تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

ببردی دین عاشق را به غارت
تو شاهی، خیل مژگان را سپاهت...

2 نگاشته شده در  جمعه 31 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 22:58  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 11

آمده بودم که برایت بنویسم. یادم نیست از چه. حتی نمی دانم با کدام واژه می خواستم آغاز کنم. میان دفترم دنبال یک برگ سفید می گشتم؛ غرق شدم شدم میان عاشقانه ها. میان عاشقانه هایت. به این صفحه که رسیدم یادم رفت چه می خواستم بگویم... من بلد نیستم روی سکوت ورق هایم نُت بکشم؛ تنها می توانم به نام نازنینت بشکنمشان... این روزها نام زیبایت را هر جا که می بینم دلم می لرزد... سردرِ بزرگ یک فروشگاه باشد؛ یا لا به لای کلمات کتاب درسی برادر کوچکم...
اشک هایم آماده اند تا بیایند... بارها بی حضورت باریده اند روی لحظه هایم... روی لحظه های غریب نبودنت... چند بار این سوال را پرسیدم و جواب نگرفتم؟... «چرا تمام نمی شوند این روزها؟!...» این بار گریه نمی کنم... پرده ی اشک را کنار می زنم. نمی خواهم طرح لبخندت تار بشود... معنا... می دانی چقدر دلم برای لبخندت تنگ شده بود؟... هر چند تمام این روزها، تمام این دقایق کنارم بود، اما هر بار که نگاهش می کنم چیز دیگری ست... چقدر فرو پاشیدن از لبخند نازنینت را دوست دارم... چقدر سوختن میان برق نگاهت لذتبخش است...
چقدر زیبا شده ای نازنینم... بارها و بارها این گونه دیدمت؛ و هر بار زیباتر، و زیباتر... دستت را به من بده. می خواهم دستان مقدست را نوازش کنم. می خواهم خیره شوم به چشمان آسمانی ات، دست هایت را بالا بیاورم و بی آنکه چشم از نگاهت بردارم ببوسمشان. هر دو دستت را. تمامی انگشت هایت را... و تو همین طور زیبا لبخند بزنی... می خواهم گم بشوم میان دستانت... صورتم را بگذارم روی شان و تا می توانم قداستشان را ببوسم... معنا، میان حریم امن آغوشت پناهم می دهی؟... خستگی راه سفر را از شانه هایم بر می داری؟... سرم را روی زانویت می گیری که موهایم را نوازش کنی و من تا ابد بیدار باشم که رویایی دلنشین تر از حضورت وجود ندارد؟...
معنا... می دانی چقدر دوستت دارم؟...


پی نوشت :
1- دلم برای صفحه ی آبی دلتنگی ها تنگ شده بود.
2- در حریم حرم عاشقی، وقت نماز ظهر، توی صحن آزادی که راه می رفتم، سایه ام تنها بود...
3- بر این باورم که خدایمان بزرگ است... خدایمان مهربان است... نمی گذارد دست خالی از در خانه ی مهربانی اش باز گردم... مگر نه؟...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 17:25  به قلم مسافر کویر  | 

سند...
اگر سنگ، سنگ...
اگر آدمی آدمی ست...
اگر هر کسی جز خودش نیست؛
اگر این همه آشکارا بدیهی ست؛
چرا هر شب و هر بار
                        به ناچار
هزاران دلیل و سند لازم است
که ثابت کند
              تو تویی!...

هزاران دلیل و سند لازم است
که ثابت کند...


پی نوشت : چند روزی نیستم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 1:40  به قلم مسافر کویر  | 

واژه اصلا لال می ماند بگويد تو چقدر...
بسکه زيبايی دهانش مانده از تمجيد باز

2 نگاشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 13:39  به قلم مسافر کویر  | 

عشق تو
از تو دل برنكنم تا دل و جانم باشد
می‌ برم جور تو تا وسع و توانم باشد

گر نوازی چه سعادت به از اين خواهم يافت
ور كشی زار چه دولت به از آنم باشد

چون مرا عشق تو از هر چه جهان بازاستد
چه غم از سرزنش هر كه جهانم باشد
 
تيغ قهر ار تو زنی قوَت روحم گردد
جام زهر ار تو دهی قوت روانم باشد

در قيامت چو سر از خاك زمین بردارم
گرد سودای تو بر دامن جانم باشد

گر تو را خاطر ما نيست خيالت بفرست
تا شبی محرم اسرار نهانم باشد

جان برافشانم اگر عاشق خويشم خوانی
سر اين دارم اگر طالع آنم باشد

2 نگاشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 10:15  به قلم مسافر کویر  | 

این اختران آسمان هر سو غبار از پی کشان
هستند صید هر شب ماه کمان ابروی ما...

2 نگاشته شده در  جمعه 17 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 10:31  به قلم مسافر کویر  | 

بيقرارم همچو چرخ روزو شب
                           آسمانم ،آسمانی غرق تب...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 22:32  به قلم مسافر کویر  | 

...
در زير پای تو،
اينجا شب است و شبزدگانی که چشمشان
                                                 صبحی نديده است...

پی نوشت : حالم خوب نیست... حالم اصلا" خوب نیست...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 0:25  به قلم مسافر کویر  | 

برق نگاهت معنا...
                   تنها برق نگاهت برای به آتش کشيدن هستی ام کافی ست...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 18:45  به قلم مسافر کویر  | 

گر خوب نیَم خوب پرستم؛ آری
ور باده نیَم ز باده مستم؛ آری
گر نیستم از اهل مناجات رواست
از اهل خرابات تو هستم؛ آری...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 19:42  به قلم مسافر کویر  | 

دردی ست انتظار که درمان آن تویی
این درد تلخ بی تو مداوا نمی شود...

2 نگاشته شده در  شنبه 11 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 17:51  به قلم مسافر کویر  | 

و پشت در پشت ، حکايت اين است : دوستت دارم ...

2 نگاشته شده در  جمعه 10 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 19:43  به قلم مسافر کویر  | 

کوچه
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه که بودم...

در نهانخانه ی جانم، گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد،
عطر صد خاطره پيچيد :

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه، محو تماشای نگاهت...

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو به من گفتی :
- « از اين عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن،
آب آيينه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است.
تا فراموش کنی، چندی از اين شهر سفر کن.»

با تو گفتم : « حذر از عشق! ندانم
سفر از پيش تو، هرگز نتوانم،
                            نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رميدم؛ نه گسستم...»

باز گفتم که : « تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم؛ نتوانم! »

اشکی از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت...

اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم.
نگسستم، نرميدم.

رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...


پی نوشت : فکر نمی کنم کسی باشد که این شعر «فریدون مشیری» را بخواند و نم اشکی گوشه ی چشمانش ننشیند...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 17:12  به قلم مسافر کویر  | 

دل در کنار ياد تو تنها نمی شود...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 17:34  به قلم مسافر کویر  | 

هر دو بازوی گـشوده سـت به سـويم، که تو را
گرم تر از دل و جان بر سر اين سينه سر است
هـر دو بــازوی گـشـايـم بـه هـوايــش، کـه مـرا
تا تو همصحبتی ای دوست، جهان زير پر است...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 18:17  به قلم مسافر کویر  | 

خرابم معنا...

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت از اين خراب تر نمی زند...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 6 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 16:37  به قلم مسافر کویر  | 

نقش روی دوست
خانه را گلخانه خواهد کرد نقش روی دوست
شهر را دیوانه خواهد کرد عطر موی دوست

می رسد اینک خرامان سرو ماه آذین ما
تا چه دارد آسمان در چنته با جادوی دوست

من چه بنوازم چو قمری روز و شب کوکو کنان
می برد ایوان به ایوان بانگ من در کوی دوست

او سر ما را به چوگان بلا بسپرده است
ما شتابان همچو چوگان در قفای کوی دوست

ما نمی مردیم آسان از یکی زخم نگاه
تیر مژکان داشت آب از جوهر ابروی دوست

پای طاقت بی سبب لرزان نشد در کوی یار
ناقه زانو می زند بر خاک در مشکوی دوست

2 نگاشته شده در  شنبه 4 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 18:39  به قلم مسافر کویر  | 

جای دل آتشی، از مهر تو در سنيه روان
جای خون، عشق تو در جان و تنم شعله ور است

2 نگاشته شده در  جمعه 3 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 14:53  به قلم مسافر کویر  | 

امروز هم مثل ديروز گذشت بدون حتی کوچکترين تغييری؛
تنها
     دلتنگی من، بيشتر شد...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 10:47  به قلم مسافر کویر  | 

مشرق و مغرب ار روم، ور سوی آسمان شوم 
نيست نشان زندگی تا نرسد نشان تو... 

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385لحظه ی دلتنگی 18:33  به قلم مسافر کویر  |