تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
شب یلدا
وقتی تو نيستی...
همه شبهايم شب يلداست!

اما امشب،
             يلداترين را جشن می گيرم.

و به اميد آمدنت،
تا اولين صبح زمستانی،
تخم آفتابگردان می شكنم
وستارگان پشت پنجره را با هم آشتی می دهم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385لحظه ی دلتنگی 20:43  به قلم مسافر کویر  | 

ماه کمان ابروی ما...
یک باغ گل می آید از کوی تو سوی کوی ما
صد باد، در پی می کشد بوی گل تو سوی ما

یک سرو، ناز و راستی، می آیی و خم می شود
در حیرت از زیباییت زیر کمر زانوی ما

سروی و در گل می روی، گریان به دامان تو من
بی اعتنا تا نگذری باز از کنار جوی ما

یک شاخه ناز و ارغوان از کوچه ی ما می روی
بی آنکه گلبرگی وفا پرپر کنی بر روی ما

صد نافه عنبر می وزد از چین زلفت در هوا
دل را هوایی می کنی این گونه از مُشکوی ما

این اختران آسمان، هر سو غبار از پی کشان
هستند صید هر شب ماه کمان ابروی ما

ماه کمان ابروی ما! گر نیستت مِهری به دوست
مژگان شلال ناز کن، تیری بیفکن سوی ما

من دیو جان در شیشه ی حاضر به فرمان توام
هر دم نیاز افتد تو را آتش بزن یک موی ما

من سر به چوگان توام ای چابک مرکب سوار
آن دست و آن بازوی تو، این هم سر و این گوی ما

در آب و در آیینه ما جز تو نمی بینیم هیچ
زین رو ندارد میل کس این مردم جادوی ما

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385لحظه ی دلتنگی 18:55  به قلم مسافر کویر  | 

غمت از هرچه شادی دلگشاتر
دلی داریم و دریای غم تو...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:1  به قلم مسافر کویر  | 

این روزها خیلی ندارمت معنا...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:6  به قلم مسافر کویر  | 

برون نمی رود از خاطرم خيال وصالت
اگرچه نيست وصالی، ولی خوشم به خيالت

2 نگاشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385لحظه ی دلتنگی 22:26  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 16

به شب زده ام. نشسته ام توی حیاط و لحظه به لحظه بیشتر فرو می روم توی این مه ی که از غروب دارد آرام آرام یکنواخت پایین می آید. و هوا عجیب سرد است.
و من این هوا را، مه را، سرما را، آسمان خاکستری نامعلوم را دوست دارم...
می دانی معنا،
دلم می خواهد برادر کوچکم یکبـاره در را باز کـند و بیرون بیاید و تلفـن را به دستم بدهد. و آن سـوی سیم های در هم تلفن بی سیم روی میز آشپزخانه تو باشی و صدای دلنشین ملکوتی ات... و با حرف به حرف واژه گانت خون داغ تازه بریزی توی رگهام؛ و من گرم شوم... گرم تر... و وقتی بفهمی کجا هستم و چه می کنم بگویی ام «پاشو برو داخل سرما می خوری تو این هوا!» و من به لبخند بگویمت که «نگران نباش عزیزترینم... طوریم نمی شود. حالم خوب است...» . چشم بر هم بگذارم و لبخند نازنینت را ببینم از پشت تمام این سیم ها و فاصله ها...
بود و نبودم به فدای لبخندت؛ چقدر جای خالی ات در کنارم بی انتهاست...
من، نشسته ام کنار یاسمن ها و نرگس ها و محمدی هایی که از مه شبنم گرفته اند. و عطر تمام این ها دارد راه نفسم را می بندد. هوا کم می آورم توی ریه هایم. آخر بدون حضور نفس های پاکت به اعتبار کدام اکسیژن نفس بکشم؟...  و فکر هم می کنم که دارد یواش یواش نم نم باران می گیرد. و من هی این گلبرگ های به قول مادرم زبان بسته را دانه دانه پرپر می کنم و لای دفتر عاشقانه هام می گذارم تا وقتی خشک شدند نام مقدست را رویشان بنویسم و سوار بال باد بفرستمشان برای طواف خانه ات...
معنا؛
ندارمت. اما، آنچنان دلبسته ام حضورت را که شانه های هیچ واژه ای تاب نمی آورد تحمل وسعت خواستنت را... چنان صبورم در نبودنت، که نه فرهاد بود، نه مجنون. و هیچ شاعری نمی تواند تصویر کند این همه احساس را... با وجود تمام این فاصله ها که میان من و توست، من لحظه به لحظه عاشق تر می شوم وجودت را... «دوستت دارم» هایت را به چه رنگی بنویسم که زمین و آسمان، آدمی و پری، هر دو جهان، ایمان بیاورند عاشق بودنم را؟...
تمام زمین و آسمان و هرآنچه در آنها هست و نیست، حسادت می کنند به من و به احساسم. و من یک روزی به عـالـم و آدم ثابـت مـی کـنـم که عشـق افـسانه نیسـت، و من عاشـقم تو را، روی ماهت را، ذره ذره ی وجود نازنینت را... معنا، کاش بشود که باشی، که همراهی ام کنی، تا به اعتبار گرمی نفس های خدایی ات، در انتهای راه عاشقی، به پیش نگاه نازنینت سر نه، جان بسپارم...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385لحظه ی دلتنگی 0:45  به قلم مسافر کویر  | 

ای روی تو آرزوی ديرينه ی ما
جز مهر تو نيست در دل و سينه ی ما
از صـيـقـل آدمـی زدايـيـم درون
تا عكس رخت فتد در آيينه ی ما

2 نگاشته شده در  شنبه 25 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:24  به قلم مسافر کویر  | 

سير از عمر خود و زندگی خويشتنم
نيست پروای خود از تو بی تو دگر زيستنم

2 نگاشته شده در  جمعه 24 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:14  به قلم مسافر کویر  | 

نیاز
مهتاب دلپسند
دیری است کاین دریچه تو را انتظار بر
آغوش ها گشوده و خاموش مانده است.

از کوه ها برآی
بر دشت ها بتاب

فانوس آسمان،
امشب مرو به خواب!

امشب اگر برآیی،
هر اشک شبنمی
                   لبخند می شود.
وین دوزخ زمین،
سیمینه چون بهشت خداوند می شود.

از دست ها برآی؛
در چشم ها بخند؛
مهتاب دلپسند...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 23 آذر1385لحظه ی دلتنگی 11:27  به قلم مسافر کویر  | 

خواهم که به سويت پروبالی بکشم
اما چه کنم، بال و پری نيست مرا

2 نگاشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385لحظه ی دلتنگی 20:8  به قلم مسافر کویر  | 

از پی دیدن او دادن جان کار من است...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 19 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:4  به قلم مسافر کویر  | 

زمزمه ها
ای نگاهت خنده مهتاب ها
 بر پرند رنگ رنگ خواب ها
ای صفای جاودان هر چه هست
باغ ها، گل ها، سحر ها، آب ها
ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها، خورشید ها، مهتاب ها
ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشن محراب ها
ناز نوشین تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها
 
خنده ات آیینه ی خورشید هاست
در نگاهت صد هزار آهو رهاست
میوه ای شیرین تر از تو کی دهد
باغ سبز عشق، کو بی منتهاست
برگی از باغ سخن هات ار بود
هستی صد باغ و بارانش بهاست
پیش اشراق تو در لاهوت عشق
شمس و صد منظومه شمسی سهاست

در نگاه من بهارانی هنوز
پاک تر از چشمه سارانی هنوز
روشنایی بخش چشم آرزو
خنده صبح بهارانی هنوز
در مشام جان به دشت یاد ها
یاد صبح و بوی بارانی هنوز
در تموز تشنه کامی های من
برف پاک کوه سارانی هنوز
در طلوع روشن صبح بهار
عطر پاک جوکنارانی هنوز
کشت زار آرزوهای مرا
برق سوزانی و بارانی هنوز

نای عشقم تشنه ی لبهای تو
خامشم دور از تو و آوای تو
همچو باران از نشیب دره ها
می گریزم خسته در صحرای تو
موجکی خُردم به امیدی بزرگ
می روم تا ساحل دریای تو
هو کشان همچون گوزن کوه سار
می دوم هر سوی ره پیمای تو
مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی هاست در صهبای تو
زندگانی چیست؟ لفظ مُهمَلی
گر بماند خالی از معنای تو
 
عمر از کف رایگانی می رود
کودکی رفت و جوانی می رود
این فروغ نازنین بامداد
در شبانی جاودانی می رود
این سحرگاه بلورین بهار
روی در شامی خزانی می رود
چون زلال چشمه سار کوه ها
از بر چشمت نهانی می رود
ما درون هودج شامیم و صبح
کاروان زندگانی می رود
 
در شب من خنده ی خورشید باش
‌آفتاب ظلمت تردید باش
ای همای پرفشان در اوج ها
سایه ی عشق منی جاوید باش
ای صبوحی بخش می خواران عشق
در شبان غم صباح عید باش
آسمان آرزوهای مرا

روشنای خنده ی ناهید باش
با خیالت خلوتی آراستم
خود بیا و ساغر امید باش

2 نگاشته شده در  شنبه 18 آذر1385لحظه ی دلتنگی 22:59  به قلم مسافر کویر  | 

این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
جان و دل و دیده را به دیدار دهیم...

2 نگاشته شده در  جمعه 17 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:19  به قلم مسافر کویر  | 

یا که آگاه است و عمدا" می شود آشوب شهر
یا نمی داند که با این کار ما را می کُشد...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385لحظه ی دلتنگی 15:31  به قلم مسافر کویر  | 

جذر و مد
ماه، دريا را به خود می خواند و آب،
با كمندی، در فضاها ناپديد؛
دم به دم خود را به بالا می كشيد.
جا به جا در راه اين دلدادگان
اختران آويخته فانوس ها.

گفتم اين دريا و اين يك ذره راه!
می رساند عاقبت خود را به ماه!
من، چه می گويم، جدا از ماه خويش...

بين ما،
         افسوس،
                  اقيانوسها...


پی نوشت :

1- یک سال از پرواز غریبانه ی «حمیدرضا»ها می گذرد... روحشان شاد. یادشان گرامی.

2- بعد از گذشت این همه روز هنوز باورم نمی شود نبود مردی را که با موهای سپید و لب های همیشه خندانش به قدر یک پدر، یک پدربزرگ دوستش می داشتم. هنوز یاد عروجش که می افتم چشمانم به نمی اشک آذین بسته می شود... زنده یاد «منوچهر نوذری» سیصد و شصت و چند روز است که عطر نفس هاش دیگر فضای هیچ هوایی را در خود نمی گیرد. و صدای خنده هاش طنین انداز هیچ آشیانی نمی شود... «ایرج» مرا هنوز هم هم غمت بدان...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385لحظه ی دلتنگی 17:9  به قلم مسافر کویر  | 

هر زمان برق نگاهت زند آتش به دل من
ای گل ناز، از این سوخته خرمن یاد آر...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385لحظه ی دلتنگی 18:0  به قلم مسافر کویر  | 

خدای چشم های تو

چرا مرا نمی کُشد خدای چشم های تو؟
ميان آب و آتشم برای چشم های تو

قسم به ساحت غزل دقيقه ای هزار بار
دلم عجيب می کند هوای چشم های تو

چقدر با ستاره ها به لحن آب و آيينه
شبانه حرف می زنم به جای چشم های تو

از آن شبی که ديدمت همان يکی دو قرن پيش
نشسته ام کنار دل به پای چشمهای تو

سکوت گاه گاه تو مرا شکنجه می دهد
خدا کند که بشنوم صدای چشم های تو

اگر چه شرم می کنم بگويمت که شاعرم
ولی تمام اين غزل فدای چشم های تو

2 نگاشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385لحظه ی دلتنگی 17:3  به قلم مسافر کویر  | 

فدا شدن برای تو دلیل زنده بودنه...

2 نگاشته شده در  شنبه 11 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:7  به قلم مسافر کویر  | 

بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر؟!...

2 نگاشته شده در  جمعه 10 آذر1385لحظه ی دلتنگی 14:13  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 15

خسته ام. و سرم هم نمی دانم چرا درد می کند. درِ اتاقم را محکم می بندم. بخاری را روشن می کنم؛ و خودم را پرت می کنم روی تخت. یاد حرف مادرم می افتم. همیشه می گویند : «وقتی بخاری اتاق رو روشن می کنی در رو محکم نبند!» یک چند ثانیه ای فکر می کنم؛ بعد همانطور که خوابیده ام نفس عمیق می کشم. در را باز نمی کنم. پنجره را هم. نمی خواهم با دنیای بیرون ارتباطی داشته باشم. فکر می کنم «بخاری را خاموش می کنم.» می خواهم توی دنیای مان با تو تنها باشم... اینجا دنیای تنها من و توست. من و رویای تو... من و دوست داشتن تو... من و خواستن تو... و هیچکس را اذن ورود به آن نیست...

چشم هایم را باز می کنم. در و دیوار اتاق بوی دلتنگی می دهد. بوی دلتنگی ات را... چند روزی می شود که دوست داشتنت را توی سکوت مبهم این اتاق فریاد نکرده ام. و تمام آنچه موجودیت دارد اینجا، حالا به طرز غریبی بی قراری می کنند برای تو، برای دوست داشتن تو...و دلم هم که دیگر طاقت ندارد آرام بنشیند و بی صدا دوستت بدارد... رویایت را نمی خواهم. راضی ام نمی کند خیالت. حضور نازنینت را کم دارم... می خواهم آنقدر در متن این زندگی جاری باشی که یک وقت هایی گم ات بکنم. می خواهم میان لحظه لحظه هایم دنبالت بگردم و یک جایی حوالی عمق دلسپردگی پیدایت کنم و در آغوشت بگیرم و بگویم که «دوستت دارم معنا...»

تمام نمی شوند این روزها... می گذرند و راکد اند... و تو نیستی که ببینی معنا... تو نیستی... درد سرم یکباره شدید می شود. بلند می شوم می نشینم. کف دست هایم را می گذارم دو طرف پیشانی ام و فشارش می دهم. آنقدر که دست هایم هم درد می گیرد. و به خودم تلقین می کنم که سردردم کمی آرام تر شده. چشم هایم را که باز می کنم. نگاهم می افتد به تصویر کودکی هایم که با چشمان نگرانش می ترسد و نگاهم می کند. مثل بچه ی بی پناهی که وقتی برق یکهو می رود و همه جا تاریک می شود، چاره ای به جز ترسیدن ندارد... می خواهم که آرامش کنم. به چهره اش لبخند می زنم. اما فکر کنم لبخندم خیلی غمگین بوده که لب هاش می لرزد و چشم هاش پر از اشک می شود. و توی تاریکی بغضش را هی می خورد تا صدایش درد نیایدو من تنها برق اشک هایش را می بینم که هی با دست پاکشان می کند و باز جاری می شوند روی گونه هاش... بی اختیار بغض می کنم و احساس می کنم من هم مثل تصویر کودکی هام دارم بی صدا اشک می ریزم. اما تو نیستی که توی تاریکی برق اشک هایم را ببینی که مدام جاری می شوند روی گونه هایم و من نای پاک کردنشان را هم ندارم حتی... تصویر کودکی هایم از این من سرگشته می ترسد و من از این روزهای بی تو...

تصویر کودکی هایم بی قرار است اما می دانم تو را نشانش بدهم آرام می شود... مثل در و دیوار و پنجره های اتاق که از دیدن روی ماهت جان می گیرند. تصویر دلنشینت را مقابلش می گذارم، و می بینم که برق اشک دیگر روی گونه هایش نمی درخشد. و لب هایش به لبخندی شادمانه از زیارتت باز می شود... موهایش می ریزد روی پیشانی اش و من موهایم را از توی صورتم کنار می زنم، و چشم هایم را پاک می کنم تا لبخند نازنینت را واضح ببینم. و خودت که نیستی، رویای آسمانی ات را در آغوش می گیرم و لطیف موهایش را نوازش می کنم. اما... تنها رویایت برای پر کردن وسعت جای خالی آغوشم کم است معنا...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 6 آذر1385لحظه ی دلتنگی 7:57  به قلم مسافر کویر  | 

دیوانه کنی هر دو جهان را بخشی،
دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند؟...


(پی نوشت : شانه هام دارد خرد می شود معنا...)

2 نگاشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385لحظه ی دلتنگی 14:45  به قلم مسافر کویر  | 

آخرین شعر
آخرين شعری كه گفتم، وصف چشمان تو بود
نيمه شب بود و دلم، تا صبح مهمان تو بود

هر سخن گفتم ز كفر و هر نگاهم از گناه
ليك من هر چه سرودم، عين ايمان تو بود

دل خدايی كرد و جان شد بنده درگاه تو
عقل هم در گوشه ای، استاده، حيران تو بود

خنده های مستی ات جام مرا لبريز كرد
تا سحر شادی مرا، از طنز پنهان تو بود

گر چه يك شب از سر تقدير مهمانت شدم
سرنوشت هر شبم در عمق دستان تو بود

من نه از خويش و نه از خويشان خويشم آگهی
حال خويشان نیک بنگر، خويش هم زان تو بود

2 نگاشته شده در  شنبه 4 آذر1385لحظه ی دلتنگی 16:32  به قلم مسافر کویر  | 

رونـدگـان طـریـقـت ره بـلا سـپـرنـد
رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز؟...

2 نگاشته شده در  جمعه 3 آذر1385لحظه ی دلتنگی 23:15  به قلم مسافر کویر  | 

«دوستت دارم» کوچکترين بخش احساس من نسبت به توست که به بيان می آيد...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385لحظه ی دلتنگی 15:6  به قلم مسافر کویر  | 

چيزی كه به گل داده خدا زيبایی ست
وان نيز كه داده سرو را رعنایی ست
امـا بـه تـو آن چـه داده از پـا تـا سـر
اسبـاب يگانـگی و بـی همتـایـی ست

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385لحظه ی دلتنگی 18:28  به قلم مسافر کویر  |