|
|
شب یلدا |
|
|
وقتی تو نيستی... همه شبهايم شب يلداست! اما امشب، و به اميد آمدنت، |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385لحظه ی دلتنگی 20:43 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
ماه کمان ابروی ما... |
|
|
یک باغ گل می آید از کوی تو سوی کوی ما صد باد، در پی می کشد بوی گل تو سوی ما یک سرو، ناز و راستی، می آیی و خم می شود سروی و در گل می روی، گریان به دامان تو من یک شاخه ناز و ارغوان از کوچه ی ما می روی صد نافه عنبر می وزد از چین زلفت در هوا این اختران آسمان، هر سو غبار از پی کشان ماه کمان ابروی ما! گر نیستت مِهری به دوست من دیو جان در شیشه ی حاضر به فرمان توام من سر به چوگان توام ای چابک مرکب سوار در آب و در آیینه ما جز تو نمی بینیم هیچ |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 30 آذر1385لحظه ی دلتنگی 18:55 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
غمت از هرچه شادی دلگشاتر |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 29 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:1 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
این روزها خیلی ندارمت معنا... |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 28 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:6 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
برون نمی رود از خاطرم خيال وصالت |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 27 آذر1385لحظه ی دلتنگی 22:26 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشقانه 16 |
|
|
به شب زده ام. نشسته ام توی حیاط و لحظه به لحظه بیشتر فرو می روم توی این مه ی که از غروب دارد آرام آرام یکنواخت پایین می آید. و هوا عجیب سرد است.
|
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 26 آذر1385لحظه ی دلتنگی 0:45 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
ای روی تو آرزوی ديرينه ی ما |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 25 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:24 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
سير از عمر خود و زندگی خويشتنم |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 24 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:14 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
نیاز |
|
|
مهتاب دلپسند دیری است کاین دریچه تو را انتظار بر آغوش ها گشوده و خاموش مانده است. از کوه ها برآی فانوس آسمان، امشب اگر برآیی، از دست ها برآی؛ |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385لحظه ی دلتنگی 11:27 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
خواهم که به سويت پروبالی بکشم |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 20 آذر1385لحظه ی دلتنگی 20:8 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
از پی دیدن او دادن جان کار من است... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 19 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:4 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
زمزمه ها |
|
|
ای نگاهت خنده مهتاب ها بر پرند رنگ رنگ خواب ها ای صفای جاودان هر چه هست باغ ها، گل ها، سحر ها، آب ها ای نگاهت جاودان افروخته شمع ها، خورشید ها، مهتاب ها ای طلوع بی زوال آرزو در صفای روشن محراب ها ناز نوشین تو و دیدار توست خنده مهتاب در مرداب ها خنده ات آیینه ی خورشید هاست در نگاهت صد هزار آهو رهاست میوه ای شیرین تر از تو کی دهد باغ سبز عشق، کو بی منتهاست برگی از باغ سخن هات ار بود هستی صد باغ و بارانش بهاست پیش اشراق تو در لاهوت عشق شمس و صد منظومه شمسی سهاست در نگاه من بهارانی هنوز نای عشقم تشنه ی لبهای تو |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 18 آذر1385لحظه ی دلتنگی 22:59 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
این جان و دل و دیده پی دیدن اوست |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 17 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:19 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
یا که آگاه است و عمدا" می شود آشوب شهر |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 16 آذر1385لحظه ی دلتنگی 15:31 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
جذر و مد |
|
|
ماه، دريا را به خود می خواند و آب، با كمندی، در فضاها ناپديد؛ دم به دم خود را به بالا می كشيد. جا به جا در راه اين دلدادگان اختران آويخته فانوس ها. گفتم اين دريا و اين يك ذره راه! بين ما، پی نوشت : 1- یک سال از پرواز غریبانه ی «حمیدرضا»ها می گذرد... روحشان شاد. یادشان گرامی. 2- بعد از گذشت این همه روز هنوز باورم نمی شود نبود مردی را که با موهای سپید و لب های همیشه خندانش به قدر یک پدر، یک پدربزرگ دوستش می داشتم. هنوز یاد عروجش که می افتم چشمانم به نمی اشک آذین بسته می شود... زنده یاد «منوچهر نوذری» سیصد و شصت و چند روز است که عطر نفس هاش دیگر فضای هیچ هوایی را در خود نمی گیرد. و صدای خنده هاش طنین انداز هیچ آشیانی نمی شود... «ایرج» مرا هنوز هم هم غمت بدان... |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385لحظه ی دلتنگی 17:9 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
هر زمان برق نگاهت زند آتش به دل من |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 13 آذر1385لحظه ی دلتنگی 18:0 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
خدای چشم های تو |
|
|
چرا مرا نمی کُشد خدای چشم های تو؟ قسم به ساحت غزل دقيقه ای هزار بار چقدر با ستاره ها به لحن آب و آيينه از آن شبی که ديدمت همان يکی دو قرن پيش سکوت گاه گاه تو مرا شکنجه می دهد اگر چه شرم می کنم بگويمت که شاعرم |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 12 آذر1385لحظه ی دلتنگی 17:3 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 11 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:7 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 10 آذر1385لحظه ی دلتنگی 14:13 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشقانه 15 |
|
|
خسته ام. و سرم هم نمی دانم چرا درد می کند. درِ اتاقم را محکم می بندم. بخاری را روشن می کنم؛ و خودم را پرت می کنم روی تخت. یاد حرف مادرم می افتم. همیشه می گویند : «وقتی بخاری اتاق رو روشن می کنی در رو محکم نبند!» یک چند ثانیه ای فکر می کنم؛ بعد همانطور که خوابیده ام نفس عمیق می کشم. در را باز نمی کنم. پنجره را هم. نمی خواهم با دنیای بیرون ارتباطی داشته باشم. فکر می کنم «بخاری را خاموش می کنم.» می خواهم توی دنیای مان با تو تنها باشم... اینجا دنیای تنها من و توست. من و رویای تو... من و دوست داشتن تو... من و خواستن تو... و هیچکس را اذن ورود به آن نیست... چشم هایم را باز می کنم. در و دیوار اتاق بوی دلتنگی می دهد. بوی دلتنگی ات را... چند روزی می شود که دوست داشتنت را توی سکوت مبهم این اتاق فریاد نکرده ام. و تمام آنچه موجودیت دارد اینجا، حالا به طرز غریبی بی قراری می کنند برای تو، برای دوست داشتن تو...و دلم هم که دیگر طاقت ندارد آرام بنشیند و بی صدا دوستت بدارد... رویایت را نمی خواهم. راضی ام نمی کند خیالت. حضور نازنینت را کم دارم... می خواهم آنقدر در متن این زندگی جاری باشی که یک وقت هایی گم ات بکنم. می خواهم میان لحظه لحظه هایم دنبالت بگردم و یک جایی حوالی عمق دلسپردگی پیدایت کنم و در آغوشت بگیرم و بگویم که «دوستت دارم معنا...» تمام نمی شوند این روزها... می گذرند و راکد اند... و تو نیستی که ببینی معنا... تو نیستی... درد سرم یکباره شدید می شود. بلند می شوم می نشینم. کف دست هایم را می گذارم دو طرف پیشانی ام و فشارش می دهم. آنقدر که دست هایم هم درد می گیرد. و به خودم تلقین می کنم که سردردم کمی آرام تر شده. چشم هایم را که باز می کنم. نگاهم می افتد به تصویر کودکی هایم که با چشمان نگرانش می ترسد و نگاهم می کند. مثل بچه ی بی پناهی که وقتی برق یکهو می رود و همه جا تاریک می شود، چاره ای به جز ترسیدن ندارد... می خواهم که آرامش کنم. به چهره اش لبخند می زنم. اما فکر کنم لبخندم خیلی غمگین بوده که لب هاش می لرزد و چشم هاش پر از اشک می شود. و توی تاریکی بغضش را هی می خورد تا صدایش درد نیایدو من تنها برق اشک هایش را می بینم که هی با دست پاکشان می کند و باز جاری می شوند روی گونه هاش... بی اختیار بغض می کنم و احساس می کنم من هم مثل تصویر کودکی هام دارم بی صدا اشک می ریزم. اما تو نیستی که توی تاریکی برق اشک هایم را ببینی که مدام جاری می شوند روی گونه هایم و من نای پاک کردنشان را هم ندارم حتی... تصویر کودکی هایم از این من سرگشته می ترسد و من از این روزهای بی تو... تصویر کودکی هایم بی قرار است اما می دانم تو را نشانش بدهم آرام می شود... مثل در و دیوار و پنجره های اتاق که از دیدن روی ماهت جان می گیرند. تصویر دلنشینت را مقابلش می گذارم، و می بینم که برق اشک دیگر روی گونه هایش نمی درخشد. و لب هایش به لبخندی شادمانه از زیارتت باز می شود... موهایش می ریزد روی پیشانی اش و من موهایم را از توی صورتم کنار می زنم، و چشم هایم را پاک می کنم تا لبخند نازنینت را واضح ببینم. و خودت که نیستی، رویای آسمانی ات را در آغوش می گیرم و لطیف موهایش را نوازش می کنم. اما... تنها رویایت برای پر کردن وسعت جای خالی آغوشم کم است معنا... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 6 آذر1385لحظه ی دلتنگی 7:57 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
دیوانه کنی هر دو جهان را بخشی،
(پی نوشت : شانه هام دارد خرد می شود معنا...) |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 5 آذر1385لحظه ی دلتنگی 14:45 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
آخرین شعر |
|
|
آخرين شعری كه گفتم، وصف چشمان تو بود نيمه شب بود و دلم، تا صبح مهمان تو بود هر سخن گفتم ز كفر و هر نگاهم از گناه دل خدايی كرد و جان شد بنده درگاه تو خنده های مستی ات جام مرا لبريز كرد گر چه يك شب از سر تقدير مهمانت شدم من نه از خويش و نه از خويشان خويشم آگهی |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 4 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:32 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
رونـدگـان طـریـقـت ره بـلا سـپـرنـد |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 3 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:15 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
«دوستت دارم» کوچکترين بخش احساس من نسبت به توست که به بيان می آيد... |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385لحظه ی دلتنگی 15:6 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
چيزی كه به گل داده خدا زيبایی ست |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385لحظه ی دلتنگی 18:28 به قلم مسافر کویر
|
|
||