تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
دل، ز عشق تو دريا شد
جان، ز شوق تو شيدا شد
2 نگاشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 22:24  به قلم مسافر کویر  | 

آنگاه رستگار شدم...

1- «یکی بود یکی نبود» ها خبر داشتند از آغازی که اتفاق نیافتاده بود. همچون افسانه های خواب کودکی. و کبوترانی که از ابتدای قصه پر می گشودند به سوی آشیانه شان.(به سان قصر عشقی که در انتهای قصه ساخته ام. برای تو، و من... به خانه می رسیم؟!...) در زیبای لبخندت آغاز شده بود. من در بستر بچه گی آرام گرفتم و کودکانه چشم بر هم گذاشتم در نوای «یکی بود یکی نبود» بی خبر از هجوم آینده... آنگاه رستگار شدم...

2- تمام اسطوره ها که شکستند، استواری قامتت قد علم کرد. مهربانی از نگاهت جاری شد، با اینکه سوی من نبود. لبخند که بر لبانت نشست، فرو ریختنم آغاز شد و تو بی آنکه بدانی لبخند زدی... و لبخند زدی... و لبخند زدی... و باغ پر شد از عطر یاس... و نگاهم کودکانه به دنبال حضور نور بود... آنگاه رستگار شدم...

3- شب رفتنت باورش کردم... همان شب که با لبخند وداعم گفتی. و نمی دانستی. و من هم نمی دانستم. تا لحظه ای که بستر بچه گی در اشک غرق شد، نمی دانستم... آن هنگام که در تلاقی آب و آینه اشک هایم را دیدم... در زلال پاک نگاهت چیزی بود. حسی.. حضوری... ملکوتی به رنگ آسمان... می خواستم ببینمش، اشک نمی گذاشت... چیزی انگار آنجا بود و نبود... نگاه از چشمانت گرفتم توی قلبم پیدا شد. و دلم زیر بار انکارش نرفت... آنگاه رستگار شدم...

4- فراتر از دوست داشتن بود. از احساس گذشته بود. از گل لبخندت شکفت. و در روشنای نگاهت قد کشید. و من آبش دادم. با اشک... با خون... و بزرگ شد... و بزرگتر شد... و از ثریای نگاهم بالاتر رفت. و «دوستت دارم» برای تعریفش خیلی کوچک شد. و مرا ذره ذره در خود فرا گرفت. تا از مرز «من» گذشتم. نیست شدم. فرو رفتم. غرق شدم. یکپارچه شدم «تو». و تو همچنان لبخند می زدی... آنگاه رستگار شدم...

5- نوری در هیبت عشق هبوط کرد از آن سوی مرزهای دوستت دارم. افق رنگین شد. همچون لحظه ای که لب هایت از سرخی شرم گلگون می شود... و عشق امتداد دوست داشتن بود، در آسمان. در فراسوی افق هایی که به چشم می آیند. گذشته از سرخی غروب و سیاهی شب و گرگ و میش صبحگاه. در جایگاه تلألو نورانی روزهای دوستت دارم... و من از قعر زمین به عرش رفتم با خیال آسمانی چشمانت در آرزوی پرواز... آنگاه رستگار شدم...

6- غرور از اوج من بر زمین افتاد و شکست. مات مانده بود از آن همه متانت و زیبایی و آرامش که پایش لغزید و افتاد. و در نجابت دلنشین چشم هایت رنگی دگر گرفت، و در قالب زیبایی ظهور کرد؛ و من غرق افتخار شدم از دوست داشتنت. آنچنان که هنوز هم از اینکه عاشق توام، حس غرور می کنم... و شکوه دلداده ات بودن بر تمامی زندگی ام سایه افکند... آنگاه رستگار شدم...

7- صدای اذان می آمد. به سوی مسجد چشمانت روانه شدم. در طهارت نگاهت احرام بستم. نه هفت بار- که هفتاد بار- دور خانه ی دلت طواف کردم. و در محراب پاک ابرویت نماز عاشقی گزاردم. روزه ی محبت گرفته بودم، با عشق افطار کردم. و صدای مهربان تو در گوشم نشسته بود به جای اذان.... آنگاه رستگار شدم...

8- رویاها تصویر می شدند یکی بعد از دیگری. در شب آیینه بندان عشق و احساس. هنگامه ای که ملکوت چراغانی شد - همچون قصر طلا - از رویای زیبای بودنت. و از رقص ملائک در عرش آسمان پر از شور شد. و اوج شیرینی حلقه ی حقیر عاشقی بود که دستان مقدس تو زیبایی اش می بخشید... من از آن لحظه ی شیرین حرف می زنم که رویایت متعلق شد به من... در خیالی از آن من شدی... چه رویایی!... چقدر شیرین!...  و اِذن بوسیدن دست خدا - دستان پاکت - به من داده شد... آنگاه رستگار شدم...

9- فهم عظیم شد. روح قد کشید. احساس به عرش رفت. هنگامی که به تو می اندیشیدم. و ذکر آب و درخت و گل و باران نام مقدس تو بود. آسمان با تمام عظمتش کوچک شد. آنقدر که در دستان من جای می گرفت. و گل لبخند می زد. آب شور می پاشید. خاک مهر می ورزید. آینه عشق تقدیم می کرد. و جهان پر از شادمانی بود؛ دقایق اندیدشیدن به تو... چه شکوهی!... چه عظمتی!... چه لذتی!... و من به عرش رفتم... و بالا... و بالا... و بالاتر... آنگاه رستگار شدم...

10- از جنس آسمان بود. به رنگ ارغوانی شکوه. از تبار ملکوت خداگونه ی شب های عاشقی. چون رویایی آنقدر حقیقی که می شد سبد سبد ستاره چید از آن و قسمت کرد در تمام عالم... اما در خواب نبود!... آن لحظه ها که دلم ره یافت به قلب مهربانت... در ورای تمام فاصله ها آفتاب دلت روشنگر کوچه پس کوچه های دلم شد... و مهر نگاهت تابیده شد روی شکوه  لحظه هایم... و شور عاشقی در رگ هایم غوغا به پا کرد... و عشق با تمام عظمتش با کلام تو پر گرفت و بر ضمیر من فرود آمد... آنگاه رستگار شدم...

11- به سان دریایی که در طلاتم می شود از شور موج ها. چون قایقی که تب دار و آشفته بالا و پایین می رود و می هراسد از بازی صیاد و صید بیزار؛... من در امواج نگاهت شناور شدم. و در دریای لبخند نازنینت گرفتار آمدم؛ گاهی که به تبسم سخن می گفتی... در عطر نفس های پاکت نبض بودن جریان یافت. هستی خلاصه ی چشمانت شد، سخن وام دار صدای آسمانی ات. و شاعران صف به صف به نظاره آمدند تا بسرایند بهترین ها را... عاشقانه ترین ها را... و من مست و مغرور از دوست داشتنت نگاهم به عرش طاق ابروانت بود... آنگاه رستگار شدم...

12- با تمام حس ها تفاوت داشت. با تمام دوست داشتن ها... شکوفه های سیب از ترنم لبخند پاکت به بار نشستند در حریم عاشقانه ی حرم ضامن آهو... و دلم ضمانت شد به نام عشقت... و گاه متحول شدن حال ها مهرت به تمامی در وجودم ریشه دوانید... و اشکم از غم نبود... شوق بود... شور بود... شادی درک عظمت عاشق تو بودن بود... و چشم هایم که خسته آمدند از گریه، زیبای چهره ات بار دیگر در خاطرم نشست. و پیمان عاشقی بسته شد... آنگاه رستگار شدم...

13- به آسمان سوگند. و به شب. گاهی که خواب مهتاب آشفته شد از دیدار رویت... و ستاره شرم کرد از برق نگاهت که بخواهد بدرخشد... هنگامه ای که شب قرار یافت از آرامشت. ثانیه ها عظمت یافتند از عطر پاک نفس هایت... قسم به جبروت لحظه های آسمانی دیدار نگاهت. که من، عاشق شدم و مجنون... و در حقیقتی دلنشین دل و روح و روانم از آن تو شد. تو فاتح من شدی و من مرید ما... تو، یگانه پادشاهی بودی که پا به پای دلسپرده ات زیر باران قدم می زدی و لبخند می زدی. و زیبا لبخند می زدی. و من یقین کردم که تو ناب ترین معجزه ی خداوندی از ابتدای خلقت، تا انتهایش. و عشق - پس از حیات جاودانه چشمانت - تنها ابدیت جاودانه خواهد بود... باران، همچنان می بارید به روی باورهایم و تردید ها را می شست و می برد؛... آنگاه رستگار شدم...

2 نگاشته شده در  شنبه 29 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:25  به قلم مسافر کویر  | 

هر چی آرزوی خوبه مال تو...
2 نگاشته شده در  جمعه 28 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 14:45  به قلم مسافر کویر  | 

انتظار
بازآی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم زپا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوی موج فتنه گرفته ست و زین میان
آسایشی که هست مرا در کنار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بیچاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت
این شاخ خشک زنده به بوی بهار توست

ای خسته صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 10:55  به قلم مسافر کویر  | 

بيا وموی برافشا ن و پيرهن بتکان
که خانه پرشود از عطر خوب و سيالت

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:18  به قلم مسافر کویر  | 

ویرانه
من از تمامیت ارضی یک عشق سخن می گفتم، بر فراز ویرانه های قلبم.
ویرانه هایی حاصل از تهاجم ناگهانی چشمانت!
و چه کودکانه دروغ می گفتم،
که شهر در امن و امان است...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 20:58  به قلم مسافر کویر  | 

رفت حاجی به طواف حـرم و بـاز آمـد
ما به قربان تو رفتيم، همان جا مانديم...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 20:2  به قلم مسافر کویر  | 

حسود نيستم؛ اما خودت ببين حتی
چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نيست

2 نگاشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:52  به قلم مسافر کویر  | 

شوق دیدار
کاش می دانستی
بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت
من چه حالی بودم...

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل، باز پرید
من سراسیمه، به دل بانگ زدم
آفرین قلب صبور
                    زود بر خیز عزیز
جامه تنگ در آر
و سراپا به سپیدی تو درآ.
و به چشمم گفتم :
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس
که پس از این همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خندید و به اشک گفت، برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه،
با توام کاری نیست.
و به دستان رهایم گفتم :
کف بر هم بزنید
هر چه غم بود گذشت،
دیگر اندیشه لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت،
ز تو یادی بکند.
خاطرم را گفتم :
                 زودتر راه بیُفت
هر چه باشد، بلد راه تویی
ما که یک عمر بدین خانه نشستیم و تو تنها رفتی.
بغض در راه گلو گفت :
مرحمت کم نشود
گوئیا با من بنشسته دگر کاری نیست.
جای ماندن چو دگر نیست،
                      از این جا بروم.
پنجه از مو به در آورده، بدان شانه زدم.
و به لب ها گفتم :
خنده ات را بردار،
                    دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر،
که تو ورچیده و خاموش به کنجی باشی!
سینه فریاد کشید :
من نشان خواهم داد
قاب نامش را، در طاقچه ام
و هوای خوش یادش را، در حافظه ام.
مژده دادم به نگاهم، گفتم :
نذر دیدار، قبول افتاده ست
و مبارک باشد،
           وصلت پاک تو با برق نگاه محبوب.
و تپش های دلم را گقتم :
اندکی آهسته، آبرویم نبری!
پایکوبی، ز چه برپا کردی؟
پای بر سینه چنان طبل، نکوب.
نفسم را گفتم :
جان عاشق تو دگر بند نیا!
اشک شوقی آمد.
تاری جام دو چشمم بگرفت؛
و به پلکم فرمود :
همچو دستمال حریر،
                      بنشان برق نگاه.
پای در راه شدم؛
دل به مغزم می گفت :
من نگفتم به تو آخر، که سحر خواهد شد؟
هی تو اندیشیدی، که چه باید بکنی
من به تو می گفتم :
او مرا خواهد خواند،
                    و مرا خواهد دید.
سر به آرامی گفت :
خب چه می دانستم...
من گمان می کردم، دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین تو با دل او، حرف صد پیوند است
من گمان می کردم...
سینه فریاد کشید :
خب فراموش کنید،
هر چه بوده ست، گذشت
حرف از غصه و من گفتم و اندیشه، بس است.
به ملاقات بیاندیش و نشاط.
آفرین پای عزیز، قدمت را قربان
تندتر راه برو، طاقتم طاق شده ست.
چشم برقی می زد
اشک بر گونه نوازش می کرد
لب به لبخند تبسم می کرد
مرغ قلبم با شوق،
سر به دیوار قفس می کوبید
تاب ماندن به قفس، هیچ نداشت
دست بر هم می خورد
نفس از شوق، دم سینه، تعارف می کرد
سینه بر طبل خودش می کوبید
عقل، شرمنده به آرامی گفت :
راه را گم نکنیم!
خاطرم، خنده به لب گفت :
نترس
نگران هیچ مباش
سفر منزل دوست،
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد.
سر به پا گفت : کمی آهسته،
بگذارید که من هم برسم
دل به سر گفت : شتاب!
تو هنوزم عقبی؟!
فکر فریاد کشید :
دست خالی که بد است؛
کاشکی...
سینه خندید و بگفت :
دست خالی ز چه روی؟
این همه هدیه کجا چیزی نیست؟!!!
چشم را، گریه ی شوق
قلب را، عشق بزرگ
سینه، یک سینه سخن
روح را، شوق وصال
لب، پر از ذکر حبیب
خاطر، آکنده یاد...
کاشکی خاطر محبوب قبولش افتد.
شوق دیدار نباتی آورد،
کام جانم شیرین
پای تا سر همه اندیشه وصل...

وه چه رویای قشنگی دیدم!...
خواب، ای موهبت خالق پاک
خواب را دریابم
که در آن، می توان با تو نشست
می توان، با تو سخن گفت و شنید
خواب، دنیای توانایی هاست
خواب، سهم من از تو و دیدار شماست
خواب، دنیای فراموشی هاست
خواب را دریابم...
که تو در خواب، مرا خواهی خواست
که تو در خواب، مرا خواهی خواند
و تو در خواب، به من خواهی گفت :
تو به دیدار من آ...
آه
کاش می دانستی
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی دارم...
پلک دل باز پرید
خواب را دریابم
من به مهمانی دیدار تو می اندیشم...

2 نگاشته شده در  شنبه 22 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 13:50  به قلم مسافر کویر  | 

مگه می شه حتی يه بار بی عشق تو نفس کشيد...
2 نگاشته شده در  جمعه 21 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:50  به قلم مسافر کویر  | 

صدای آب می آید...
                                                                                      

همه جا سیاه است. صدای سنج و زنجیر می آید. شانه هایم می لرزند.
برایت آب آورده ام معنا...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 9:26  به قلم مسافر کویر  | 

يارا اميد خويش به دلداری ام فرست
دانی كه آرزوی تو تنهاست در دلم

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 11:29  به قلم مسافر کویر  | 

جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست
ماه و خورشید همین آینه می گردانند

2 نگاشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 17:19  به قلم مسافر کویر  | 

لحظه های بی تو بودن
می گذره؛
           اما به سختی...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:3  به قلم مسافر کویر  | 

ستاره
چطور،
        و به حیرت کدامین افسانه،
این همه ستاره را عاشق کرده ای
که قرار است تا هیشه چشمک بزنند!...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:35  به قلم مسافر کویر  | 

هیچوقت در انتظار نباشی نازنینم...

هوا سرد نیست... پشت پنجره شاید. اما وقتی پتو دور خودت پیچیده باشی و کنار بخاری نشسته باشی اصلا" سرد نیست. یعنی نباید باشد. اما من، ضخیم ترین پالتو را پوشیده ام، و گرمترین پتو را دور خود پیچیده ام، و آنچنان به بخاری نزدیکم که هر آن ممکن است ریشه های پتویم آتش بگیرد. و با این حال، ببین چطور می لرزم...
لرزشم از سرمای هوا نیست؛ از درون یخ بسته ام... سرمای نبودنت خیلی بیشتر از آن است که گمان می کردم...
بی حضور روشن گرمای نگاهت، دل من تا پایان زمستان دوام نمی آورد... پشت پنجره زمستان است. و توی اتاق. و توی تمام وجود من... و دلم همین روزها از سرما منجمد خواهد شد... چه کسی می گوید بعد از زمستان بهار می آیـد؟!...که بـود که تـرتیب فصـل ها را در گـوشم زمـزمه کـرد؟!... تو را نمی شناخت؟! یقینا" آشنای باغ سبز لبخند تو نبود... بهار، بودن توست. تا نباشی زمستان به سر نمی آید... دیگر نفس هایم هم گرمی ندارند... دست های کوچک دلم، دیگر گرم نمی شوند از نفس های به شماره افتاده ام... در طول تمام این زمستان ها، نگاه کن به اندام من، و ببین که چطور می لرزم... و می لرزم... و می لرزم... و هیچ آتشی دوام نمی آورد در این سرما... و اگر لرزش دندانهایم بگذارد، می خواهم بگویم : کمکم کن... از زمستان می ترسم... از شاخ خشکیده، از باغ بی بهار، از هجوم سرما، می ترسم...
چه شد که گل لبخندت بهانه ی بهارم شد؟... که تبسم کنی و آفتاب نگاهت در رگهای خشکیده ی باغ شور بهار بیافریند...

گل من بگو کی گفته با یه گل بهار نمی شه
انتظار بی عشق روی تو که انتظار نمی شه...

از مرز بی قراری گذشته ام، شده ام یکپارچه انتظار... و انتظار بی حضور ملکوتی ات معنایی ندارد... انتظار، یعنی دلی که به عشق می تپد... یعنی دل من جز تو بهانه ای برای تپیدن ندارد... کاش شب های چشم انتظاری ام را پایان می بخشیدی پیش از آنکه قلب بی قرارم در هوای دوری ات از تپیدن باز ایستد...
هیچوقت در انتظار نباشی عزیز جانم... هیچوقت در انتظار نباشی...
کاش پایان تمام انتظارهایم طرح آسمانی لبخند زیبای تو باشد...

2 نگاشته شده در  شنبه 15 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 11:52  به قلم مسافر کویر  | 

ای امید نا امیدی های من...
بر تن خورشید می پیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درختی خشک در پهنای دشت
تشنه می ماند در این تنگ غروب

از کبود آسمان ها روشنی
می گریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله ی سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور

می گشاید دود شب آغوش خویش
زندگی را تنگ می گیرد به بر
باد وحشی می دود در کوچه ها
تیرگی سر می کشد از بام و در.

شهر می خوابد به لالای سکوت.
اختران نجوا کنان بر بام شب
نرم نرمک باده ی مهتاب را،
ماه می ریزد درون جام شب.

نیمه شب ابری به پهنای سپهر،
می رسد از راه و می تازد به ماه
جغد می خندد به روی کاج پیر
شاعری می ماند و شامی سیاه.

در دل تاریک این شبهای سرد؛
ای امید نا امیدی های من،
برق چشمان تو همچون آفتاب،
می درخشد بر رخ فردای من...

2 نگاشته شده در  جمعه 14 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 19:41  به قلم مسافر کویر  | 

دو عالم را به يک بار از دل تنگ
برون کرديم تا جای تو باشد...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 11:46  به قلم مسافر کویر  | 

دوستت می دارم...
می نویسم با نور
در هوایی از مهر
کاغذی از پر گلهای سپید
نه به یک بار و به ده بار،
که هزاران، شاید
می نهم در سبدی
                   از گل نیلوفر و احساس دلم
می سپارم
            به دل قاصدکی تا برساند به دلت
تا بدانی
دل من
غرق تمنای نگاه تو هنوز
می نویسد شب و روز:
« خوب نازنین من
از همیشه تا هنوز
    دوستت می دارم!...»
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:36  به قلم مسافر کویر  | 

گفتم که با خیال دلی خوش کنم، ولی
با این عطش سراب قبولم نمی کند!...


پاورقی : محرم آغاز شد.

2 نگاشته شده در  سه شنبه 11 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 21:4  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 2

هر چیزی دلیلی دارد. هر وجودی، هر بودنی، هر هست ی، علت می خواهد. معنایی دارد.
و دلیل بودن من تویی... معنای هست شدنم...
احساس می کنم دارم فرو می روم در تو. نیست می شوم. انگار منتشر شده ای توی تمام وجودم. توی تک تک سلول هام... اما نه... فراتر رفته ای از وجودم... این روزها آنچنان مرا در خود گرفته ای که هر طرف را نگاه می کنم تو هستی... همه جا نقش چشم های آسمانی ات هست و طرح لبخند زیبایت... روی تنه ی درخت.. توی عطر گل... در صدای خفه ی اذان که از چند کوچه پایین تر می آید... روی خاطره ی خط خطی میزهای دبستان... توی ابرها... از آن بالای بالا، تا این پایین پایین، هر طرف که رویم را بر می گردانم تو هستی... هر کجا را که نگاه می کنم چشمان تو را می بینم...
معنای خوبم
گاهی وقتی فکر می کنم که چقدر دوستت دارم، خودم از حجم این همه می ترسم... چرا تمام نمی شوند این روزها؟... چرا این انتظار به سر نمی آید؟... چرا لحظه های نبودنت نمی گذرند... دست خودم نیست معنا... خسته شدم از روزهای نبودنت. از این تکرار کسالت بار بی تو بودن... نه!... قرار نبود از غم بگویم... قرار بود سختی ها مال من باشد... انتظار، غم نبودنت، دلتنگی، تشویش... همه سهم من... قرار نیست تو از ناراحتی ها چیزی بدانی... آرامش و شادی و لبخند سهم تو.. لازم نیست تو از غم ها با خبر شوی... فقط کافی ست لبخند بزنی... تمام غم ها آب می شوند...

                                      تو بخند
                                                تمام ترانه ها فدای یک تبسمت...

گاهی دلم می خواهد خیال کنم که می آیی - پنهانی - و حرف های دلم را می خوانی. و از دریچه ی روشن چشمان آسمانی ات نگاه می کنی به آبی یی که به زلالی دلت نیست، اما برای توست...
بگذار این طور بیاندیشم... چه می شود مگر در خیالی خوش باشیم؟... حقیقت اگر ساز مخالف می زند، رویا را که نـگرفته اند از ما!... بگذار با خیالت دلخوش باشم... در خیال نا باورم ببینمت که عاشقانه هایم را می خوانی و لبخند می زنی... آنچنان زیبا که زمان مات می ماند. و دنیا با تمام عظمتش، عاجز می شود از درکش. و کوچک می شود. و حقیر می شود. و به خاک می افتد...
چقدر خدایمان مهربان است معنا... چقدر بخشنده است که نعمت خیال را بخشیده به آدمی...
بگذار با خیال خوش باشم... بگذار در خیال ببینم که حقیقت است... مرز بین حقیقت و خیال را گم کرده ام معنا... آشفتگی ام دیدن دارد... از دست نوشته هایم معلوم است. نیست؟...
دلم برایت تنگ شده معنا...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 9:53  به قلم مسافر کویر  | 

بی تو زدم سر به جنون...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:35  به قلم مسافر کویر  | 

چشم مخصوص تماشاست، اگر بگذارند
و تماشای تو زيباست، اگر بگذارند...
 دل آواره من اينهمه بيهوده مگرد
خانه دوست همين جاست، اگر بگذارند

2 نگاشته شده در  شنبه 8 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 13:56  به قلم مسافر کویر  | 

گر طبيبانه بيايی به سر بالينم
به دو عالم ندهم لذت بيماری را...

2 نگاشته شده در  جمعه 7 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:50  به قلم مسافر کویر  | 

...Because, you are my world

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 18:24  به قلم مسافر کویر  | 

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 10:57  به قلم مسافر کویر  | 

سرشک نیاز
دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود
هوا گرفته ی عشق از پی هوس نرود

به بوی زلف تو دم می زنم در این شب تار
وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

چنان به دام غمت خو گرفت مرغ دلم
که یاد باغ بهشتش در این قفس نرود

نثار آه سحر میکنم سرشک نیاز
که دامن توام ای گل ز دسترس نرود

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کز این چراغ تو دودی به چشم کس نرود

فغان بلبل طبعم به گلشن تو خوش است
که کار دلبری گل ز خار و خس نرود

دلی که نغمه ی ناقوس معبد تو شنید
چو کودکان ز پی بانگ هر جرس نرود

بر آستان تو چون سایه سر نهم همه عمر
که هرکه پیش تو ره یافت باز پس نرود

2 نگاشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 12:46  به قلم مسافر کویر  | 

سر درس عشق دارد دل خسته ام؛ - عزيزم -
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 19:4  به قلم مسافر کویر  | 

چند شبی ست که خوابم نمی برد...
شبها مرغ لب بسته منم
دل شکسته منم
تا سحر بيدارم، سر به زانو دارم، برنخيزد از من گفت و گويی
بی تو سير گل را چه کنم؟ گل ندارد بی تو رنگ و بويی
2 نگاشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 15:21  به قلم مسافر کویر  | 

تو هوايی که تو نيستی
                           به هوای کی بمونم؟...
2 نگاشته شده در  شنبه 1 بهمن1384لحظه ی دلتنگی 13:28  به قلم مسافر کویر  |