تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

شادم به مرگ خود که هلاک تو می شوم
با زندگی خوشم که بميرم برای تو...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385لحظه ی دلتنگی 19:42  به قلم مسافر کویر  | 

هی صبور و،
              هی صبور و،
بی غرور و، جدا نمی شه بود!...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385لحظه ی دلتنگی 19:15  به قلم مسافر کویر  | 

چشمای من چشمات رو کم می ياره...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385لحظه ی دلتنگی 19:59  به قلم مسافر کویر  | 

قطره، باران، دریا
از درخت شاخه در آفاق ابر،
برگ های ترد باران ریخته
بوی لطف بیشه زاران بهشت،
با هوای صبحدم آمیخته!

نرم و چابک روح آب،
می کند پرواز همراه نسیم.
نغمه پردازان باران می زنند،
گرم و شیرین هر زمان چگی به سیم.

سیم هر ساز از ثریا تا زمین.
خیزد از هر پرده آوازی حزین.
هرکه با آوازِ این ساز آشنا،
می کند در جویبار جان شنا.

دلربای آب، شاد و شرمناک،
عشقبازی می کند با جان خاک!
خاک خشک تشنه ی دریا پرست،
زیر بازی های باران مستِ مست!
این رَوَد از هوش و آن آید به هوش،
شاخه دست افشان و ریشه باده نوش!

می شکافد دانه، می بالد درخت،
می درخشد غنچه همچون روی بخت.
باغ ها سرشار از لبخندشان،
دشت ها سرسبز از پیوندشان،
چشمه و باغ و چمن فرزندشان...

با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش.
شرمسار از مهربانی های او،
می روم همراه باران کو به کو.

چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است.
چشم دل وا می کنم
قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم :

در فضا،
همچو من در چاه تنهایی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا،
خود نمی داند که می افتد کجا!

در زمین،
همزبانانی ظریف و نازنین،
می دهند از مهربانی جا به هم،
تا بپیوندند چون دریا به هم!

قطره ها چشم انتظاران هم اند،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند.
هر حبابی دیده ای در جست و جوست،
چون رسد هر قطره، گوید : «دوست! دوست...!»
می کنند از عشق هم قالب تهی
ای خوشا با مهرورزان همرهی!


با تب جانکاه تنهایی خویش،
می سپارم زیر باران راه خویش.
سیل غم در سینه غوغا می کند،
قطره ی دل میل دریا می کند،
قطره ی تنها کجا، دریا کجا،
دور ماندن از عزیزان تا کجا!...

همدلی کو تا شوم همراه او،
سر نهم هر جا که خاطرخواه او،
شاید از این تیرگی ها بگذریم،
ره به سوی روشنایی ها بریم...
یک زمان، شاید کسی پیدا شود،
بی تو،
       کی این قطره دل دریا شود؟...

2 نگاشته شده در  شنبه 27 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:37  به قلم مسافر کویر  | 

مرا جدا ز تو ويرانه‌ای است هر شب جای
كه سوخت آتش هجر تو خانِمان مرا

2 نگاشته شده در  جمعه 26 آبان1385لحظه ی دلتنگی 23:22  به قلم مسافر کویر  | 

هشيار سری بود ز سودای تو مست
خوش آنكه ز روی تودلش رفت ز دست
بي‌تو همه هيچ نيست در ملك وجود
ور هيچ نباشد چو تو هستی همه هست

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385لحظه ی دلتنگی 21:7  به قلم مسافر کویر  | 

کی می شود قدم بزنم پا به پای تو
در اين هوای منجمدِ سردِ رو به بد؟

2 نگاشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385لحظه ی دلتنگی 20:47  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 14

چراغ ها را خاموش می کنم. تنها می ماند چراغ کوچک بالای سرم. می نشینم روی تختم. نگاه می کنم به آسمان آن سو ی پرده. ستاره ای نیست، ماهی نیست. ابر هست و سرخی هست و سیاهی. نمی دانم چرا گاهی آسمان نیمه شب هایم رنگ غروب می گیرد؟... چشم هایم را می بندم. یک آسمان پر از ستاره می آید توی خیالم. یک آسمانی یکدست سورمه ای با نقطه های کوچک و بزرگ نورانی که بعضی ها ثابت اند، بعضی ها نورشان مرتب می رود و می آید... نگاهم پایین می آید از این آسمان تا به زمینش می رسد. و من حس می کنم که زیر پلک هام آرام آرام خیس می شود...

مثل چنین شبی تو اینجا هستی. و آسمان غرق ستاره است... من ایستاده ام کنار پنجره و آسمان را نگاه می کنم. و تو نشسته ای توی رختخوابت و منتظری تا من بیایم چراغ را خاموش کنم و احتمالا" مثل باقی شهر بخوابیم. که تا آنجا که یادم می آید شب وقت خوابیدن است!...
امـا مـن فـرو رفتـه ام تـوی شـب آن سـوی پنجـره... و هـیـچ دلـم نمی خواهد تنهایی محـو شـب بشـوم. برمـی گردم نگاهت می کنم. می گویم «حوصله داری بریم یکم قدم بزنیم؟» و تو با آن چشم های معصومت یک جوری با تعجب نگاهم می کنی و می پرسی «الآن؟!» من با سر تایید می کنم و اضافه می کنم «اگه خوابت نمی آد» و تو زیباترین لبخندی را که به عمرم دیده ام تحویلم می دهی و می گویی «بریم... نهایتش فردا صبح می گیریم می خوابیم...»
آسمان تمام غروب را باریده است و حالا صاف صاف است. هوا بوی باران می دهد. باد می آید. زمین هنوز نم دار است. و توی کوچه هیچ کسی نیست. و توی تمام شهر هم. و شاید توی تمام دنیا حتی... دست هایم را جا داده ام میان دست های گرم مهربانت. و قدم هام، حالا دیگر هماهنگ شده اند با قدم هایت... من، هی حرف می زنم با تو. و تو هی به لبخند جوابم را می دهی. و من هی بالاتر می روم از شوق... یک جایی اما سکوت می کنم دیگر. دلم برای شنیدن صدای نفس هات تنگ می شود. و تو سکوت بکنی، یا حرف بزنی فرقی نمی کند. من یکپارچه شنیدنم، حتی سکوتت را...
سرم آرام آرام خم می شود روی شانه ات... و تو هم قدم من هستی؛ توی این خیابان که معلوم نیست به کجا قرار است برسد... و شب تا ابد ادامه خواهد داشت...

از صدای چکیدن اشک روی کاغذهای زیر دستم چشم هایم را باز می کنم. نگاهم هنوز رو به آسمان است. و ستاره ای نیست، ماهی نیست. ابر هست و سرخی هست و سیاهی...

«رویای زیبایی بود معنا...»

2 نگاشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385لحظه ی دلتنگی 7:51  به قلم مسافر کویر  | 

تو هم شبيه ديگران هستی
شيفته ی پرواز!

اما هيچ کس شبيه تو نيست؛
آن ها؛
      هيچکدام؛
                بال ندارند...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385لحظه ی دلتنگی 18:30  به قلم مسافر کویر  | 

دل سرگشته ی ما غیر تو را ذاکر نیست...
2 نگاشته شده در  شنبه 20 آبان1385لحظه ی دلتنگی 15:27  به قلم مسافر کویر  | 

این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

2 نگاشته شده در  جمعه 19 آبان1385لحظه ی دلتنگی 16:47  به قلم مسافر کویر  | 

پاییز تو...

ترسم اين است که پاييز تو يادم برود
حسن اشعار دل انگيز تو يادم برود

ترسم اين است که بارانی چشمت نشوم
لذت چشم غزل خيز تو يادم برود

بی شک آرامش مرگ است درونم، وقتی
حس از حادثه لبريز تو يادم برود

من به تقويم خدايان زمين شک دارم
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود

با غزلهات بيا چون همه چيزم شده اند
پيش از آنی که همه چيز تو يادم برود...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385لحظه ی دلتنگی 18:28  به قلم مسافر کویر  | 

جانا کدام سنگ دل بی کفایتی ست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد؟!...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385لحظه ی دلتنگی 23:32  به قلم مسافر کویر  | 

آفاق را گرديده ام.
                    مهر بُتان ورزيده ام.
بسيار خوبان ديده ام.
                      اما تو چيز ديگری...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385لحظه ی دلتنگی 20:55  به قلم مسافر کویر  | 

به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:16  به قلم مسافر کویر  | 

اقیانوس
نامت را
نمی توانم روی کاغذ بياورم
نمی دانم؛ 
         اين دست های من است که ناگهان کوچک شده ست.
يا واژه ها؛
          که يکباره سنگين شده اند؟...

انگار درست گفته بودش
اقیانوس
           در کاغذ
                         جا
                                 نمی گيرد...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385لحظه ی دلتنگی 22:53  به قلم مسافر کویر  | 

اگرچه حرف توقف به دفتر من نیست
قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم

2 نگاشته شده در  شنبه 13 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:19  به قلم مسافر کویر  | 

چو نی گر نالم از سوز جدايی
نيستان را به آتش می کشانم

2 نگاشته شده در  جمعه 12 آبان1385لحظه ی دلتنگی 16:59  به قلم مسافر کویر  | 

عشق می ماند...
می بینی؟!
همه چیز می گذرد :
آب،
    ثانیه،
          روز،
                عمر...
اما عشق می ماند
                برای تو،
در من،
        در تار و پود این زندگی...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:46  به قلم مسافر کویر  | 

انعکاس نور در چشم تو زيبا می شود
قطره در دريا بيفتد زود دريا می شود

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 10 آبان1385لحظه ی دلتنگی 20:26  به قلم مسافر کویر  | 

تو را من چشم در راهم...
نمانده در تنم ديگر خروش گاه و بيگاهم
نمی دانم چرا هستم، نمی دانم چه می خواهم

نه رنگم روی بی رنگی، نه رويم روی بی تابی
فقط يک درد سوزانم، فقط خاکستر و آهم

تمام پيکرم امشب به روی باد ميرقصد
دو کفش آهنين دارم به جسم چون پر کاهم

دوباره می روم اما کجا خود هم نمی دانم
کسی ديگر نمی گويد «تو را من چشم در راهم»

برای من اگر روزی نوشتی قصه ای غمگين
سه نقطه آخرم بگذار، يعنی مرگ او را هم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385لحظه ی دلتنگی 15:59  به قلم مسافر کویر  | 

سحر بی تو سحر نيست، گذر در ظلمات
نفس بی تو نفس نيست، هبا و هدر است!

2 نگاشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385لحظه ی دلتنگی 10:18  به قلم مسافر کویر  | 

زودتر بيا عزيز دل، زودتر...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385لحظه ی دلتنگی 12:16  به قلم مسافر کویر  | 

من و دل گر فدا شدیم چه باک،
                                غرض اندر میان سلامت اوست...

2 نگاشته شده در  شنبه 6 آبان1385لحظه ی دلتنگی 10:23  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 13

1- دیده که باز می کـنی، هر دو سوی این کـره ی خاکی رو به خورشید چشمانت از خواب تباهی بیـدار می شوند... با برخاستنت، با نگاهت، با طلوع آفتاب چشمانت، دو جهان تلاش را، تکاپو را، زندگی را از سر می گیرند.. از شوق پاشیده شدن نگاه روشنت به هفت آسمان خدا، ملائکه به سجده می آیند چشم گشودنت را از عرش خدا تا فرش زمینش... ستاره ها پنهان می شوند از برق نگات که آب نشوند. فرو می روند در عمق سیاهی که به نیم نگاهی نسوزند؛ نیست نشوند... و روز آغاز می شود...

2- دست هایت واسطه ی مهربانی خداست... لبریز نور... مقدس تر از ضریح... آسمانی تر از باران... ملکوتی تر از لحظه های اوج و پرواز... دست هایت، به هرکجا که نازل شوند، یک عمر غرق مستی خواهد بود... حالا موهای لطیف کودکی باشد، یا همان مدادی که بی هوا برمی داری تا چیزی را یادداشت کنی... دست هایت، حقیقی ترین آیت خدایند... معجزه ای از فراسوی آسمان... به وسعت بی انتهایی خدایی اش... برای تمام این روزها که اعجاز دارد افسانه ای می شود از دوردست های تاریخ... دست هایت، پاک ترین سجده گاه پرستش اند... من، مجنون بوسیدنشانم و آرزومند زیارتشان... دست هایت، لازمه ی زندگی اند...

3- بهار آغاز می شود از لبخندت. عشق قد می کشد میان تبسم های گاه به گاهت. و من می سوزم... و من خاکستر می شوم... و من شعله می کشم از به بار نشستن لبخند پاکت... تو آنجا لبخند می زنی؛ و من اینجا جان می سپارم. اما نه به تمامی... چشم هایم تا ابد زنده به لبخندت می مانند و آب حیات چشمه ی چشمان آسمـانی ات... لـب که به خنده بـاز می کنی دلـم از دست می رود... دنبالش نمـی روم... جـانی نمی ماند برایم... مهم هم نیست... پی دوست داشتنت به هر نا کجا آباد که می خواهد سرک بکشد... برای زیارت لبخند نازنینت به همراهی چشمانم باز می آید...

4- فدایی ات شدن سخت نیست. برای وجود نازنینت جان سپردن اصلا" دشوار نیست. تو امر کن، من اطاعت می کنم. تو روی بگردان، لحظه ای نگاهم کن، جان خود به خود به دنبالت روان خواهد شد... این دل بی قرار ما پی آسمان زلال نگاهت هر کجا که چشم بگردانی حاضر است... نفسم به شور تو سرِ آمدن دارد... تا ابتدای سینه می آید و می ماند همانجا... به شماره می افتد از تکرار نام مقدست... پی هوای تو می رود و برنمی گردد... از شوق چشمان تو، آسمان به تپش می افتد؛ نفس های بی قرار من که چیزی نیست... که ازرشی ندارند، که بیایند؛ یا بروند...

5- دوست داشتنت، دلنشین ترین عبادت شب و روزم شده است... یادت، ملکوتی ترین ذکر...چشم هایت، خدایی ترین قبله گاه... نگاه روشنت، پاک ترین تطهیر... لبخندت، آسمانی ترین تسبیح... دست هایت، زیباترین سجده گاه... نگاهت که می کنم خدا لبخند می زند... فکر که می کنم به تو، آسمان پر از شور می شود... و ملائکه از عرش خدا صف می کشند برای زیارت روی ماهت...

6- با خیال نازنینت از اینجا، از این اتاق کوچک تاریک، صعود می کنم به بالاترین نقطه ی آسمانی که هیچ فـرشته ای اجـازه ی ورود ندارد... بـالاتر از مهتاب... بـالاتر از سـتـاره... بـالاتر از عــرش... اوج مـی گیرم با تصویر چشمان آسمانی ات... عروج می کنم از هفتاد آسمان... و زمین و هوا و ابر و باران حسادت می کنند به من... من، غرق غرورم از تو... از دوست داشتن تو... از داشن رویای لبخند شیرین تو...

7- تمام دوست داشتن خلاصه ی لبخند توست... عظمت مهر، گوشه ای از لطافت نگاه نازنینت... عشق مبهوت بزرگی ات شد... در حریم پاک نفس هات، من و دلسپردگی تمرین عشق می کنیم. تمرین فنا شدن. نیست شدن در هوای تو... روزگار دلِ دلسپردگی هایم با یاد تو می گذرد... شبش خواب توست؛ روزش رویای تو... قرارش لبخند تو... جنونش نگاه تو... بهشتش، حریم امن آغوش مهربانی ات...

8- میان هجوم بی قراری، گاه خستگی و آشفتگی، شانه هات استوارترین تکیه گاه اند... استوارتر از ستون های آسمانی که اگر شوق دیدن مهتاب رویت نباشد فرو می پاشد از هم... سر بر شانه ات گذاشتن، یعنی فقط یک پله فاصله تا ملاقات خدا... برای عاشقی ات، سر می سپارم... جان و دل و دیده فدایت... بگذار افتخار سرسپردگی ات هم از آنِ من باشد... از آنِ دلی که به شور تو می تپد... دلی که از سرسپردگی ات در اوج غرور است...

9- تمام آرزوی این جان بی قرار ایستادن است و سر به شانه ی سنگی دیوار گذاشتن، تا - فقط یک بار- محو تماشایت شود، وقتی که موهایت را شانه می زنی... و شاید اینکه بیاید شانه را از دستت بگیرد با سر انگشت نوازش دانه دانه زلف سیاهت را شانه بزند... و برای هزارمین بار یقین کند که به رها کردن سر زلف سیاهت، هیچ لایق تر از حلقه ی زنجیرش نیست... آغوشم، عطر مویت را کم دارد...

10- می شود از طرح هر لبخندت دریا دریا رویا نقاشی کرد... می شود از نیم نگاهت جهانی را زنده کرد... می شود از رویای دلنشین بودنت سبد سبد ستاره چید... من، غرق رویاهای دور و نزدیک توام... با لبخند شیرینت در اوج... به نگاه آسمانی ات زنده... با خیال چشمان آسمانی ات در پرواز تا عرش ملکوت خدا... لبریز بودنم با حس پاک حضورت... خیال هم باشد از بزرگی ات چنان رنگ می گیرد که هر حقیقتی روشن تر می شود... و من لبـریز تو می شوم.. بـزرگ... بـزرگتر... آنقدر که آسمان جـای می گیرد میان دست هایم...

11- ملائکه را به حال خودشان بگذار... تمام عرش را هم بگردند ذره ای از قداست آسمانی ات را پیدا نمی کنند... باران از طهارتت شرم می کند... شکوفه های یاس، از تصور پاکی ات سر به زیر دارند... ملکوت در نگاهت معنی می گیرد... ذکر درخت و گل و باران نام مقدس توست... جبروت زمین و آسمان، هاله ای از لبخند زیبای توست...

12- واژه کم می آورم برای از تو نوشتن. تمام حرف های تمام زبان های شناخته و ناشناخته ی جهان برای شرح اندکی از خوبی هات کم اند... «تو خوبی» و این بزرگترینِ اعتراف هاست... نمی شود که دوستت نداشت... نمی شود که از تو نگفت، از تو ننوشت... تمام برگ های دفترم از نام مقدست غرق نورند... غرق غرورند... سطر سطر نوشته هایم عطر تو دارد... شوق داشتنت، زیباترین بهانه ی نفس کشیدنم... من، به تو، به طرح لبخند ملکوتی ات، دل می سپارم تا قربانی محراب پاک ابروانت شوم... نماز عاشقی، در محراب مقدس ابرویت قبول عشق می شود... من، قامت به نماز بسته ام...

13- عاشقانه ها قد می شکند در هوای دوست داشتنت... در روشنای نگاه آسمانی ات... «عاشقانه های من» خیال نیست... رویای بودن توست... آرزوی لمس پاک حضورت کنار دلواپسی های قلب بی قرارم... امید زنده شدن به نفس های خدایی ات... «عاشقانه های من» قاب نقره کوب تصویر ملکوتی توست... آیینه ی تمام قد احساسم... اما نمی دانم چرا با تمام بلندایش برای بازتاب حجم دوست داشتنت انقدر کوچک است!...
دوست داشتن که از احساس گذشت، می شود عشق... واقعه که از اتفاق گذشت، می شود حادثه... عشق، برای تفسیر حادثه ی دوست داشتنت خیلی حقیر است معنا...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385لحظه ی دلتنگی 2:47  به قلم مسافر کویر  | 

پرده بردار ز رخ، چهره ی خود باز گشا
روزه داران رخت منتظر ماه نو اند...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:51  به قلم مسافر کویر  |