تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت
کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 21:4  به قلم مسافر کویر  | 

پنجره
تو تنها دری هستی، ای همزبان قدیمی
که در زندگی بر رخم باز بوده ست.
تو بودی و لبخند مهر تو، گر روشنایی
به رویم نگاهی گشوده ست.

مرا با درخت و پرنده،
                      نسیم و ستاره،
تو پیوند دادی.
تو شوق رهایی،
به این جان افتاده در بند، دادی.

تو آغوش همواره بازی
بر این دست همواره بسته
تو نیروی پرواز و آواز من، بر فرازی
ز من ناگسسته.

تو دروازه ی مهر و ماهی!
تو مانند چشمی،
               که دارد به راهی نگاهی
تو همچون دهانی، که گاهی
رساند به من مژده ی دلبخواهی.

تو افسانه گو با دل تنگ من از جهانی
من از باده ی صبح و شام تو مستم
وگرچند، پیمانه ای کوچک از آسمانی.

تو با قلب کوچه،
              تو با شهر، مردم،
تو با زندگی همنفس، همنوایی
تو با رنج آنها
            که این سوی درهای بسته،
                    به سر می برند آشنایی.

من اینک، کنار تو، در انتظارم
چراغ امیدی فرا راه دارم.
گر آن مژده ای همزبان قدیمی
                   به من در رسانی
به جان تو،
جان می دهم مژدگانی...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 21:49  به قلم مسافر کویر  | 

معنا!...
چشم های تو؛
جبرئيل بيقرارنوشته های من بودند...
و هنوز بعد از هزار سال تنهايی،
تو تنها مخاطب سطر سطر دلتنگی های منی...
 با تو هستم؛
آشناترین غریب دور از من....
2 نگاشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 10:48  به قلم مسافر کویر  | 

پرتوی روی تو تا در خلوتم دید آفتاب
می رود چون سایه هر دم بر در و بامم هنوز...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 15:47  به قلم مسافر کویر  | 

امروز برای من و تو و ساکنان هر دو عالم روز بزرگی ست. می خواهم از خدایی که در این نزدیکی ست عیدی بگیرم معنا. می آیی؟...


پی نوشت : این روز عید چقدر جایت کنارم خالی ست معنا...

                                                                                              ولادت حضرت رسول (ص)
                                                                                                       فروردین 85

2 نگاشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 14:24  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 6

سالی گذشته است...
باورت می شود معنا؟!... از آن روزی که مسافر دیگر تاب نیاورد دلتنگی ها را که بخواهد در قلب بی قرارش نگه دارد... آن روز، گمان می کردم عمر دلنوشته های دل بی قراری ام ماهی هم نمی شود حتی! و اینک، سالی گذشته است... و من از آن روز آغاز بی قرارترم. بی تاب تر. آنچنان که دل دلواپسی هایم دیگر به خیالت دلخوش نمی شود...
پر از حرفم معنا... پر از واژه واژه عاشقانه هایی که خودم هم به سختی می فهممشان.. پر از حرف به حرف کلماتی از جنس احساس که خواندنشان سخت است. نوشتنشان سخت تر... نمی دانم از کدام گوشه ی این دل نااستوار برایت بگویم... دل بردی از من به یغما معنا.. دلواپسی عاشقانه شیرین است، اما آرزومند آنم که هیچوقت در برزخ هجران تجربه اش نکنی... سخت است نازنینم... نمی خواهم غمش توی قلب پاکت خانه کند...
آشفته ام معنا... می بینی؟... نازنینم. معنایم. نگاهت روی زمین دنبال کدام ستاره می گشت؟!... سرت را بالا بیاور... نه!... نه تو حرکت نکن. بگذار من دستم را زیر چانه ات بگذارم و سرت را بالا بیاورم. بگذار گونه های لطیفت را نوازش کنم. نگاهم کن معنا. محتاج دیده شدنم... نیازمند آنم که از دریچه ی چشمان روشن تو دیده شوم... بگذار در برق چشمانت آتش بگیرم. بسوزانم معنا.. بسوزانم!... در آغوشم بگیر. محتاج نوازشم... سرم را روی شانه ات بگذار. روی موهایم دست بکش. بگذار در حریم امن آغوشت آرام بگیرم. مثل کودکی می ترسد از تاریکی شب از هجوم دنیای بی تو می ترسم. بگذار در شب موهایت گم بشوم. در آغوشت پنهانم کن. نمی خواهم جز تو را ببینم...
صفحه ی آبی دلتنگی ها یک ساله شد معنا... تبریکم نمی گویی؟!... یا نه... من باید به تو تبریک بگویم و دستت را ببوسم به شکرانه ی آنکه عشق زیبایت را این چنین به باور ناباورم نشانده ای... معنا... غم نبودنت کمرم را شکسته. نگاهم کن. محتاج دیده شدنم...

2 نگاشته شده در  شنبه 26 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 8:13  به قلم مسافر کویر  | 

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم...
2 نگاشته شده در  جمعه 25 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 10:36  به قلم مسافر کویر  | 

خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب
بیمار باز پرس که در انتظارمت...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 19:40  به قلم مسافر کویر  | 

...

چشم هایم را باز می کنم. دقایقی گنگ به ساعت نگاه می کنم که زمانی نامفهوم را نشان می دهد. شاید هم من نمی فهممش... تمامش را در فکر تو بودم... نمی دانم چند دقیقه، یا چند ساعت، یا چند روز.. مهم هم نیست... من در فکر تو بودم...
سرم هنوز داغ است. (کجایی که دستت را روی پیشانی ام بگذاری و گرمای مهربانی ات جانشین تب بشود؟!...) اما بگذار چیزی نگویم از این روزها که گذشت... تا ندانی که مسافر بیمار بود... سپرده شده به آغوش بستر کودکی... رها شده جایی میان خواب و رویا... در پس پرده های گنگ بیداری... حالم خوب نبود معنا... توان برخاستن نداشتم... اما تو خودت را مرنجان... غم مسافر را نخوری نازنین دلم!... خوب می شوم... رویای بودنت را دارم، به یقین خوب می شوم... تو مراقب خودت باش. و دعایم کن...
دلتنگم معنا... بیش از آنچه که بتوانی تصور کنی دلم برایت تنگ شده ست. دوستت دارم...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 0:59  به قلم مسافر کویر  | 

حالم خوب نیست معنا... پشت پنجره عجب بارانی می بارد!... نکند امروز از خانه بیرون نیامده ای... «قطعا"» آسمان هم دلتنگ توست...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 20:15  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 5

شب شده ست. «باز» شب شده ست. شبی دیگر آمد بی حضور ملکوتی ات معنا. شبی دیگر آمد، و تو نیستی تا این غریب خـاکی خسته از زندگی سر بر شـانه ات بگذارد و در حریم امن بازوانت آرام بگیرد. چقـدر خستـه ام نازنین دلم... چقدر غریبم... این لحظه ها که نیستی، شب و روز مفهومی ندارند. و ساعت ها تنها می آیند و می روند تا شاید - اگر خدا بخواهد - لحظه ی دیدارت نزدیکتر بیاید. (چه لحظه ای خواهد بود معنا!... می دانم که در مقابلت تاب ایستادن ندارم... می دانم که زمین می خورم... کاش خدای مهربانمان صلاح بداند که آن لحظه ی شیرین روزی بیاید... یکی از همین روزها...)
این روزهای غریب بی قراری گاهی عجیب دلتنگت می شوم معنا. بیش از همیشه. گاهی هجوم غریبی و دلتنگی و بی قراری آنچنان مرا در خود می گیرد که دلم می خواهد چشم هایم را ببندم و رویاهایم را باور کنم. دلم می خواهد در بی هیچ صدایی آرام باز شود و قامت استوار تو میان قاب در بایستد و لبخند بزند... آنوقت می آیم در آغوشت می گیرم معنا... آنقدر میان بازوانم می فشارمت تا جای خالی تمام روزهایی که نبودی در آغوشم پر شود... آنقدر روی شانه های مهربانت می بارم تا دل بی قرارم کمی آرام بگیرد... زلف سیاهت را از روی پیشانی ات کنار می زنم. می نشینم تا ابد خیره می شوم به دستان مقدست. ساعت ها سکوت می کـنم تا تو برایم حرف بزنی... دلـم برای شنـیدن صدای آسمـانی ات پر پر می زند عزیزم!...
هوا خفه ست معنا. پنجره را می گشایم. بی عطر پاک نفس هایت هوای تمام دنیا خفه ست!... آنسوی شیشه ها، تاریک است. سیاهی است و سیاهی. اما هر چه نگاه می کنم باز شب چشمان تو سیاه تر است. چه لذتی دارد گـم شدن میـان سیاهی چشمانت!... که مهتاب رویت بیاید دستـم را بگـیرد و راهـنمایی ام کند... روی میله های پشت پنجره قاصدکی نشسته است. فاصله مان زیاد نیست. دست که دراز می کنم روی انگشتم می نشیند... «از جانب معنا آمده ای؟!... من بمیرم... چقدر اینجا منتظر نشستی تا بیایم کنار پنجره؟!... مهربانم چه گفت در گوشت؟!...» مثل بچه ها شده ام معنا... به قاصدکی دلخوش... قاصدک را می بوسم. می گویم برایت بگوید چقدر دلتنگم... چقدر بی تابم... چقدر به بودنت محتاج... می فرستمش تا بیاید شرح آشفتگی هایم را برایت بگوید...
معنا... معنا... معنا... چه کردی با این دل وامانده ی غریب؟!... چه بر سرم آوردی نازنینم؟!...
در لحظه لحظه ی بودنم جریان داری. میان تک تک آرزوهایم نشسته ای. رویاهایم همه به رنگ توست. کاش زودتر تمام می شدند ایـن فاصله ها. مـعنا، پیش از آنـکه نبضم از زدن بایستد گرمای نگاهـت را هـدیه ام کن...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 10:48  به قلم مسافر کویر  | 

چشمه ی چشم مرا ای گل خندان دریاب
که به امید تو خوش آب روانی دارد...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 15 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 18:7  به قلم مسافر کویر  | 

نگاه می کنی اما عزيز من بايد
برای درک نگاهت به من زمان بدهی

2 نگاشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 12:47  به قلم مسافر کویر  | 

ردپا
عشقت از خود ردپایی بر جا می گذارد
در قلب من،
              زندگی من...
و تو
در این اثر باقیمانده،
                   - در ردپای عشقت -
همیشه با منی...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 19:17  به قلم مسافر کویر  | 

طوريم نيست، خرد و خميرم، فقط همين
کم مانده است بی تو بميرم، فقط همين...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 10 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 2:55  به قلم مسافر کویر  | 

قدر مرد
بگذر شبی به خلوت این همنشین درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد

خون می رود نهفته از این زخم اندرون
ماندم خموش و آه که فریاد داشت درد

این طرفه بین که با همه سیل بلا که ریخت
داغ محبت تو به دل ها نگشت سرد

من برنخیزم از سر راه وفای تو
از هستی ام اگر چه بر انگیختند گرد

روزی که جان فدا کنمت، باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد!

ساقی، بیار جام صبوحی که شب نماند
وان لعل فام خنده زد از جام لاجورد

باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مَنال از نفس سرد و روی زرد

در کوی او که جز دل بیدار ره نیافت
کی می رسند خانه پرستان خوابگرد؟

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 14:57  به قلم مسافر کویر  | 

نقش کردم رخ زيبای تو بر خانه ی دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند

2 نگاشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 15:37  به قلم مسافر کویر  | 

نامه ای برای خدایی که در این نزدیکی ست...

هو الطیف

خدای خوب سلام.
سلام و سپاس از بودنت. سپاس از سایه سار رحمتی که به وجوب خدا بودنت بر سرم فکنده ای. که ملکوت  حضورت را ببینم. پیش ترها بودنت را حس می کردم، نمی دانم به شکرانه ی کدام کاری که نکردم، این طور به باور غبار آلودم نشستی که شفاف تر از تمام دنیا ببینمت. و چه لذتی دارد دست تو را گرفتن و بوسیدن... چه شادی وصف ناپذیری ست آن هنگام که می توان دستت را در آغوش گرفت و بویید و به خواب رفت... و افسوس کـه تـو هیچوقت چـنین شادمانی ای نـخواهی داشت!... خدا نمی دانی چه لذتـی دارد بنده باشی و خدایی بالای سرت داشته باشی که از تمام دنیا بزرگتر است و همواره در کنار توست... چه افتخارشیرینی ست بنده ی تو بودن!...
راست می گفت که :
    « من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی ات نداری!...
      من چون تو خدایی دارم
                و تو 
                چون خودی
                              نداری
!!!... »
و تو چون خودی نداری...
می دانـم حقیـرم، کوچکـم، سیاهم، «هیچ»م... می دانـم. اما تو هم خدایی!... تو بـزرگی، مهـربانی، بخشنده ای. اگر نبودی که خدا نمی شدی! اگر نبودی، من به کجا داد دل بی قرار می بردم؟!... به کجا عذر خطا می بردم به امید بخشیده شدن؟!... به کجا حکایت دل دیوانه می بردم که بشنود و لبخند بزند و به دست مهربانی نوازشم کند؟... می دانم که خطا رفته ام. و می دانم که بخشیده ای - برای هزارمین بار شاید - به اثبات خدایی ات. نگو نه! من از لبخندت می فهمم. می دانم - می دانستم! - که چقدر بزرگی...
خدای خوب
سایه ی نگاه مهربانت که آسمانم را روشن می کند، دلم قایقی می خواهد تا غرق نشود در امواج شوری که نمی دانم از دستان تو سرچشمه می گیرند، یا از روح بی قرار خودم؟!.. حس خوبی دارم. احساس امنیت می کنم. چرا باید بترسم؟ دستم را گرفته ای. نگاهت به جانب من است. لبخند مهربانت همراهی ام می کند. از چه باید بترسم؟!... تا تو هستی دلم بهانه ی برای هراسیدن ندارد... چقدر زیان می کنند آنان که از داشتن چنین لحظه های نابی محروم اند!...
خدای خوب
می دانی جوشش نوشته ام از کجاست. دوستت دارم؛ به وسعت بی کران بزرگی خودت. و پیوسته سپاسگذار حضور بی نهایت مهربانت.
خدای خوب
گفته ها نوشتم و خواندی بی آنکه ردی از قلم بر کاغذ بیافتد. کوچکترین ها به تحریر آمدند. واژه ها گاهی برای بیان عجیب حقیر می شوند!... پس از تمام دلنوشته ای که تنها از آن تو بود، کنج این دل عاشق نا استوار، خواهشی ست که وسعت نا محدودش را تنها تو می دانی و بس... خدای خوب، دل دلواپسی هایم را به مهر نگاهت می سپارم. دست خالی بازش مگردان...


پـی نـوشـت : خـدای خوب! هیچوقـت تصور نمی کردم روزی برسد که بنشینم و گفته هایی را کـه تو بـهـتـر می دانی شان از دلم برایت بنویسم!...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 13:38  به قلم مسافر کویر  | 

عشقِ سوزانِ خليلم ، تو گلستانٍ نياز...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 19:45  به قلم مسافر کویر  | 

جادوی بی اثر
پر کن پیاله را،
کاین آب آتشین
دیری ست ره به حال خرابم نمی برد!
این جام ها - که در پی هم می شود تهی -
دریای آتش است که ریزم به کام خویش،
گرداب می رباید و آبم نمی برد!

من، با سمند سرکش و جادویی شراب،
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا،
تا شهر یادها...
دیگر شراب ها
جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!...

در راه زندگی،
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی،
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب... آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را...

2 نگاشته شده در  شنبه 5 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 16:58  به قلم مسافر کویر  | 

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ايوان شما
از دلم تا لب ايوان شما راهی نيست
نيمه جانی است درين فاصله قربان شما

2 نگاشته شده در  جمعه 4 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 13:21  به قلم مسافر کویر  | 

مرا گر مست مي خواهی نگاهت را مگير از من
که دل از ساقی چشمان مستت جام می گيرد...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 12:32  به قلم مسافر کویر  | 

نیست جز وصف رخ و زلف تو ما را سخنی
در همه سال و مه این کار شب و روز من است

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 2 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 14:20  به قلم مسافر کویر  | 

بهار بی تو دل آزار می شود... برگرد!

نه لب گشـایـدم از گـل، نه دل کشـد به نبیـد
چه بی نشـاط بهـاری که بی رخ تو رسیـد!

نـشان داغ دل ماســت لالـه ای کـه شکـفت
به سـوگواری زلـف تو ایـن بـنـفـشه دمیـد

بـیا که خـاک رهَـت لالـه زار خـواهد شـد
ز بس کـه خون دل از چشم انـتظار چکیـد

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چه جای من؟ که در این روزگار بی فریاد
ز دسـت جـور تو ناهـیـد بر فـلـک نـالیـد

گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
که هسـت در پی شـام سـیاه صبح سپید...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 1 فروردین1385لحظه ی دلتنگی 18:59  به قلم مسافر کویر  |