|
|
بازم ....................... |
|
|
چه گذشت بر من این روزها بماند. حرفی نمی زنم تا ندانی. تا خاطر لطیفت آزرده نشود عزیزترینم. بدترین چیز برای کسی این است که اعتقاداتش برود زیر سوال. و من در تردیدم. در شک. جایی دور از یقینی که پیشترها داشتم. . و این سخت است. بد است. خیلی بد است. مشکل تو نیستی. عشق تو نیست. مشکل منم. درگیری - حالا - با خودم است. با باورهایم. و فکر می کنم باید حل شود پیش از آنکه تردید ذره ذره مرا بِمکَد و تمام کند. راستش را بگویم. دلم تنگ شده ست برای آن لحظه هایی که خدایی بود و من دلتنگی هایم را در آغوشش گریه می کردم و او مهربان لبخند می زد. خدایی که اینجا بود. همین نزدیکی. کنارم. خدایی که آن بالاها نبود تا تنها ببیند و بشنود. خدایی که من می دیدمش. به روشنی... نمی دانم چه شد که رفت. که بودنش شک شد. شاید اگر آن روز کنارم می بود و می دیدمش این طور نمی شد... نمی دانم... اما حس می کنم شاید دلم برای او هم تنگ شده باشد. زمان نیاز دارم تا برگردم. تا باور کنم. تا دوبار یقین هایم را ببینم. و اعجازی شاید تا باز بشوم همان آدمی که خودم بتوانم دوستش داشته باشم. دارم می روم معنا. می روم خودم را بخوانم از نو. و با تردیدهایم گپی بزنم . و اعتقاداتم را دیگربار مرور کنم تا ببینم میانشان چیزی به نام «خدا» هنوز هست یا نه... نیاز دارم به باورهایم. باید بسازمشان، اگر بتوانم. عمری اگر باقی بود بازمی گردم. قول می دهم. تنها به خاط تو بازخواهم گشت و باز خواهم نوشت تا بدانی خاطرت چقدر عزیز است نازنین دلم. که من اگر به زنده بودنم هم شک کنم به تو شک کردن بلد نیستم. که تو همیشه ی روزگار نشانه ی حق بوده ای و جاوید. و من بیش از همیشه دوستت دارم معنا...
|
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 17 خرداد1385لحظه ی دلتنگی 15:54 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
............................. |
|
|
فکرش را هم نمی کردم یک بار دیگرچشمم به صفحه ی آبی دلتنگی ها بیافتد. تمام نبودن ها از خیر نیست. چقدر بد بودند این روزها. انگار اصلا" خدایی نبود که می گویند می شنود، می بیند، فریادرس است، مهربان است. در تردیدم. از او هم. شک می کنم که اصلا" بودنی داشته باشد. چقدر خوب بود اگر تمام می شدم پیش از این روزها. کاش جوانی بی هوا با اتومبیلش می آمد و می زد و تمام می کرد. کسی را که ذره ذره در عذاب می سوزد دیده ای؟ حکایتش حال و روز اکنون من است. از تمام دنیا خسته ام. از اویی که می گویند خداست حتی. این روزها تنها چیزی که خوب است، تنها کاری که می توانم، نشستن است و خیره شدن به تصویرت. چقدر دلم را دوست ارم وقتی برایت تنگ می شود. به یقین می گویم که تنها افتخار زندگی ام دلداده ی تو شدن بود. لبریزم از تو، از عشق تو، از بزرگی تو. گاهی فکر می کنم چرا انقدر خوبی؟... خدایی که می گویند این نزدیکی هاست خیلی دوستت دارد که نمی خواهد حتی اندکی نزدیک شوم به تو. تو بخواه از او که یکی از این نفس هایی که فرو می رود دیگر بیرون نیاید... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 13 خرداد1385لحظه ی دلتنگی 15:48 به قلم مسافر کویر
|
||
|
|
|
|
|
با مِهر توام سرشته ايزد گِل من... |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 5 خرداد1385لحظه ی دلتنگی 18:24 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
ماهی برگشته ز دريا شدم |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 4 خرداد1385لحظه ی دلتنگی 15:14 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
دستهایت... |
|
|
دستی که نان را قسمت کند، دستی که پر کند سبوی آب را، دستی که زخم ها را شفا دهد، دستی که گل بچيند، دستی که بگيرد و ايمنی بخشد، دستی لبريز نوازش... دستهايت، |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 3 خرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:2 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
زمان به دست شما می دهد زمام مراد |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385لحظه ی دلتنگی 17:30 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
حیف بود حرف دیگری به لب آورد |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 1 خرداد1385لحظه ی دلتنگی 18:20 به قلم مسافر کویر
|
|
||