تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
برای محمد (ص) فرستاده ی خدا...

از عمق بندگی تا اوج دلسپردگی فاصله یک نگاه است؛ و دلی که باید هوایی شود. که باید هوایی اش کنی... ببری اش به سبزترین جای آسمان. خودش را نه، نگاهش را...
کافی ست دست دلم را بگیری و سوار بال قاصدک ها کنی و با خودت ببری اش به سرزمین نور. بنشانی اش روی سنگ فرش سفید زیر پاها... باقی اش با من... دلم را می شناسم. نگاهش به خانه ات بیافتد آسمانی می شود... چشمش به سبزی بام حریمت روشن شود می رود به عرش... چراغ ها را که بگشایند روی زمین بند نمی شد دیگر...
دل بی قراری هایم هوای عطر حرمت را می کند این روزها زیاد!... دلش تنگ خاکی می شود که افتخارش زیر پای تو بودن بود... می گویند حادثه ای در راه است. می گویند از شب ترین شب زمان - از ازل تا ابد - نوری هبوط می کند... می گویند دل می سپاری و از امواج دل دریایی ات جهان غرق نور می شود... پس قسم به شب ترین شب ها وقتی که در عمق سیاهی بود... و قسم به نور، که از تو هستی می گیرد... و قسم به چشم هایم که بارانی شوق می شوند...
قسم به روشن ترین غار جهانِ هست و نیست؛ که تو تجسم مهر بودی، معنای نیکی شدی آن دم که دست خدا بر شانه ات نشست. و از بوسه ی عاشقانه اش پیشانی ات غرق نور شد... لحظه ای که خدا در آغوشت گرفت و تو او شدی، بخشی از او. و هیچکس محرم نبود به آن تصویر دلنشین... دلم این روزها همه اش پی سیاهی ها می دود که پرده ها را کنار بزند شاید سراب آن تصویر در باورش زنده شود...
قسم به دل - به دلم - که مأمن نور است و خانه ی خدایی که در این نزدیکی ست... و بالاترین نقطه اش جای آن است که تو بنشینی و دیگر برنخیزی...
حادثه ی بودنت یک بار بود. برای یک جهان، یک ابدیت، یک عمر... من هستم. تو بوده ای، تو هستی، تو خواهی بود...و خوب است که بودن من همسایه ی بودن یاد توست...
این روزها، می گویند قرار است حادثه ی دلسپردگی ات دوباره یاد شود... دست دلم را بگیر. نگاهم، دلسپرده ی توست...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 3:18  به قلم مسافر کویر  | 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 30 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 18:55  به قلم مسافر کویر  | 

غزل دلتنگی
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

يک عمر پريشانی دل بسته به مويی ست
تنها سر مويی ز سر موی تو دورم

اي عشق به شوق تو گذر می کنم از خويش
تو قاف قرار من و من عين عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تيره ی نيلوفرم و تشنه ی نورم...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 29 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:56  به قلم مسافر کویر  | 

به جا مانده زان سوار، که گم شد در اين غبار
سرشکی ستاره وار، به چشمان ما هنوز...

2 نگاشته شده در  شنبه 28 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:13  به قلم مسافر کویر  | 

روشن از مهرت آسمان...

2 نگاشته شده در  جمعه 27 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 22:18  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 10
1- دوستت دارم.

2- دوستت دارم.

3- دوستت دارم.

.

.

.

10- دوستت دارم.

.

.

.

100- دوستت دارم.

.

.

.

n - دوستت دارم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 16:48  به قلم مسافر کویر  | 

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزيزت که عهد نشکستم...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 25 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 21:33  به قلم مسافر کویر  | 

مده چون زلفت بر بادم؛
                       به هوای تو چون فرهادم

2 نگاشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 14:22  به قلم مسافر کویر  | 

نه سرو توان گفت و نه خورشيد و نه ماه
آه از تو كه در وصف نمی ‌آيی؛ آه!

هركس به رهی می ‌رود اندر طلبت
گر ره به تو بودی نبُدی اينهمه راه

2 نگاشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 16:10  به قلم مسافر کویر  | 

نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد
بهتر آن است که با مردم بد
 ننشینی...

پی نوشت : خدای خوب؛ خواهش می کنم...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 22 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:3  به قلم مسافر کویر  | 

دست هامان نرسیده ست به هم...
از دل و دیده گرامی تر هم
                             آیا هست؟
- دست،
      آری، ز دل و دیده گرامی تر:
                                       دست!

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،
بی گمان دست گرانقدرتر است.

هر چه حاصل کنی از دنیا،
                                دستاوردست!
هرچه اسباب جهان باشد، در روی زمین،
دست دارد همه را زیر نگین!
سلطنت را که شنیده ست چنین؟!

شرفِ دست همین بس که نوشتن با اوست!
خوش ترین مایه ی دلبستگی من با اوست.

در فروبسته ترین دشواری،
در گرانبارترین نومیدی،
بارها بر سر خود بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر،
                                         دست که هست!
بیستون را یاد آر،
دست هایت را بسپار به کار،
کوه را چون پرِکاه از سر راهت بردار!

وه چه نیروی شگفت انگیزی ست،
دست هایی که به هم پیوسته ست!
به یقین هر که به هر جای، در آید از پای
دست هایش بسته ست!

دست در دست کسی،
                      یعنی پیوند دو جان!
دست در دست کسی،
                      یعنی پیمان دو عشق!

دست در دست کسی داری اگر،
                                  دانی،
                                        دست،
 چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؛

لحظه ای چند که از دست طبیب،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛
نوشدارویِ شفابخش تر از داروی اوست!

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست،
پرچم شادی و شوق است که افراشته ای!
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!

دست گنجینه ی مهر و هنر است :
خواه بر پرده ی ساز،
خواه در گردن دوست،
خواه بر چهره ی نقش،
خواه بر دنده ی چرخ،
خواه در یاری نابینایی،
خواه در ساختن فردایی!

آنچه آتش به دلم می زند، اینک، هر دم
سرنوشت بشر است،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم...

بار این درد و دریغ است که ما
تیرهامان به هدف نیک رسیده ست، ولی
دست هامان، نرسیده ست به هم...

2 نگاشته شده در  شنبه 21 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:48  به قلم مسافر کویر  | 

اين شبای بی قراری مال من...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 19 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 17:40  به قلم مسافر کویر  | 

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش...


پی نوشت : من نگفتم معنا! من هیچوقت از جدایی نگفتم! من نگفتم!
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 18 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:10  به قلم مسافر کویر  | 

چرا؟!... چرا؟!... چرا نیستی معنا؟!!!...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 17 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 2:35  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 9

نمی دانم بودنت رویای شیرین عمق شب های بی قراری ست؛ یا نبودنت کا بوس تلخ لحظه های مه آلود دلواپسی...
بی قرار نیستم. طرح لبخندت آرامم می کند... آرام هم نیستم.همان لبخند دلنشینت به آشوب می کشد وجودم را... هستم و نیستم. جسمم هست، حضورم نیست. دستم هست، دلم نیست. چشمم هست، نگاهم نیست. حواسم هم نیست... اصلا" تو نیستی هیچ چیز نیست...
این روزها خیال نازنینت هی می آید و دست دل دلتنگی هایم را می گیرد و می بردش به آنجا که تنها تو عینیت داری و بس... غرق می شوم توی دنیای دیگری انگار. گم می شوم. آنچنان که راه برگشتنم را گم می کنم...

تنها نشسته ام توی اتاق. و دور و برم پر است از چیزهایی که باید باشند؛ شاید هم نباید... نمی دانم. و فکرم هم نمی دانم کجاست. و نمی دانم برای چندمین بار تکرار می شوند این واژه ها در گوشم...

عاشقم. عاشق روی تو نه چیز دگری
بار هجران و صالت به دل شاد کشم...

خسته می شوم از انبوه کاغذ ها و خط کش و عـدد هایی کـه باید جمع شـونـد، یا ضرب، یـا تـقـسیم. بـلند می شوم می آیم بیرون. دلم می خواهد چیزی بخورم. چای، میوه، شیرینی... اما نه تنها!... تنهایی نه!... با تو... روانه می شوم پی حضورت. راهِ رفتنت را از زمین می پرسم که جای قدم های مبارکت گل روئیده است... و سراغت را از دیوارهایی می گیرم که از عطر تنت مدهوشند هنوز... و دستگیره در که به خاطر تماس با دسـت هـای خدایـی ات غرق نور است... در مـی زنـم. پاسخی نمی دهی. آرام در را می گشایم و داخل می آیم. می بینمت... تکیه می دهم به دیوار... تکیه گاهی نداشته باشم زمین می خورم... تو ایستاده ای آنجا... زیبا. متین. مؤدب. و داری با خدایی که در ایـن نـزدیکی سـت حـرف مـی زنی... خم می شوی... می نشینی... دوباره برمی خیزی... تنها من نگاهت نمی کنم. تمام ملائک عرش خدا ایستاده اند و تماشایت می کنند...
آنقدر آنجا می ایستم تا نمازت تمام شود. آرام به سویت می آیم. نمی دانم من حس می کند یا قلبم واقعا" تند می زند. کنارت که می رسم هر چه می کنم بایستم نمی توانم. پاهایم سست می شوند. می نشینم کنار جانمازت که نمی دانم عطر یاس می دهد، یا مریم، یا اقاقی... شاید هم مست عطر نفس های توست.. نگاهت نمی کنم. سپیدی... روشنی... پر از نوری... منِ تاریک چطور نگاهت کنم؟...
سـرم را می گـذارم روی زانـویـت. و تـو آرام و مهـربـان نـوازشـم می کـنـی. و چشـم های من نم نمـک می سوزند. و داغ می شوند. و پر می شوند از آب شور... می گویم : «برام دعا می کنی؟...» و تو نگاهم می کنی. و لبخند می زنی. و مـن بـی آنـکه سرم را بلـند کنم، یا نگـاهـت کـنم، دسـت دیـگرت را می گیرم. و می بـوسم. و مـی گذارمش روی صورتـم... و خـدا را مـی بینم کـه با تـمـام عـظمـتش می آید و مـقابلت می نشیند و به روی آسمانی ات لبخنـد می زنـد. و زمان از حـرکـت می ایـستد. و تمام دنیا هم. و تنها من می مانم و تو و خدایی که مهربانانه دست نوازش می کشد بر سرت... راستی معنا، پایت درد نگرفت؟...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 10:1  به قلم مسافر کویر  | 

کـی لایـق مـقـدم تـو بـاشـد
گر سر بنهم به پایت ای دوست؟...

2 نگاشته شده در  شنبه 14 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:9  به قلم مسافر کویر  | 

من می ترسم...
من از نشستن در انتظار می ترسم
از اين دقايق بی اعتبار می ترسم

از اين که شعر بگويم برای چشمانت
و شعر من بشود گريه دار می ترسم

از اينکه دشمن من باشد اين شب زخمی
و با تو - با تو- بيايد کنار می ترسم

از اينکه پير شوم ناگهان و دور از تو
مچاله ام بکند روزگار می ترسم

از اينکه ساقه ی سبز و جوان  اميدم
دوباره خشک شود در بهار می ترسم

کنار اين همه آهنگ تازه از آن وقت
که ذره ذره بسوزد سه تار می ترسم

بگو به ابر نيايد چرا که از باران
وخشم صاعقه ديوانه وار می ترسم

از اينکه آينه ام بشکند نمی ترسم
از اينکه گم بشود در غبار می ترسم

ببند چشم مرا پای دار گيسويت
که از نگاه تو در پای دار می ترسم

2 نگاشته شده در  جمعه 13 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 21:53  به قلم مسافر کویر  | 

تو تا نداری!
خورشيد هم آرام آرام می سوزاند، 
مثل تو
آرام آرام می رود،
مثل تو
آرام آرام همه را به خود جذب می کند،
مثل تو...

و من هنوز اشتباه می کنم!!!
تو
   «تا»
      نداری...


پی نوشت : نم اشک در چشمانم را می بینی؟...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 16:59  به قلم مسافر کویر  | 

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 11 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 21:37  به قلم مسافر کویر  | 

صبر پريد از دلم، عقل گريخت از سرم
تا به كجا كشد مرا مستی بی امان تو

2 نگاشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 20:14  به قلم مسافر کویر  | 

منکر مشو افسانه ی پروانه و شمع است
کاین قصه بود سوختنی، ساختنی نیست

2 نگاشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:14  به قلم مسافر کویر  | 

از جنس آبی ها...
تو  تنها  يک  دريچه  فاصله  تا  بيکران  داری
همين کافيست ای دريا که چشمی مهربان داری

نمی دانم، ولی اينگونه بر می آيد از چشمت
که  ريشه  در  اساطير  خدای باستان  داری

فقط من سايبانی از تو می خواهم مرا درياب
تويی که بر سرت از دست دريا سايبان داری

من  از  تقويم ها  آزرده ام  چيزی  نمی گويند
بگو  آيا  مکان در  ناکجای  اين  زمان  داری؟

فقط من ساحلی می خواستم از جنس آبی ها
تو  را  می خواستم ای آنکه از دريا  نشان داری

تو هر حرفی که می گفتی نشانی از تغزل داشت
چه فرقی می کند آيا چه لحنی در  بيان داری...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:31  به قلم مسافر کویر  | 

به پیش آینه ی دل هر آنچه می دارم
به جز خیال جمالت نمی نماید باز...

2 نگاشته شده در  شنبه 7 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 19:36  به قلم مسافر کویر  | 

دلتنگم با اندوهت، 
                 داد از غم نهانی...
2 نگاشته شده در  جمعه 6 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 21:23  به قلم مسافر کویر  | 

لبخند که می زنی
من،
     - مثل دیوانه ها -
زل می زنم به دست هایت،
                     به ساعت مچی ات،
                                  به آستین پیراهنت،
تا فرو نروم در زمین...


پی نوشت : می گویند امشب شب آرزوهاست. معنا، دعایم می کنی؟...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 15:6  به قلم مسافر کویر  | 

مرا از توست هر دم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حُسنی دگر باد

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 17:9  به قلم مسافر کویر  | 

دلشوره ی پرواز
چنان دلشوره ی پرواز دارد جان حیرانم
که حیرانم، من از جان می گریزم یا ز من جانم؟

اگر مرغ دل شوخم نبود، آن دم که می رفتی
چه بود آن بی پر و بالی که پر زد از گریبانم؟

نه گریانم، نه خندانم، ولی در سینه ام شوری ست
که هم می گریم از دوری، هم از یاد تو خندانم

چه معنا می دهد صبر از توام، چون آفتاب ای ماه
اگر این آسمان و آفاق تنگش نیست زندانم

نه من مرغ خوش الحانم، تو گلزار دل افروزی
همه ترجیع نام توست اگر آواز می خوانم

چنان آمیختی با خواب و بیداری من کاکنون
تو را بر سینه دارم یا خیالت را نمی دانم

ز پای افتاده ام در راه کویت بارها، از نو
به پای سر شتابانم، که می گوید پشیمانم؟

سخن از شوق دیدار تو جوشد از لب عاشق
تو تلقین می دهی جانا، نه من مرد سخندانم

2 نگاشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 21:14  به قلم مسافر کویر  | 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟

2 نگاشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 21:13  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 8

دلم هوای نوشتن کرده است معنا. هوای از تو نوشتن. هوای برای تو نوشتن. بغض سنگینی توی گلویم نشسته است. تحملش نمی توانم. حجمش از تاب تحمل من بیشتر است. زیر رگبارش آوار می شوم. آرام. آرام...
چرا نیستی تا به جای گریه در آغوشت بگیرم؟!... کم برای یودنت صبر کردم؟!... کم حضورت را تمنا کردم؟!... ببین بی قراری ام را... دلی اینجا نمانده... هرچه بود تو با لبخند نازنینت برده ای... اما همین خرده ریزه های باقی مانده از جان عاشق را ببین که چطور بی تاب حضورت می شوند...
فرو ریختنم به اختیار خودم نیست. گاه شکستن با تمام وجودی که اینجا بود و نبود حضورت را تمنا کردم عزیز جانم. دلم بودنت را می خواهد. دلم می خواهد چشمانم وقتی پر از اشک می شوند رو به قبله ی چشمان آسمانی ات باشند. می خواهم با نگاه مهربانت نوازشم کنی. اشک بی اختیار جاری شود روی گونه هایم. لبخند بزنی. سرم را بگذارم روی شانه ات. دستت را روی شانه ام بگذاری. بنیادم فرو بپاشد. چنان کودکی خودم را رها کنم میان آغوش مهربانت. دستم را حلقه کنم دور گردنت. و تو بی آنکه حرفی بزنی آرام نوازشم کنی. و اشک های من بریزد روی شانه ات. روی پیراهنت. و لازم نباشد توضیحی بدهم که چرا گریه می کنم... چرا بی قرارم... و از مهر نگاهت قرار بگیرم. و هر چه فکر کنم آن روزها که نبودی چطور آرام می شدم گاه پریشانی، چیزی به ذهنم نرسد. رها کنم اندیشه ی جای خالی حضورت را. و زمزمه کنم آوای «دوستت دارم» را برایت... و تو لبخند بزنی... زیبا... شیرین... چون همیشه ی روزگار... و قاب زندگی ام پر شود از حضور هر دویمان...
چه تصویری بشود معنا!... من، در کنار تو... چه تصویری بشود... قول می دهم تصویر زیبایت را خراب نکنم. به قدر تو خوب نیستم، قبول. اما قول می دهم سایه نیندازم روی روشنی ات. قول می دهم معنا!... تو تنها بگذار در کنار پاکی ات تعریف شوم. باقی اش را بسپار به من. قول می دهم معنا...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385لحظه ی دلتنگی 12:33  به قلم مسافر کویر  |