تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است؟!...
2 نگاشته شده در  شنبه 31 تیر1385لحظه ی دلتنگی 18:5  به قلم مسافر کویر  | 

تو که يک گوشه ی ‌چشمت غم عالم ببرد
حيف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد...

2 نگاشته شده در  جمعه 30 تیر1385لحظه ی دلتنگی 15:56  به قلم مسافر کویر  | 

آفاق پریشانی...
وقتی نسیم صبحگاهان - مست -
گل های باغ گیسوانت را
افشاند و
          پرپر کرد و
                        پرپر کرد و
                                     پرپر کرد؛
بر روی پیشانی.

من نیز، در آیینه ی چشم تو می دیدم
پرواز روحم را
                 در آفاق پریشانی...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 29 تیر1385لحظه ی دلتنگی 19:10  به قلم مسافر کویر  | 

چرا از سايه های شب بترسم؟
               تو خورشيد رو به دست من سپردی...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385لحظه ی دلتنگی 16:1  به قلم مسافر کویر  | 

اگر چه در طلبت هم عنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385لحظه ی دلتنگی 11:52  به قلم مسافر کویر  | 

تو که هستی!
هيچ کس باور نکند، تو که باور می کنی.
هيچ کس نفهمد، تو که می فهمی.
هيچ کس نشنود، تو که می شنوی.
هيچ کس نبيند، تو که می بينی.
هيچ کس نشناسد، تو که می شناسی.
هيچ کس نپذيرد، تو که می پذيری.
هيچ کس نخواند، تو که می خوانی.
هيچ کس نتواند، تو که می توانی.
هيچ کس نباشد، تو که هستی.
هيچ کس يادش نباشد، تو که يادت هست.
هيچ کس نماند، تو که می مانی.

هيچ کس که تو نمی شود...

 

2 نگاشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385لحظه ی دلتنگی 17:36  به قلم مسافر کویر  | 

هر طرف بال گشايم همه جا چهره ی يار
پاک، چون پرتو خورشيد، به پيش نظر است

2 نگاشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385لحظه ی دلتنگی 21:1  به قلم مسافر کویر  | 

مستی بی جان
برای يك قدم مستی به دامانت درآويزم
نگاه اشك آلودی به چشمانت درآميزم

به پای جرعه ی نابی از آن پيمانه ی خالی
زنم خنجر به تار دل به نام عشق خون ريزم

هزاران راه بی پايان بپيمودم به شوق تو
دگر افتاده ام از پا نگاهم كن كه برخيزم

اگر صد تيغ رسوا گر بسازد حلقه ای برمن
نيانديشم ز رسوايی به آغوش تو بگريزم

به نام نامی نامت بت دل را بسوزم من
فغان خفته در شب را زهجر تو برانگيزم

روم در بوستانی كه ز لبخند تو می رويد
تمام غنچه هايش را به دامان و به سر ريزم

اگر شمشير عزم تو برد يك لحظه جانم را
بخوانم با لب بی جان كه حّی از تيغ لب تيزم

نگاه بی مثال تو به مسكينان سبو بخشد
جلايی ده به چشمانم من آن مسكين بی چيزم

كنون ازعشق بايد خواند ای ساقی مهيا شو
مگو فقدان می شايد؛ من از مستی نپرهيزم

ز لطف بی حصار تو سرود من بهاری شد
و گر نه با دلی خسته همان راوی پاييزم...

2 نگاشته شده در  شنبه 24 تیر1385لحظه ی دلتنگی 12:24  به قلم مسافر کویر  | 

به دو چشمان سياهت عاشقم...
2 نگاشته شده در  جمعه 23 تیر1385لحظه ی دلتنگی 20:12  به قلم مسافر کویر  | 

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟
برو ای خواجه ی عاقل، هنری بهتر از این؟!...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385لحظه ی دلتنگی 15:50  به قلم مسافر کویر  | 

نگاهت در زلال آب پيداست
حضور فصل باران با تو زيباست
چگونه با دوبيتی از تو گويم
سزاوار نگاهت بيش از اينهاست

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385لحظه ی دلتنگی 20:35  به قلم مسافر کویر  | 

شبی ز قد تو سايه فتاده بر ديوار
هنوز عاشق بيچاره رو به ديوارست...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385لحظه ی دلتنگی 16:55  به قلم مسافر کویر  | 

ساحل تو
این دل به دریا می زند،
       تا به ساحل تو رسد.

همه بادبان هایش شکسته اند.
اما استوار،
رو به امیدواری پر می کشد.
تا به تو رسد...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385لحظه ی دلتنگی 17:39  به قلم مسافر کویر  | 

آنچه از دوست رسد...
دوست، آشفتگی خاطر ما می خواهد.
عشق، بر ما همه باران بلا می خواهد.

آنچه از دوست رسد، جان ز خدا می طلبد.
وآنچه را عشق دهد، دل به دعا می خواهد.

پیر ما غسل به خوناب جگر می فرمود
که دل آیینه ی عشق است، صفا می خواهد

گوش جانم، سخن مهر تو را می طلبد
باغ شعرم نفس گرم تو را می خواهد

تا گشاید دل تنگ به پیامی بفرست
آنچه گل از نفس باد صبا می خواهد

2 نگاشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385لحظه ی دلتنگی 10:43  به قلم مسافر کویر  | 

سلام حضرت عاشق. فدای چشمانت
کرشمه ای، نظری، جان من به قربانت

2 نگاشته شده در  شنبه 17 تیر1385لحظه ی دلتنگی 11:56  به قلم مسافر کویر  | 

با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت...

هو الطیف

انتظار طولانی شد. هرچند تا دریای انتظاری که لحظه لحظه برای بودنت می کشم فاصله ها باقی ست. گفته بودم که زمان نیاز دارم. حس می کنم لازم بود این دوری. نه از تو. از خودم. از تو که جدا شدن بلد نیستم. باید می گذشت این مدت. باید می گذشتم. فاصله باید می افتاد میان من و خودم. من چشم هایم را بسته بودم و می دویدم. نمی دانم چقدر و تا کجا. اما خسته شدم شاید که ایستادم. خودم را که دیدم از دور، حس کردم دلم تنگ شده است برای آن روزها، آن لحظه ها، آن خودم که دور بود. بغضی نشست میان سینه ام. هوای گریه کردم. سخت بود فرو دادنش. نفسم بوی سوختن می گرفت و چشم هایم سوزشی مبهم. دستی روی شانه ام نشست که نشستنش هم لطیف بود. نگاه که کردم، خدایی کنارم بود که مهربان لبخند می زد. و من نفهمیدم چه شد که بغضم شکستن گرفت. و اشک آمد و نم نمک هق هق شد. سرم را روی زانویش گذاشت. و من گریه کردم، و گریه کردم، و گریه کردم... و چه خوب بود آن دقایق... نگاهش که کردم هنوز لبخند می زد. زیبا، لطیف، مهربان. و من بی اختیار لبخند زدم. انگار اصلا" تردید نبوده است هیچگاه.(و فکر می کنم درستش هم همین باشد...) یک آن حس کردم دیگر فاصله ای نیست میان من و خودم. من در خودم غرق شده بودم. یا شاید خودم مرا در آغوش گرفته بود. نمی دانم. اما فاصله ای دیگر نبود...
من بازگشتم. گفته بودم که برمی گردم. تنها به خاطر نازنین تو. تا عالمیان بدانند که عشق یعنی من. یعنی تو. یعنی فاصله ای که میان من و خودم می افتد و تو را از من جدا نمی کند. من بازگشتم تا باز بگویم و ثابت کنم که «دوستت دارم.»
معنا... نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود. برای برای تو نوشتن. برای از تو نوشتن. برای صفحه ی آبی دلتنگی ها حتی... معنا... معنای خوبم... کاش کنارم می بودی... کاش می شد به تمامی در آغوشت بگیرم. حل شوم میان گرمای دلنشین آغوش مهربانت... پر از شورم معنا. حس خوب رهایی دارم از زندان تردیدهای سیاهی. جوششی میان بند بند وجودم شوق می پاشد. و من دلم می خواهد این شور را، این حس زیبارا، به پدرم، مادرم، گل و دفتر و مداد روی میزم، به تمام دنیا هدیه کنم. امشب بنا دارم تمام شب شهر را پیاده کنم. می توانم. آنقدر انرژی درم که دلم می خواهد راه بروم و راه بروم و راه بروم تا کمی تخلیه شود... تنها قدم های سبزت را کم دارم که هم قدمم شوی... نبودن نگاه نازنینت سایه ی غم بر دلم می نشاند... دلم می خواهد تصویرت کنم معنا... نمی دانی از اندیشیدن به لبخند مهربانت چقدر لذت می برم... همیشه لبخند بزن معنای نازنینم... در خیال، رویا، یا حقیقت... همیشه لبخند بزن...
من، اینجایم تا چون همیشه ی روزگار بگویم و ثابت کنم که «دوستت دارم معنا...»

2 نگاشته شده در  سه شنبه 13 تیر1385لحظه ی دلتنگی 2:37  به قلم مسافر کویر  |