کرد؛ و من غرق افتخار شدم از دوست داشتنت. آنچنان که هنوز هم از اینکه عاشق توام، حس غرور می کنم... و شکوه دلداده ات بودن بر تمامی زندگی ام سایه افکند... آنگاه رستگار شدم... 7- صدای اذان می آمد. به سوی مسجد چشمانت روانه شدم. در طهارت نگاهت احرام بستم. نه هفت بار- که هفتاد بار- دور خانه ی دلت طواف کردم. و در محراب پاک ابرویت نماز عاشقی گزاردم. روزه ی محبت گرفته بودم، با عشق افطار کردم. و صدای مهربان تو در گوشم نشسته بود به جای اذان.... آنگاه رستگار شدم... 8- رویاها تصویر می شدند یکی بعد از دیگری. در شب آیینه بندان عشق و احساس. هنگامه ای که ملکوت چراغانی شد - همچون قصر طلا - از رویای زیبای بودنت. و از رقص ملائک در عرش آسمان پر از شور شد. و اوج شیرینی حلقه ی حقیر عاشقی بود که دستان مقدس تو زیبایی اش می بخشید... من از آن لحظه ی شیرین حرف می زنم که رویایت متعلق شد به من... در خیالی از آن من شدی... چه رویایی!... چقدر شیرین!... و اِذن بوسیدن دست خدا - دستان پاکت - به من داده شد... آنگاه رستگار شدم... 9- فهم عظیم شد. روح قد کشید. احساس به عرش رفت. هنگامی که به تو می اندیشیدم. و ذکر آب و درخت و گل و باران نام مقدس تو بود. آسمان با تمام عظمتش کوچک شد. آنقدر که در دستان من جای می گرفت. و گل لبخند می زد. آب شور می پاشید. خاک مهر می ورزید. آینه عشق تقدیم می کرد. و جهان پر از شادمانی بود؛ دقایق اندیدشیدن به تو... چه شکوهی!... چه عظمتی!... چه لذتی!... و من به عرش رفتم... و بالا... و بالا... و بالاتر... آنگاه رستگار شدم... 10- از جنس آسمان بود. به رنگ ارغوانی شکوه. از تبار ملکوت خداگونه ی شب های عاشقی. چون رویایی آنقدر حقیقی که می شد سبد سبد ستاره چید از آن و قسمت کرد در تمام عالم... اما در خواب نبود!... آن لحظه ها که دلم ره یافت به قلب مهربانت... در ورای تمام فاصله ها آفتاب دلت روشنگر کوچه پس کوچه های دلم شد... و مهر نگاهت تابیده شد روی شکوه لحظه هایم... و شور عاشقی در رگ هایم غوغا به پا کرد... و عشق با تمام عظمتش با کلام تو پر گرفت و بر ضمیر من فرود آمد... آنگاه رستگار شدم... 11- به سان دریایی که در طلاتم می شود از شور موج ها. چون قایقی که تب دار و آشفته بالا و پایین می رود و می هراسد از بازی صیاد و صید بیزار؛... من در امواج نگاهت شناور شدم. و در دریای لبخند نازنینت گرفتار آمدم؛ گاهی که به تبسم سخن می گفتی... در عطر نفس های پاکت نبض بودن جریان یافت. هستی خلاصه ی چشمانت شد، سخن وام دار صدای آسمانی ات. و شاعران صف به صف به نظاره آمدند تا بسرایند بهترین ها را... عاشقانه ترین ها را... و من مست و مغرور از دوست داشتنت نگاهم به عرش طاق ابروانت بود... آنگاه رستگار شدم... 12- با تمام حس ها تفاوت داشت. با تمام دوست داشتن ها... شکوفه های سیب از ترنم لبخند پاکت به بار نشستند در حریم عاشقانه ی حرم ضامن آهو... و دلم ضمانت شد به نام عشقت... و گاه متحول شدن حال ها مهرت به تمامی در وجودم ریشه دوانید... و اشکم از غم نبود... شوق بود... شور بود... شادی درک عظمت عاشق تو بودن بود... و چشم هایم که خسته آمدند از گریه، زیبای چهره ات بار دیگر در خاطرم نشست. و پیمان عاشقی بسته شد... آنگاه رستگار شدم... 13- به آسمان سوگند. و به شب. گاهی که خواب مهتاب آشفته شد از دیدار رویت... و ستاره شرم کرد از برق نگاهت که بخواهد بدرخشد... هنگامه ای که شب قرار یافت از آرامشت. ثانیه ها عظمت یافتند از عطر پاک نفس هایت... قسم به جبروت لحظه های آسمانی دیدار نگاهت. که من، عاشق شدم و مجنون... و در حقیقتی دلنشین دل و روح و روانم از آن تو شد. تو فاتح من شدی و من مرید ما... تو، یگانه پادشاهی بودی که پا به پای دلسپرده ات زیر باران قدم می زدی و لبخند می زدی. و زیبا لبخند می زدی. و من یقین کردم که تو ناب ترین معجزه ی خداوندی از ابتدای خلقت، تا انتهایش. و عشق - پس از حیات جاودانه چشمانت - تنها ابدیت جاودانه خواهد بود... باران، همچنان می بارید به روی باورهایم و تردید ها را می شست و می برد؛... آنگاه رستگار شدم... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 29 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:25 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
هر چی آرزوی خوبه مال تو... |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 28 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 14:45 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
انتظار |
|
|
بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست وین جان بر لب آمده در انتظار توست در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست ساقی به دست باش که این مست می پرست هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان سیری مباد سوخته ی تشنه کام را بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت ای خسته صبر کن که برآید به کام دل |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 10:55 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
بيا وموی برافشا ن و پيرهن بتکان |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:18 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
ویرانه |
|
|
من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم، بر فراز ویرانه های قلبم. ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت! و چه کودکانه دروغ می گفتم، که شهر در امن و امان است... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 20:58 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
رفت حاجی به طواف حـرم و بـاز آمـد |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 20:2 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
حسود نيستم؛ اما خودت ببين حتی |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:52 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
شوق دیدار |
|
|
کاش می دانستی بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت من چه حالی بودم... خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید وه چه رویای قشنگی دیدم!... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 22 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 13:50 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
مگه می شه حتی يه بار بی عشق تو نفس کشيد... |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 21 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:50 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
صدای آب می آید... |
|
همه جا سیاه است. صدای سنج و زنجیر می آید. شانه هایم می لرزند. |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 9:26 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
يارا اميد خويش به دلداری ام فرست |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 11:29 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 18 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 17:19 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه های بی تو بودن می گذره؛ اما به سختی... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 17 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:3 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
ستاره |
|
|
چطور، و به حیرت کدامین افسانه، این همه ستاره را عاشق کرده ای که قرار است تا هیشه چشمک بزنند!... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 16 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:35 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
هیچوقت در انتظار نباشی نازنینم... |
|
|
هوا سرد نیست... پشت پنجره شاید. اما وقتی پتو دور خودت پیچیده باشی و کنار بخاری نشسته باشی اصلا" سرد نیست. یعنی نباید باشد. اما من، ضخیم ترین پالتو را پوشیده ام، و گرمترین پتو را دور خود پیچیده ام، و آنچنان به بخاری نزدیکم که هر آن ممکن است ریشه های پتویم آتش بگیرد. و با این حال، ببین چطور می لرزم... گل من بگو کی گفته با یه گل بهار نمی شه از مرز بی قراری گذشته ام، شده ام یکپارچه انتظار... و انتظار بی حضور ملکوتی ات معنایی ندارد... انتظار، یعنی دلی که به عشق می تپد... یعنی دل من جز تو بهانه ای برای تپیدن ندارد... کاش شب های چشم انتظاری ام را پایان می بخشیدی پیش از آنکه قلب بی قرارم در هوای دوری ات از تپیدن باز ایستد... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 15 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 11:52 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
ای امید نا امیدی های من... |
|
|
بر تن خورشید می پیچد به ناز چادر نیلوفری رنگ غروب تک درختی خشک در پهنای دشت تشنه می ماند در این تنگ غروب از کبود آسمان ها روشنی می گشاید دود شب آغوش خویش شهر می خوابد به لالای سکوت. نیمه شب ابری به پهنای سپهر، در دل تاریک این شبهای سرد؛ |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 14 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 19:41 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
دو عالم را به يک بار از دل تنگ |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 11:46 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
دوستت می دارم... |
|
|
می نویسم با نور در هوایی از مهر کاغذی از پر گلهای سپید نه به یک بار و به ده بار، که هزاران، شاید می نهم در سبدی از گل نیلوفر و احساس دلم می سپارم به دل قاصدکی تا برساند به دلت تا بدانی دل من غرق تمنای نگاه تو هنوز می نویسد شب و روز: « خوب نازنین من از همیشه تا هنوز دوستت می دارم!...» |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:36 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم که با خیال دلی خوش کنم، ولی
پاورقی : محرم آغاز شد. |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 11 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 21:4 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشقانه 2 |
|
|
هر چیزی دلیلی دارد. هر وجودی، هر بودنی، هر هست ی، علت می خواهد. معنایی دارد. تو بخند گاهی دلم می خواهد خیال کنم که می آیی - پنهانی - و حرف های دلم را می خوانی. و از دریچه ی روشن چشمان آسمانی ات نگاه می کنی به آبی یی که به زلالی دلت نیست، اما برای توست... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 10 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 9:53 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
بی تو زدم سر به جنون... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 9 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:35 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 8 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 13:56 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
گر طبيبانه بيايی به سر بالينم |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 7 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:50 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
...Because, you are my world |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:24 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 10:57 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
سرشک نیاز |
|
|
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم نثار آه سحر میکنم سرشک نیاز دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 4 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:46 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
سر درس عشق دارد دل خسته ام؛ - عزيزم - |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 3 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 19:4 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
چند شبی ست که خوابم نمی برد... |
|
|
شبها مرغ لب بسته منم دل شکسته منم تا سحر بيدارم، سر به زانو دارم، برنخيزد از من گفت و گويی بی تو سير گل را چه کنم؟ گل ندارد بی تو رنگ و بويی |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 2 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 15:21 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
تو هوايی که تو نيستی به هوای کی بمونم؟... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 1 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 13:28 به قلم مسافر کویر
|
|
||