تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

جسمم همه اشک گشت و چشمم بگريست
در عشـق تو بی جسـم هـمه بايـد زيـست
از من اثـری نمانـد اين عشق ز چـيست؟
چون من همه معشوق شدم عاشق کيست؟!

2 نگاشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 20:40  به قلم مسافر کویر  | 

مرا ببخش...
تو آسمانی و من ريشه در زمين دارم
هميشه فاصله ای هست، داد از اين دارم

قبول كن كه گذشته ست كار من از شك
كه سالهاست به تنهايی ام يقيين دارم

تو نيز دغدغه ات از دقايقت پيداست
مرا ببخش اگر چشم نكته بين دارم

بخوان و پاك كن و نام خويش را بنويس
به دفتر غزلم، هر چه نقطه چين دارم

كس هنوز عيار تو را نفهميده است
منم كه از تو به اشعار خود نگين دارم...

2 نگاشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 17:8  به قلم مسافر کویر  | 

هر روز دلم در غم تو زارتر است...
2 نگاشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:56  به قلم مسافر کویر  | 

در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند
تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 13:50  به قلم مسافر کویر  | 

دِينِ ديوانه به دين عشق تو شد
جاده ی شک به يقين عشق تو شد

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 23:41  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 7

هنوز مبهوت آن تصویرم... مدت ها گذشته است از روز نخستین که نگاهم به دیدارش روشن شد. اما هنوز مبهوت آن تصویرم و معصومیت آسمانی اش... هنوز هم هر بار که نگاهش می کنم مفهومی به نام «گذر زمان» گم می شود میان دانسته هایم؛ و نمی فهمم چقدر غرق می شوم درونش...
چقدر زیبا شده ای نازنینم... چقدر از همیشه زیباتر شده ای... یقین درام که به تازگی از ملاقات خدا برگشته بودی... چه آرامش زیبایی در چهره ی ملکوتی ات خانه کرده است... هر چند... تو همیشه ی روزگار آنقدر آرامی که کافی ست نیم نگاهی به دریای طوفانی بیاندازی تا شرم کند و از آرامشت به قرار برسد...
معنا؛ فکر مسافر را نکرده بودی؟... نگفنی دیوانه است دیوانه تر می شود؟... نگفتی ببیند راهش به بیابان است؟!... فکر دل مجنونم را نکردی؟...به قدر کافی عزیز هستی نازنینم، کمی هم به حال دل عاشق اندیشه کن!... زیبا بودی عزیزم... زیباتر شدی... هزاران برابر زیباتر از پیش... پیراهن سفید چقدر به تنت زیباست معنا!... دل عاشقم زیر قدم های مبارکت، ستاره های چشمانت را از نگاهم دریغ مکن!... مسافر به فدای مهتاب رویت، می دانم از شب موهایت سیاهترم، اما بگذار کنار روشنی تو معنی بگیرم... سیاهی مطلق فایده‌ای ندارد... سیاه و سفید کنار هم زیبایند ... درست همانند چشمان تو... درست همانند من در کنار تو!...
همواره لبخند بر لبانت بهترینم... تبسم کن... به آشفتگی من حتی... لبخند بزن... لبخندت خاکسترم می کند معنا. بسوزان هر طریقی می پسندی!... برای این مسافر غریب چه افتخاری بالاتر از این که به لبخند پاک تو قربانی شود؟... چه شکوهی دارد که برای تو بمیرم... لبخند بزن معنا...

تماشاکن تبسم های گل را
تبسم کن که خور را گم کند گل

...
خواب دیده ام که آن روز دل انگیز جایی همین نزدیکی هاست... ذره ذره آب می شوم در نبودنت... خدای خوب یا ری ام کن...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 9:37  به قلم مسافر کویر  | 

روایات...
روایت اول

من راوی ام ... تو شخصيت داستان من!
انگـــار کن که آمــــده‌ای در جهان من

با يک تـم جنايـی مبهـم مـوافـقـی؟
يا يک رُمانس عشق؟ بگو قهرمان من!

و راه ميروی دل من تاپ...تاپ...تاپ
حالا صدای پای شما از زبان من

بر سطرهای کاغذ من جان گرفت وبعد
در خوابی عاشقانه  شدی ميهمان من...

 
روايت دوم

من راوی ام... ولی وسط خوابهام تو
مجبور می شوی که بگويی بيان من

اصلا" به ذهنيات شما جور نيست پس
ديگر چه جای سنجش سود و زيان من

حالا دوباره پای شما ... تاپ ... تاپ ... تاپ
هرگام ميروی تو و هر لحظه جان من

از اين به بعد قصه ی ما گريه آور است
پيچيده توی خانه صدای « بنان » من


روايت سوم

راوی تويی!... و من که از اين خواب می پرم
زُل می‌ زنم به اين همـــه‌ ی آسمان من

اصلا" ستاره مثل تو آيا نداشته است؟
يا اشتـــــباه بوده تــم داســـــتان من؟

اينـــــجا فضا به سود تو تغيير می کند
بيهوده نيست دغدغه ی دوستان من

راوی تويی... بيا و بريز اين شرنگ را،
در خاطـــــــرات تلخ من و داستان من ،


روايت چهارم (آخر)

و سنگ خاطرات کسی که نبوده‌ است
بر روی آن نوشته شده :
     .......... مرزبان من ...........

در روز مرگ قصه ی اين عشق، دفن شد
بر سنگ جای بوسه ی خوانندگان من

اين قصه را بگو چه کسی گفته؟ من؟ نه! تو؟
بـگـذار تـا کـه بـسـتـه بـمانـد دهـان مـن

راوی چه فرق می ‌کند اين ‌که منم ؟ تويی ؟
ويرانه است بی تو تمام جهان من...

                                 ويرانه است...ويرانه...


عصر به خير فرشته
عصر به خير ملکوت....

مرا در آغوش جاودان خودت بگير......
مرا .......................

                                       يا عشق

2 نگاشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 17:1  به قلم مسافر کویر  | 

ندارمت... خورشيدم، سکوت را بشکن...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:6  به قلم مسافر کویر  | 

شب عاشقان بی دل چه شبی دراز باشد
تو بيا کز اول شب در صبح باز باشد

2 نگاشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:28  به قلم مسافر کویر  | 

شعر من آيينه ی تصوير زيبای تو بود
اين غزل با ديدن روی تو زيبا می شود

2 نگاشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 12:19  به قلم مسافر کویر  | 

دیشب از آسمون ستاره می چشدم
                          رو برگای گُلا شبنم می پاشیدم
وقتی بیدار شدم گُل کرده بود خورشید
                          آخه دیشب، بازم خواب تو رو دیدم...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 18:29  به قلم مسافر کویر  | 

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت
که اگر سر برود مهر تو از جان نرود...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 12:19  به قلم مسافر کویر  | 

دل بيتاب من با ديدنت آرام می گيرد...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 19 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 9:5  به قلم مسافر کویر  | 

برای چشمانت بی قرارم...

از چشم خود بپرس که ما را که می کُشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست!...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:44  به قلم مسافر کویر  | 

ماهتاب من
شبی به خلوت پر ماهتاب من بگذر
ز کوچه های گل افشان خواب من بگذر

بپوش پیرهن سایه ی مرا بر تن
برو به چشم من از آفتاب من بگذر

به ابر پاره ی شعرم سبک چو ابر آویز
ز دره های سیاه کتاب من بگذر

چو موج سد بلند شکیب من بشکن
سفینه وار ز موج شتاب من بگذر

شبی درازترم از شبان تیره ی قطب
درون وحشت من، ماهتاب من! بگذر...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 10:10  به قلم مسافر کویر  | 

مگر من می توانم از دو چشمت چشم بردارم؟!...
2 نگاشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 13:43  به قلم مسافر کویر  | 

تو اوجی و من،
                  در آرزوی پرواز...

2 نگاشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:24  به قلم مسافر کویر  | 

جان خود را سپر تير بلا خواهم ساخت
شايد آن تير که آيد ز کمان تو بود...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 14 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:48  به قلم مسافر کویر  | 

می شود معنا؟...
در بگشایید
شمع بیاورید
عود بسوزید
پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب...

شاید
     این از غبار راه رسیده
آن همفر گمشده باشد.

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 21:44  به قلم مسافر کویر  | 

به یادت هست زخمی بر دلم هست
که جز لبخند تو درمان ندارد؟...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 9:59  به قلم مسافر کویر  | 

 شبهای تنهایی به امیدت سحر شد...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 23:50  به قلم مسافر کویر  | 

جای خالی معنا...

شب می آید. هر کس به سویی در خواب می شود. و من برای فرار از هجوم حجم تنهایی - که شب ها توی اتاقم بزرگتر می شود انگار- چراغ کوچک بالای سرم را روشن می کنم، و پناه می برم به آغوش همیشه باز بستر کودکی. یکباره دلم به وسعت تنهایی خدای مهربانمان برایت تنگ می شود. سوزش بغضی راه نفسم را تنگ می کند. چشم هایم را می بندم...
تمام وجودم تمنایی می شود برای بودنت. می خواهم در آغوشم بگیری. دلم می خواهد سرم بر شانه ی تو باشد و شانه هایم در دست های مهربانت... خاطره ی ترانه ای بی اختیار جاری می شود روی لبهایم که می خواهم تو برایم زمزمه اش کنی... «بخوانش معنا» و پیش از آنکه حرفی بزنی «خواهش می کنم...» و صدای ملکوتی ات تمام حجم بودنم را رنگ می زند... آبی... رنگ عشق... و صدایم آرام آرام کم می شود، و روی لبهاییم تنها حرکتی می ماند که هم نوا با صدای آسمانی توست... تمام که می شود؛ دستم را روی شانه ام - آنجا که خیال دست پاک توست - می گذارم. دست نازنینت را می گیرم و قداست آسمانی اش را آرام می بوسم. می گویم : «معنا دوستت دارم» حرکت دستت نوازش شانه ام می شود. و به عبارتی کوتاه بند بند وجودم را می لرزانی... «منم همین طور...»
چشم هایم را که باز می کنم، بلند که می شوم، بستر کودکی خیسِ خیس است...

حافظ را بر می دارم. رو به خانه ی خدای مهربانمان می نشینم. چشم هایم را می بندم. نامت را زیر لب تکرار می کنم. بارها و بارها. چشم هایم پر از اشک می شوند. پیش از آنکه به هق هق بیافتم کتاب را باز می کنم :

ناامیدم مکن از سابقه ی لطف ازل
تو پسِ پرده چه دانی که چه خوبست و چه زشت...

چراغ کوچک بالای سرم را می بندم. دوست دارم دلم را خوش کنم به گفته ی حافظ. روی بستر کودکی دراز می کشم. حالا من هستم و تنهایی و خاطره از ترانه ای که به پایان رسیده با چشمانی نمناک و جای خالی خیالت...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 10 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 9:4  به قلم مسافر کویر  | 

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست،
هر کجا هست؛ خدايا، به سلامت دارش...

2 نگاشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:36  به قلم مسافر کویر  | 

تو را به شعر زمينی چگونه بنشانم؟
که در خورت نبود شعر آسمانی نيز...

2 نگاشته شده در  جمعه 8 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 23:57  به قلم مسافر کویر  | 

بساز با من عاشق
            که منم غرق نیازت...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 22:33  به قلم مسافر کویر  | 

تو راست می گفتی
دوباره کوچه ام امشب تو را قدم می زد
و فکر می کنم اين بار از تو دم می زد

و سنگفرش و شب و ماه و باد پاييزی
که استعاره شعر مرا رقم می زد

کنار خانه تکراری ات رسيدم باز
همان شبی که دلت تا دلم قدم می زد

رسيده ام به جوابم - تو راست می گفتی -
که منطق ديگری عشق را رقم می زد

چه نقشه ها نکشيدم برای ديدن تو
و نقشه های مرا آسمان به هم می زد

ميان دفتر تو می نوشتم اسمم را
و می رسيد کسی و مرا قلم می زد...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 6 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 21:52  به قلم مسافر کویر  | 

بی تو در روی زمین تنگ شده بر من جای...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 20:59  به قلم مسافر کویر  | 

تا صبح زیر پنجره ی کور آهنین
بیدار می نشینم و می کاوم آسمان
در راه های گمشده، لب های بی سرود
ای شعر ناسروده! کجا گیرمت نشان؟

2 نگاشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 0:19  به قلم مسافر کویر  | 

هدیه
گلی را به تو هدیه می دهم؛

عطرش به تو خواهد گفت،
که دوستت می دارم
و می توانم عطر پنهانت را ببویم.

شکوه رنگش می باید به تو بگوید
که تو و زیبایی هایت را دوست می دارم.

شکوفه اش می باید به تو بگوید،
که دوست می دارم تو را و سرزندگی ات را.

پژمرده گی اش باید به تو بگوید
که دوستت دارم و می خواهم در کنار تو پیر شوم.

گلی را با عشق به تو هدیه می دهم،
و می گویم : «دوستت می دارم!»

2 نگاشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 21:40  به قلم مسافر کویر  | 

هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است
برود از دل من وز دل من آن نرود...

2 نگاشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 15:50  به قلم مسافر کویر  | 

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی...
2 نگاشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1385لحظه ی دلتنگی 11:51  به قلم مسافر کویر  |