تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
جوش جنون

ما هنوز آتش این منزل سردیم بیا
ترک این گوشه ی ویرانه نکردیم بیا

گرچه رفتند سواران و فرو خفت غبار
تا که دوری دو در این عرصه بگردیم بیا

تا مبادا شود از جوش جنون صحرا خشک
ما همان خیره سر بادیه گردیم بیا

کهنه شد قصه ی نامردی و مردی، گویند
ما ولی بر سر آنیم که مَردیم بیا

دلت ار ساغر و پیمانه ی بی دردان زد
ما که همکاسه و همکوزه ی دردیم بیا

برگ سبز غزل و خون دلی هست هنوز
گرچه با موی سپید و رخ زردیم، بیا

گو چو سیل از سر عاشق مرو ای سایه ی عمر
که به دنباله ی دامان تو گردیم؛... بیا...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385لحظه ی دلتنگی 17:40  به قلم مسافر کویر  | 

ديـدن روی تو و دادن جـان مطلـب مـاست
پرده بردار ز رخسار که جان بر لب ماست
بـت روی تـو پـرسـتـيـم و مـلامـت شـنـويـم
 بت پرستی اگر اين است؛ که اين مذهب ماست...

2 نگاشته شده در  شنبه 29 مهر1385لحظه ی دلتنگی 20:38  به قلم مسافر کویر  | 

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟!...

2 نگاشته شده در  جمعه 28 مهر1385لحظه ی دلتنگی 21:12  به قلم مسافر کویر  | 

اين شور كه در سرست ما را 
                              وقتی برود كه سر نباشد

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:36  به قلم مسافر کویر  | 

تو راست می گفتی...
دوباره کوچه ام امشب تو را قدم می زد
و فکر می کنم اين بار از تو دم می زد

و سنگفرش و شب و ماه و باد پاييزی
که استعاره شعر مرا رقم می زد

کنار خانه تکراری ات رسيدم باز
همان شبی که دلت تا دلم قدم می زد

رسيده ام به جوابم - تو راست می گفتی -
که منطق ديگری عشق را رقم می زد

چه نقشه ها نکشيدم برای ديدن تو
و نقشه های مرا آسمان به هم می زد

ميان دفتر تو مي نوشتم اسمم را
و می رسيد کسی و مرا قلم می زد...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385لحظه ی دلتنگی 17:15  به قلم مسافر کویر  | 

سر پیوند تو تنها نه دل عاشق راست
کیست آنکش سر پیوند تو در خاطر نیست

2 نگاشته شده در  سه شنبه 25 مهر1385لحظه ی دلتنگی 17:53  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 12

هی فاصله می افتد میان نوشته هایم؛ هی درنگ می کنم؛ که بعدی را باشی... که بشود که باشی... که بعدی بشود شوق نامه ی بودندت. هی سر می کنم با دل بی قراری هایم که ننویسم از دلتنگی، نگویم از چشم به راهی. تاب نمی آورد دلم. صبرش یک جایی لبریز می شود. و بغض می شکند. و اشک می آید. و دست - عاقبت - می نویسد...
حرف تازه ای نیست... حکایت همان است که بود... تو و آرامش و زیبایی، من و دلسپردگی و بی قراری... می دانی چه می کنی با دلم معنا؟...
حالا که اشک ها نم نم باران شده اند؛ حالا که دستم باز به نوشتن است؛ امر کن. تو حکم کن که من اجرا کنم. خودت بگو، چه بنویسم؟... از کجا بنویسم؟... از دستان مقدست بگویم یا نازنین لبخندت را تصویر کنم؟... نگاه آسمانی ات را روی کاغذ بیاورم، یا چشمان خدایی ات را نقاشی کنم؟... خودمانیم معنا، «نوشتن» نبود فکر می کنی چند باز تا جنون رفته بودم که برنگردم دیگر؟...
آنقدر خوبی که به وصف نمی آیی... با کدام کلمه از تو بنویسم که شرم نکند؟ کدام واژه را روی کاغذ زندانی کنم که نگریزد؟ مانده ام مبهوت میان این همه عاشقانه هایی که برای تو کم اند... حقیرند... که دست سوی هر کدام می برم از قداستت شرم می کند... این همه بی همتایی ات را چگونه شرح بدهم؟... یگانه ترینم، معنای خوبم، تـو یک راهی باز کن. چطـور بنویسم؛... چقدر بنویسم؛... که اگر کسی، غـریبه ای، رهگذری، بارها و بارها و بارها واژه واژه عاشقانه هایت را ورق زد بتواند یک گوشه ای، فقـط ذره ای از تو را تصویر کند؟...
نگران دلم نیستم. کنار خاطرت جایش امن است. اصلا" دل که مال توست. پادشاهی خودت هوای ملکت را داشته باش. دل می بری پایش بایست! من... بی پرده بگویم؟... بی قرار آغوشت شده ام معنا... دلم می خواهد با همین لبخند شیرینت در آغوشم بگیری... دلتنگ شانه هایت شده ام... که سرم را بگذارم رویشان... هواییِ عطر نفس هایت... که جان بگیرم میان هوایشان... دست هایم، بی قرار جای خالی دست های توست...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385لحظه ی دلتنگی 8:32  به قلم مسافر کویر  | 

من لحظه لحظه خود را گم کرده ام در اين راه
آيينه ام کجايی؟! آيينه ام کجايی؟!...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:0  به قلم مسافر کویر  | 

جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نيست
تنگ مپسند دلی را که در او جا داری...

2 نگاشته شده در  شنبه 22 مهر1385لحظه ی دلتنگی 21:15  به قلم مسافر کویر  | 

غروب جمعه پاییز...
غروب جمعه پاییز می آید
هزاران برگ پاییزی
لباس زرد خود بر تن
به زیر گام های عابری خسته
خزان و خشکی خود را به نجوا باز می گویند.

غروب جمعه پاییز و چشمانی که تا باریدنش
تنها به قدر یک بهانه، فاصله باقی ست...

یکی آمد کلید قفل لب های مرا آهسته بردارد.
ولی من
این سکوتم،
آخرین سرمایه ام را
با کسی قسمت نخواهم کرد.

به تنهایی قسم،
             دلتنگ دلتنگم...
میان آسمان دلگرفته، با دل تنگم
فقط، یک پنجره راه است

غروب و جمعه و پاییز...
عجب ترکیب دلتنگی!!!...

2 نگاشته شده در  جمعه 21 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:6  به قلم مسافر کویر  | 

هرکه سودای تو دارد چه غم از ترک جهانش
نـگـران تـوچـه انـديشـه و بيـم از دگـرانش

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 20 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:10  به قلم مسافر کویر  | 

نگارا جسمت از جان آفريدند
ز کفر زلفت ايمان آفريدند

جمال يوسف مصری شنيديم
تو را خوبی دو چندان آفريدند

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:0  به قلم مسافر کویر  | 

من آغاز می شوم ، که در تو بميرم ...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 18 مهر1385لحظه ی دلتنگی 22:52  به قلم مسافر کویر  | 

جـويند هـمه هـلال و مـن ابرويت
گـيرند هـمه روزه و من گيسـويت
از جـملـه ايــن دوازده مـاهِ تـمـام

يك ماه مبارك است و آن هم رويت

2 نگاشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:0  به قلم مسافر کویر  | 

مهر از همه خلق برگرفتم
                      جز ياد تو در تصورم نيست...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:18  به قلم مسافر کویر  | 

دریا،
    به جرعه ای که تو از رود نوشیده ای حسادت می کند...
2 نگاشته شده در  شنبه 15 مهر1385لحظه ی دلتنگی 21:52  به قلم مسافر کویر  | 

دست مریزاد عشق، دست مریزاد!
تیر تو هم هرچه شد رها به نشان زد

2 نگاشته شده در  جمعه 14 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:8  به قلم مسافر کویر  | 

قرنهاست...
چندین شب بی همتاست که من،
                           در حصار سیاه اتاقم،
                                            با تو گریه می کنم...
و چندین روز بی همتاست که من،
          به درخشش چشم های تو می نگرم...

و اکنون سالهاست؛ و شاید
                              قرنهاست؛
         که در میان صدای تهی ضربان قلبم،
در جستجوی صدایت
           زیر سایه های بنفشه ویران می شوم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385لحظه ی دلتنگی 16:11  به قلم مسافر کویر  | 

عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند!

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 12 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:5  به قلم مسافر کویر  | 

به صد امید نهادیم در این وادیه پای
ای دلیل دل گمگشته فرو مگذارم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:15  به قلم مسافر کویر  | 

هر دو عالم یک فروغ روی اوست...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385لحظه ی دلتنگی 17:39  به قلم مسافر کویر  | 

من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی تو

2 نگاشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:15  به قلم مسافر کویر  | 

شبنم و شبچراغ
باز، از یک نگاه گرم تو یافت،
همه ذرات جان من هیجان.
همه تن بودم ای خدا، همه تن،
همه جان گشتم ای خدا، همه جان!

چشم تو - این سیاه افسونکار -
بسته با صد فریب راهم را
جز نگاهت پناهگاهم نیست
کز تو پنهان کنم نگاهم را

چشم تو چشمه ی شراب من است
هر نفس، مست از این شرابم کن
تشنه ام، تشنه ام. شراب، شراب!
می بده، می بده، خرابم کن.

بی تو در این غروب خلوت و کور
من و یاد تو عالمی داریم.
چشمت آیینه دار اشک من است
شبچراغی و شبنمی داریم.

بال در بال هم پرستوها،
پرکشیده به آسمان بلند
همه چون عشق ما، به هم لبخند،
همه چون جان ما، به هم پیوند.

پیش چشمت خطاست شعر قشنگ
چشمت از شعر من قشنگ تر است
من چه گویم که در پسند آید؟
دلم از این غروب تنگ تر است...

2 نگاشته شده در  شنبه 8 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:20  به قلم مسافر کویر  | 

تيشه بزن به ريشه ام؛
                         بزن!
                            شک مکن!...
2 نگاشته شده در  جمعه 7 مهر1385لحظه ی دلتنگی 19:11  به قلم مسافر کویر  | 

ديشب شب رويای تو بود و تو نبودی...
با من يله يلدای تو بود وتو نبودی...
دل زير لب آهسته تمنای تو مي کرد
در سر همه سودای تو بود وتو نبودی...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:34  به قلم مسافر کویر  | 

زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گرچه ماه رمضان است، بياور جامی...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:21  به قلم مسافر کویر  | 

من و اين طاقت کم، عشق تو با اين همه غم
به خدا کوه غم رو مشکله جا به جا کنی...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:28  به قلم مسافر کویر  | 

الهم اِنی اَسئلکَ برحمتکَ کلها. فاَجبنی یا الله...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 3 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:29  به قلم مسافر کویر  | 

معنا...

دل های منتظر همه تقدیم چشم تو
امروز بی حضور تو فردا نمی شود...


پی نوشت : رمضان آمد...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 2 مهر1385لحظه ی دلتنگی 18:36  به قلم مسافر کویر  | 

نمی دونم چی باید بگم... نمی دونم چی بنویسم... فقط... دیگه تحمل ایستادن ندارم...
2 نگاشته شده در  شنبه 1 مهر1385لحظه ی دلتنگی 23:44  به قلم مسافر کویر  |