تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

الا ای ساحل اميد، سعي عاشقان درياب
که ما کشتی در اين طوفان به سودای تو می رانيم...

2 نگاشته شده در  شنبه 30 دی1385لحظه ی دلتنگی 19:50  به قلم مسافر کویر  | 

شمع گداخته
ای دل حريف اين همه ماتم نمی شوی
بيچاره تر منم که تو آدم نمی شوی

بار فراق دوست اگر بر سرت نهند
چون چوب خشک می شکنی، خم نمی شوی

چون شمع سر گداخته ای، در تعجبم
با ازدياد شعله چرا کم نمی شوی؟!

هر شب دعا کنم که شوی سر به راه تر
آخر چرا اسير دعايم نمی شوی؟...

2 نگاشته شده در  جمعه 29 دی1385لحظه ی دلتنگی 23:48  به قلم مسافر کویر  | 

نقاش
نگهم دست هنرپرور نقاشی بود.

تا نگاهم به نگاهت آميخت،
نقش زيبای ترا با قلمی از احساس
بر دلم در دل يک لحظه کشيد.

و از آن پس، همه شب تا به سحر
                                   نگهم - اين نقاش -
چشم بر پيکر نقاشی خود می دوزد...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 28 دی1385لحظه ی دلتنگی 22:2  به قلم مسافر کویر  | 

گرانبهاتر از لحظه های هستی خویش
بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم؟...


پی نوشت : جان و دل و دیده، هر آنچه بطلبی دریغی نیست نازنین دلم...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 27 دی1385لحظه ی دلتنگی 20:45  به قلم مسافر کویر  | 

شنيده ام  که مردمی  رسيده اند  خدمتت
نيست مرا غمی اگر بميرم اندرين هوس...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 26 دی1385لحظه ی دلتنگی 22:51  به قلم مسافر کویر  | 

دلخوش گرماي کسي نيستم

آمـده ام تا تـو بسوزاني ام

2 نگاشته شده در  دوشنبه 25 دی1385لحظه ی دلتنگی 16:36  به قلم مسافر کویر  | 

چه کنم؟...
می ‌نشیند سخنت در دل و جانم چه کنم؟
می‌ شود همنفس نای نهانم چه کنم؟

دل شوریده من چون که شراب تو چشید
آنچنان گشت که از او به فغانم، چه کنم؟

نه عجب گر دلم از سردی این شب بگرفت
یار خورشید و سحرخنده آنم چه کنم؟

هین مگو چند ز صبح و نفسش یاد کنی
زنده است از دم او روح و روانم چه کنم؟

عهد کردم که دگر سفره دل نگشایم
عشق فریاد برآرد ز نهانم چه کنم؟...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 24 دی1385لحظه ی دلتنگی 12:35  به قلم مسافر کویر  | 

تـا بـر دلـش از غصه غبـاری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب دیده روان باش

2 نگاشته شده در  شنبه 23 دی1385لحظه ی دلتنگی 20:59  به قلم مسافر کویر  | 

پدر اگر نیست، من که هستم...

من که هیچ، زمین و هفتاد آسمان خدا غرق ماتم می شوند؛ وقتی فقط هاله ای از غم خانه کند میان چشمان روشن خدایی ات...

فدای اشک های پاکت بشوم عزیز دلم. مگر قرار نبود من به جای هردویمان اشک بریزم؟!... باز هوای گریه داری؟... باز غم نشسته میان دل نازک مهربانت؟... خراب می شوم از اندوه روی شانه های نازنینت... آتش می گیرم وقتی برق اشک روی گونه های لطیفت می درخشد...

می دانم غمِ توی نگاه پرغرورت را... می فهمم هوای بارانی روح بلندت را... فکر نکنی اینجا نشسته ام نمی دانم در دل نازنینت چه می گذرد!...

من همراه توام بهانه ی بهارم... جسمم اگر نیست؛ دلم که هست!... حضورم را که باید حس کنی توی لحظه لحظه هایت!... هر کجای دنیا که باشی، دل و روح و روانم، ثانیه به ثانیه، پا به پایت روانه اند تا هر ناکجاآبادی که عزم رفتن کنی. نگران نباش عزیزترینم... من اینجایم... من، چونان تمام لحظه دقایقی که گذشته اند و می گذرند، لحظه لحظه همراه توام...

قدم هات، اگر دارند سُست می شوند، من زیر بازویت را می گیرم... اگر که تاب رفتن نداری، من آرام آرام خواهمت برد؛ تا درِ خانه ای که صاحبخانه اش هنوز هم از وجود مبارکت غرق نور و غرور است... بنشین نازنینم... من، کنارت می نشینم... گریه، اگر مرهم می شود به غم تلخ نبودنش، تمام اشک های من هم برای تو... یک گوشه ی وجودت بگذارشان که هر وقت دل نازک نازنینت تنگ شد برایش، مرهم بشوند روی تمام جای خالی نبودنش... بنشین معنایم... من، کنارت می نشینم... تا هر کجای دنیا که دلت خواست گریه کن عزیزترنم... من، پا به پای اشک های دلگیر هجرتش می بارم... برای جای خالی دستان بزرگ مهربانش.. برای دل بی قرار مادر... برای قامت نازنین تو که زیر بار غمش شکسته... برای شانه های مهربانت که تاب تحمل نبودن هایش را ندارد... برای دل دریایی ات که غم خانه کرده میانش... من، کنارت می نشینم... شانه هات اگر که دارند می لرزند از هجوم شکستن، در آغوش می گیرمشان... نوازششان می کنم که آرام بگیرند...

«آرام باش معنای خوبم... آرام...» پدر اگر نیست، من که هستم... قرار دلواپسی هات می شوم هر وقت که بی قرار شدی... نوازش می کنم موهای لطیفت را... سرت را روی شانه ام می گذارم... در آغوشت می گیرم...

«آرام باش عزیزترینم... آرام باش...» من اینجایم نازنین دلم... بلند کن سرت را... دستمال می خواهی چکار؟... دستان من به چه کار می آیند پس؟!... خودم اشک هایت را پاک می کنم... دست هایم را می گذارم دو طرف صورتت؛ با انگشت هام اشک های مطهرت را پاک می کنم و پیشانی ات را می بوسم... پدر اگر نیست، من که هستم... تکیه کن به شانه ام. بلند شو معنا... آسمان را ببین. پدر، از بهشت لبخند می زند به روی ماهت. حیف چشمان زلال تو نیست که هوای غروب بگیرد؟... تو گریه نکن. من به جای هردویمان اشک می ریزم...

2 نگاشته شده در  جمعه 22 دی1385لحظه ی دلتنگی 10:57  به قلم مسافر کویر  | 

در سر هوس عشق تو دارم همه روز
از عشق تو مست و بی قرارم همه روز
گر مستان را خمار یک روزه بود
آن مستم من که در خمارم همه روز

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385لحظه ی دلتنگی 17:48  به قلم مسافر کویر  | 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 20 دی1385لحظه ی دلتنگی 18:25  به قلم مسافر کویر  | 

هزار ندامت
اين كه تو داری قيامت ست نه قامت
وين نه تبسم كه معجزست و كرامت

هر كه تماشا روی چون قمرت كرد
سينه سپر كرد پيش تير ملامت

هر شب و روزی كه بی تو می ‌رود از عمر
بر نفسی می ‌رود هزار ندامت

عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم
باقی عمر ايستاده‌ام به غرامت

سرو خرامان چو قدِ معتدلت نيست
آن همه وصفش كه می كنند به قامت

چشم مسافر كه بر جمال تو افتاد
عزم رحيلش بدل شود به اقامت

اين همه سختی و نامرادی عاشق
چون تو پسندی سعادت ست و سلامت

2 نگاشته شده در  سه شنبه 19 دی1385لحظه ی دلتنگی 20:31  به قلم مسافر کویر  | 

دست خسته ی مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر...


پی نوشت : دیشب، در مرور اندوهبار عاشقانه های بی تو، به اینجا رسیدم. گریه ام گرفت. بغضم شکست. چه عید غم انگیزی ست امروز...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 18 دی1385لحظه ی دلتنگی 17:28  به قلم مسافر کویر  | 

هیچ به جز دوست در طریقت من نیست
گرچه غمش تیشه ها به ریشه جان زد...

2 نگاشته شده در  شنبه 16 دی1385لحظه ی دلتنگی 18:22  به قلم مسافر کویر  | 

گر سرم در سر سودات رود نيست عجب
سر سوای تو دارم غم سر نيست مرا...

2 نگاشته شده در  جمعه 15 دی1385لحظه ی دلتنگی 21:15  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 18

مشغله های بی اندازه این روزهایم دلیل خوبی نیست برای دور ماندن از عاشقانه هایت؛ اما تو به بیکرانگی ات ببخش...
ببخش اگر که نبودم این روزها...اگر که فرصتی نشد تا نفسی تازه کنم در هوای عاشقانه هایت...اگر که ثانیه کم آوردم برای اینکه بگویم «دوستت دارم معنا...»
در این روزها که گذشت، که می گذرند؛ اگر چه وقت نبود تا حتی یک بار وقتی که از خانه خارج می شوم خودم را توی آینه ی جلوی در ببینم، اما تو هنوز هم توی لحظه لحظه هایم جریان داری. آنقدر که بعد از نمی دانم چند ساعت که پشت میزم نشسته ام و غرق توی این کارهایی ام که واجب شده اند این روزها؛ وقتی مدادم را می اندازم و سرم را بالا می آورم، می بینمت که آنجا رو به روی من ایستاده ای و دلنوازانه لبخند می زنی، و من تمام واژه نامه ی خستگی را یکباره از یاد می برم. و ناخودآگاه لبخند می زنم. و جان تازه می گیرم به اشاره ی تبسم مهربانت...
معنای نازنینم، دلم تنگ شده ست برای ساعت ها نشستن و خیره ماندن به تصویر زیبایت... دلم می خواهد گاه تمام خستگی ها کنارت بنشینم و سرم را روی شانه ات بگذارم و تو دست مهربانی ات را روی صورتم بگذاری... خسته ام معنا... آنقدر که می توانم چشم هایم را ببندم و تا آخر دنیا بخوابم... دلم می خواهد تمام امروزها و دیروزها و فرداهای نیامده را مثل باری از روی دوشم زمین بگذارم، و فقط من بمانم و تو و رویای عاشقی...
مگر نه اینکه خدا هم عاشق بود که آفرید انسان را؟... عاشقی گناه است مگر؟... حالا که شیرین و فرهاد انگشت به دهانِ حیرت مانده اند از زیبایی و شکوه و غرورت؛ چرا بر من خُرده می گیرند عاشق بودنت را؟... وقتی که خدا هم حتی اینگونه عاشقانه و مهربانانه نگاهت می کند، من چطور دوستت نداشته باشم؟... چطور حرفی نزنم از دوست داشتنت؟!... برای بیان وسعت دوست داشتنت، واژه ای پیدا نمی کنم؛ اما دوستت دارم معنا... بیشتر از تمام این جمله که بارها و بارها و بارها گفته ام ش برایت دوستت دارم عزیز جانم...
من، اینجا، میان این همه آشنای ناآشنا غریبم معنا... و خسته شدم از غربت تلخ روزهای نداشتنت... دلم تو را هم نفسی می خواهد... برای شب های این روزهای طولانی، که بشود خستگی هایم را کنار بسترت جا بگذارم و روی شانه های نازنینت، جدای از تمام دنیا چشم برهم بگذارم و آرام بخوابم... برای روزهای این شب های تاریک، که یکباره بیایی و کنارم باستی و بگویی «کمک نمی خوای؟...» برای تمام این بعدازظهرهای دلگیر بی حادثه که با دو لیوان چای، کنار همان یاسمن هایی که حالا دیگر به شنیدن نام مبارکت شکوفه می کنند، بنشینی و بنشینم، و لبخند بزنی و لبخند بزنم، و تمام کارها و مشغله ها و دغـدغه ها را، برای چند دقیقه کوتاه حتی فراموش کنم... دلم تو را دادرسی می خواهد... هم نفسی می خواهد...
هجوم غم انگیز نبودنت، قامتم را خم کرده است... گریه های این روزهایم اختیاری نیست... کاش می دانستی که دوست داشتنت، با وجود تمام این فاصله ها با دلم چه می کند... اینجا هوا سرد است معنا... هوا سرد است...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385لحظه ی دلتنگی 1:51  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 17

هوای نوشتن که به سرم بزند، فرقی نمی کند خانه خودمان باشم، یا محل کارم، یا حتی میان جمع آشنایانی که وقتی یاد رویایت می کنم، دیگر نه می بینمشان، و نه می شنومشان...
خواستم گله کنم؛ شکایت کنم. نق بزنم به جان تمام دنیا. از که اما؟!... از چه؟... از این روزهای سخت نبودنت؟... یا از خدای بالای سرمان؟... آدم مگر از خدای خودش هم شاکی می شود آخر؟... رو در رویش بایستم که چه بگویمش؟... بگویم خسته ام؟ دلتنگم؟ بی قرارم؟... مگر خودش بهتر نمی داند از من و دل دلواپسی هایم؟!... باورم سُست نمی شود به این انتظار و تشویش ها... بارها گفته ام که خدایمان بزرگ است، خدایمان مهربان است. بخواهم از در محبتش ناامید بشوم که راهی به جز سر به شانه ی نیستی گذاشتن ندارم!... صبوری باید تا به ثمر بنشیند این انتظار... من، صبر می کنم... سحر دور باشد یا نزدیک، من تا برآمدن آفتاب مهربانی خدایمان صبر می کنم... بنا شد از دست غیبتت شکایتی نکنم تا لذت ظهورت صد چندان بشود...
آی مهربان من. معنای خوب بودن و نبودنم. مهتابم. آسمان من. ستاره ی روشن شب های دلواپسی ام. هستی ام. امیدم. نازنینم...
واژه واژه عشق می شوم به پاس لبخند زیبای دلربایت... تا یک زمانی تو ببینی، و بخوانی، و بشنوی، و لبخند بزنی به جنونم... آنوقت من از اوج آسمان هفتادم پایین می آیم و خاک راهت می شوم، تا خودت دست هایم را به نوازش بگیری و بلندم کنی و رو به رویت بنشانی... و چه عزتی بالاتر از اینکه رخصت بیابم دستان روشن مقدست را بوسه باران کنم؛ زیر سایه ی لبخند خدای مهربانی که فقط از آن من و توست...
حواست هست چه می کنی معنا جانم؟!... حواست هست چه بر سر دل ما می آوری؟... ها خوب مهربانم؟... حواست هست؟!... این همه شوریدگی بس ات نیست معنا؟... عاشق تر از این می خواهی ام؟... حرفی نیست... آتش بزن... خاکسترم کن... بسوزانم از لبخندت و بسازم از عشق... من حاضر به فرمان ایستاده تا تو امر کنی تنها...

بـزن آتـش به عـود اسـتخوانم
که بوی عشق برخیزد ز جانم...

 رویاها تکرار می شوند در هوای مبهم خاطره های دور آن روزها... چه صفایی دارد تکرار این نواها و لذت های دور و نزدیک عاشقی ات... و من از تمام هست و نیست هر دو جهان خوشبخت ترم که تجربه می کنم هر روز دوست داشتنت را به رنگ دیگری... و ایمان صدباره می آورم به اینکه خدایی که در این نزدیکی ست دوستم دارد. زیاد. شاید حتی بیشتر از تو که لذت عاشقی ات را هدیه ام کرده است... «حافظ» که کم کم دارد محرم می شود به دلتنگی های گاه و بی گاه و بی قراری های شبانه ام، همین یکی دو شب پیش بود که از زبان «هاتف غیب ندا داد که آری بکند...»
ناامید نمی شوم از بی کرانه گی خدای بالای سر هردویمان... و خسته نمی شوم از عاشقی ات... تنها دلم می خواهد یک بار دیگر اعتراف کنم که
از همیشه تا هنوز؛
                  دوستت می دارم...

 

2 نگاشته شده در  یکشنبه 3 دی1385لحظه ی دلتنگی 1:25  به قلم مسافر کویر  | 

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من...

2 نگاشته شده در  شنبه 2 دی1385لحظه ی دلتنگی 21:57  به قلم مسافر کویر  | 

گويند سحر بوی سر زلف تو دارد
بنشسته ام ای دوست که وقت سحر آيد

2 نگاشته شده در  جمعه 1 دی1385لحظه ی دلتنگی 23:53  به قلم مسافر کویر  |