|
|
|
|
|
شادم به مرگ خود که هلاک تو می شوم |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 30 آبان1385لحظه ی دلتنگی 19:42 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
هی صبور و، هی صبور و، بی غرور و، جدا نمی شه بود!... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 29 آبان1385لحظه ی دلتنگی 19:15 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمای من چشمات رو کم می ياره... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 28 آبان1385لحظه ی دلتنگی 19:59 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
قطره، باران، دریا |
|
|
از درخت شاخه در آفاق ابر، برگ های ترد باران ریخته بوی لطف بیشه زاران بهشت، با هوای صبحدم آمیخته! نرم و چابک روح آب، سیم هر ساز از ثریا تا زمین. دلربای آب، شاد و شرمناک، می شکافد دانه، می بالد درخت، با تب تنهایی جانکاه خویش، چیست این باران که دلخواه من است؟ در فضا، در زمین، قطره ها چشم انتظاران هم اند،
همدلی کو تا شوم همراه او، |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 27 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:37 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
مرا جدا ز تو ويرانهای است هر شب جای |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 26 آبان1385لحظه ی دلتنگی 23:22 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
هشيار سری بود ز سودای تو مست |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385لحظه ی دلتنگی 21:7 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
کی می شود قدم بزنم پا به پای تو |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 23 آبان1385لحظه ی دلتنگی 20:47 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشقانه 14 |
|
|
چراغ ها را خاموش می کنم. تنها می ماند چراغ کوچک بالای سرم. می نشینم روی تختم. نگاه می کنم به آسمان آن سو ی پرده. ستاره ای نیست، ماهی نیست. ابر هست و سرخی هست و سیاهی. نمی دانم چرا گاهی آسمان نیمه شب هایم رنگ غروب می گیرد؟... چشم هایم را می بندم. یک آسمان پر از ستاره می آید توی خیالم. یک آسمانی یکدست سورمه ای با نقطه های کوچک و بزرگ نورانی که بعضی ها ثابت اند، بعضی ها نورشان مرتب می رود و می آید... نگاهم پایین می آید از این آسمان تا به زمینش می رسد. و من حس می کنم که زیر پلک هام آرام آرام خیس می شود... مثل چنین شبی تو اینجا هستی. و آسمان غرق ستاره است... من ایستاده ام کنار پنجره و آسمان را نگاه می کنم. و تو نشسته ای توی رختخوابت و منتظری تا من بیایم چراغ را خاموش کنم و احتمالا" مثل باقی شهر بخوابیم. که تا آنجا که یادم می آید شب وقت خوابیدن است!... از صدای چکیدن اشک روی کاغذهای زیر دستم چشم هایم را باز می کنم. نگاهم هنوز رو به آسمان است. و ستاره ای نیست، ماهی نیست. ابر هست و سرخی هست و سیاهی... «رویای زیبایی بود معنا...» |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 22 آبان1385لحظه ی دلتنگی 7:51 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
تو هم شبيه ديگران هستی شيفته ی پرواز! اما هيچ کس شبيه تو نيست؛ |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 21 آبان1385لحظه ی دلتنگی 18:30 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
دل سرگشته ی ما غیر تو را ذاکر نیست... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 20 آبان1385لحظه ی دلتنگی 15:27 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 19 آبان1385لحظه ی دلتنگی 16:47 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
پاییز تو... |
|
|
ترسم اين است که پاييز تو يادم برود ترسم اين است که بارانی چشمت نشوم بی شک آرامش مرگ است درونم، وقتی من به تقويم خدايان زمين شک دارم با غزلهات بيا چون همه چيزم شده اند |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 18 آبان1385لحظه ی دلتنگی 18:28 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
جانا کدام سنگ دل بی کفایتی ست |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385لحظه ی دلتنگی 23:32 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
آفاق را گرديده ام. |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 16 آبان1385لحظه ی دلتنگی 20:55 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
به فکر سر سپردنم به اعتماد شانه ات... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 15 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:16 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اقیانوس |
|
|
نامت را نمی توانم روی کاغذ بياورم نمی دانم؛ اين دست های من است که ناگهان کوچک شده ست. يا واژه ها؛ که يکباره سنگين شده اند؟... انگار درست گفته بودش |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 14 آبان1385لحظه ی دلتنگی 22:53 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
اگرچه حرف توقف به دفتر من نیست |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 13 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:19 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
چو نی گر نالم از سوز جدايی |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 12 آبان1385لحظه ی دلتنگی 16:59 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
عشق می ماند... |
|
|
می بینی؟! همه چیز می گذرد : آب، ثانیه، روز، عمر... اما عشق می ماند برای تو، در من، در تار و پود این زندگی... |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 11 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:46 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
انعکاس نور در چشم تو زيبا می شود |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 10 آبان1385لحظه ی دلتنگی 20:26 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
تو را من چشم در راهم... |
|
|
نمانده در تنم ديگر خروش گاه و بيگاهم نمی دانم چرا هستم، نمی دانم چه می خواهم نه رنگم روی بی رنگی، نه رويم روی بی تابی تمام پيکرم امشب به روی باد ميرقصد دوباره می روم اما کجا خود هم نمی دانم برای من اگر روزی نوشتی قصه ای غمگين |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 9 آبان1385لحظه ی دلتنگی 15:59 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
سحر بی تو سحر نيست، گذر در ظلمات |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 8 آبان1385لحظه ی دلتنگی 10:18 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
زودتر بيا عزيز دل، زودتر... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 7 آبان1385لحظه ی دلتنگی 12:16 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
من و دل گر فدا شدیم چه باک، |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 6 آبان1385لحظه ی دلتنگی 10:23 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشقانه 13 |
|
|
1- دیده که باز می کـنی، هر دو سوی این کـره ی خاکی رو به خورشید چشمانت از خواب تباهی بیـدار می شوند... با برخاستنت، با نگاهت، با طلوع آفتاب چشمانت، دو جهان تلاش را، تکاپو را، زندگی را از سر می گیرند.. از شوق پاشیده شدن نگاه روشنت به هفت آسمان خدا، ملائکه به سجده می آیند چشم گشودنت را از عرش خدا تا فرش زمینش... ستاره ها پنهان می شوند از برق نگات که آب نشوند. فرو می روند در عمق سیاهی که به نیم نگاهی نسوزند؛ نیست نشوند... و روز آغاز می شود... 2- دست هایت واسطه ی مهربانی خداست... لبریز نور... مقدس تر از ضریح... آسمانی تر از باران... ملکوتی تر از لحظه های اوج و پرواز... دست هایت، به هرکجا که نازل شوند، یک عمر غرق مستی خواهد بود... حالا موهای لطیف کودکی باشد، یا همان مدادی که بی هوا برمی داری تا چیزی را یادداشت کنی... دست هایت، حقیقی ترین آیت خدایند... معجزه ای از فراسوی آسمان... به وسعت بی انتهایی خدایی اش... برای تمام این روزها که اعجاز دارد افسانه ای می شود از دوردست های تاریخ... دست هایت، پاک ترین سجده گاه پرستش اند... من، مجنون بوسیدنشانم و آرزومند زیارتشان... دست هایت، لازمه ی زندگی اند... 3- بهار آغاز می شود از لبخندت. عشق قد می کشد میان تبسم های گاه به گاهت. و من می سوزم... و من خاکستر می شوم... و من شعله می کشم از به بار نشستن لبخند پاکت... تو آنجا لبخند می زنی؛ و من اینجا جان می سپارم. اما نه به تمامی... چشم هایم تا ابد زنده به لبخندت می مانند و آب حیات چشمه ی چشمان آسمـانی ات... لـب که به خنده بـاز می کنی دلـم از دست می رود... دنبالش نمـی روم... جـانی نمی ماند برایم... مهم هم نیست... پی دوست داشتنت به هر نا کجا آباد که می خواهد سرک بکشد... برای زیارت لبخند نازنینت به همراهی چشمانم باز می آید... 4- فدایی ات شدن سخت نیست. برای وجود نازنینت جان سپردن اصلا" دشوار نیست. تو امر کن، من اطاعت می کنم. تو روی بگردان، لحظه ای نگاهم کن، جان خود به خود به دنبالت روان خواهد شد... این دل بی قرار ما پی آسمان زلال نگاهت هر کجا که چشم بگردانی حاضر است... نفسم به شور تو سرِ آمدن دارد... تا ابتدای سینه می آید و می ماند همانجا... به شماره می افتد از تکرار نام مقدست... پی هوای تو می رود و برنمی گردد... از شوق چشمان تو، آسمان به تپش می افتد؛ نفس های بی قرار من که چیزی نیست... که ازرشی ندارند، که بیایند؛ یا بروند... 5- دوست داشتنت، دلنشین ترین عبادت شب و روزم شده است... یادت، ملکوتی ترین ذکر...چشم هایت، خدایی ترین قبله گاه... نگاه روشنت، پاک ترین تطهیر... لبخندت، آسمانی ترین تسبیح... دست هایت، زیباترین سجده گاه... نگاهت که می کنم خدا لبخند می زند... فکر که می کنم به تو، آسمان پر از شور می شود... و ملائکه از عرش خدا صف می کشند برای زیارت روی ماهت... 6- با خیال نازنینت از اینجا، از این اتاق کوچک تاریک، صعود می کنم به بالاترین نقطه ی آسمانی که هیچ فـرشته ای اجـازه ی ورود ندارد... بـالاتر از مهتاب... بـالاتر از سـتـاره... بـالاتر از عــرش... اوج مـی گیرم با تصویر چشمان آسمانی ات... عروج می کنم از هفتاد آسمان... و زمین و هوا و ابر و باران حسادت می کنند به من... من، غرق غرورم از تو... از دوست داشتن تو... از داشن رویای لبخند شیرین تو... 7- تمام دوست داشتن خلاصه ی لبخند توست... عظمت مهر، گوشه ای از لطافت نگاه نازنینت... عشق مبهوت بزرگی ات شد... در حریم پاک نفس هات، من و دلسپردگی تمرین عشق می کنیم. تمرین فنا شدن. نیست شدن در هوای تو... روزگار دلِ دلسپردگی هایم با یاد تو می گذرد... شبش خواب توست؛ روزش رویای تو... قرارش لبخند تو... جنونش نگاه تو... بهشتش، حریم امن آغوش مهربانی ات... 8- میان هجوم بی قراری، گاه خستگی و آشفتگی، شانه هات استوارترین تکیه گاه اند... استوارتر از ستون های آسمانی که اگر شوق دیدن مهتاب رویت نباشد فرو می پاشد از هم... سر بر شانه ات گذاشتن، یعنی فقط یک پله فاصله تا ملاقات خدا... برای عاشقی ات، سر می سپارم... جان و دل و دیده فدایت... بگذار افتخار سرسپردگی ات هم از آنِ من باشد... از آنِ دلی که به شور تو می تپد... دلی که از سرسپردگی ات در اوج غرور است... 9- تمام آرزوی این جان بی قرار ایستادن است و سر به شانه ی سنگی دیوار گذاشتن، تا - فقط یک بار- محو تماشایت شود، وقتی که موهایت را شانه می زنی... و شاید اینکه بیاید شانه را از دستت بگیرد با سر انگشت نوازش دانه دانه زلف سیاهت را شانه بزند... و برای هزارمین بار یقین کند که به رها کردن سر زلف سیاهت، هیچ لایق تر از حلقه ی زنجیرش نیست... آغوشم، عطر مویت را کم دارد... 10- می شود از طرح هر لبخندت دریا دریا رویا نقاشی کرد... می شود از نیم نگاهت جهانی را زنده کرد... می شود از رویای دلنشین بودنت سبد سبد ستاره چید... من، غرق رویاهای دور و نزدیک توام... با لبخند شیرینت در اوج... به نگاه آسمانی ات زنده... با خیال چشمان آسمانی ات در پرواز تا عرش ملکوت خدا... لبریز بودنم با حس پاک حضورت... خیال هم باشد از بزرگی ات چنان رنگ می گیرد که هر حقیقتی روشن تر می شود... و من لبـریز تو می شوم.. بـزرگ... بـزرگتر... آنقدر که آسمان جـای می گیرد میان دست هایم... 11- ملائکه را به حال خودشان بگذار... تمام عرش را هم بگردند ذره ای از قداست آسمانی ات را پیدا نمی کنند... باران از طهارتت شرم می کند... شکوفه های یاس، از تصور پاکی ات سر به زیر دارند... ملکوت در نگاهت معنی می گیرد... ذکر درخت و گل و باران نام مقدس توست... جبروت زمین و آسمان، هاله ای از لبخند زیبای توست... 12- واژه کم می آورم برای از تو نوشتن. تمام حرف های تمام زبان های شناخته و ناشناخته ی جهان برای شرح اندکی از خوبی هات کم اند... «تو خوبی» و این بزرگترینِ اعتراف هاست... نمی شود که دوستت نداشت... نمی شود که از تو نگفت، از تو ننوشت... تمام برگ های دفترم از نام مقدست غرق نورند... غرق غرورند... سطر سطر نوشته هایم عطر تو دارد... شوق داشتنت، زیباترین بهانه ی نفس کشیدنم... من، به تو، به طرح لبخند ملکوتی ات، دل می سپارم تا قربانی محراب پاک ابروانت شوم... نماز عاشقی، در محراب مقدس ابرویت قبول عشق می شود... من، قامت به نماز بسته ام... 13- عاشقانه ها قد می شکند در هوای دوست داشتنت... در روشنای نگاه آسمانی ات... «عاشقانه های من» خیال نیست... رویای بودن توست... آرزوی لمس پاک حضورت کنار دلواپسی های قلب بی قرارم... امید زنده شدن به نفس های خدایی ات... «عاشقانه های من» قاب نقره کوب تصویر ملکوتی توست... آیینه ی تمام قد احساسم... اما نمی دانم چرا با تمام بلندایش برای بازتاب حجم دوست داشتنت انقدر کوچک است!... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 2 آبان1385لحظه ی دلتنگی 2:47 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
پرده بردار ز رخ، چهره ی خود باز گشا |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 1 آبان1385لحظه ی دلتنگی 17:51 به قلم مسافر کویر
|
|
||