تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

غايت آنست كه ما در سر كار تو رويم
مرگ ما باك نباشد چو بقای تو بود...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 22:34  به قلم مسافر کویر  | 

قصه بهشت

ای قصه بهشت ز كويت حكايتی
شرح جمال حور ز رويت روايتی

انفاس عيسی از لب لعلت لطيفه‌ای
آب خضر ز نوش لبانت كنايتی

هر پاره از دل من و از غصه قصه‌ای
هر سطری از خصال تو از رحمت آيتی

كی عطرسای مجلس روحانيان شدی
گل را اگر نه بوی تو كردی رعايتی؟

در آرزوی خاك در يار سوختيم
ياد آور ای صبا كه نكردی حمايتی

ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مايه داشتی و نكردی كفايتی

بوی دل كباب من آفاق را گرفت
اين آتش درون بكند هم سرايتی

در آتش ار خيال رخش دست می دهد
ساقی بيا كه نيست ز دوزخ شكايتی

دانی مراد عاشق از اين درد و غصه چيست
از تو كرشمه‌ای و ز خسرو عنايتی...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 13:0  به قلم مسافر کویر  | 

...
نيمه راهی طی شد اما نيمه جانی هست
باز بايد رفت تا در تن توانی هست
باز بايد رفت...
راه باريک و افق تاريک
دور يا نزديک؛
                  باز بايد رفت...


پی نوشت : این روزها سخت در فکر بزرگ مردی ام که همو که باید بیشتر از هرکسی، درکش نمی کند هیچ. نمی فهمدش یا نمی خواهد بفهمدش نمی دانم؛ من، اما دلواپس دریای وجودشم.
برایش دعا کنید، برایم دعا کنید که دست کم بتوانم آرام باشم بر دل دلتنگی هایش این روزها
...

2 نگاشته شده در  شنبه 28 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 20:22  به قلم مسافر کویر  | 

کی دهد دست يا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما، زلف پريشان شما

2 نگاشته شده در  جمعه 27 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 23:35  به قلم مسافر کویر  | 

لحظه ای نيست  که بی ياد تو  بر من گذرد
يا  نگـاهی  که  به جـز نام  تو  يادم  آورد
گرچـه تنهايی تلخی ست ولـی شيرين است
نفسـانی کـه بـه خـوش يـومنی  يادت گـذرد

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 26 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 17:13  به قلم مسافر کویر  | 

امروز دست گير که فردا،
از دست رفته است
انسان خسته ای که نجاتش به دست توست.
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 10:1  به قلم مسافر کویر  | 

چون روی تو دلفريب و دلبند،
در روی زمين دگر نباشد...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 24 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 23:1  به قلم مسافر کویر  | 

قصه شیرین
مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
بر نیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد
هر چه میل دل دوست
                      بپذیریم به جان
هر چیز جز میل دل او
                           بسپاریم به باد...

آه
  باز این دل سرگشته من،
یاد ‌آن قصه شیرین افتاد...
 
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک،
              خنده می زد شیرین،
                          تیشه می زد فرهاد.

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس،
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرياد!
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است.
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست،
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.

رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین
              بی نهایت زیباست،
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی؛
                 سینه بی عشق مباد...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 22:51  به قلم مسافر کویر  | 

گفتند خلايق که تويی يوسف ثانی
چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی

2 نگاشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 18:31  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 19

از تمام تشویش ها و دلواپسی ها که بگذریم، دوست داشتنت لذتی دارد که مالک صد ملک سلیمان برای کسری از ثانیه حتی تصویرش نمی تواند کردن. بی قراری نیاز عاشقی است. تشویش لازمه ی دوست داشتن است. دلسپردگی بدون دلواپسی رنگ مهر ندارد!... من تو را، دوست داشتنت را، با تمام بی قراری ها و تشویش هایش عاشقانه دوست می دارم... زخم تیغ غمت را به جان می خرم؛ باکی نیست. تا تو هستی، و عشق هست، و خدا هم هست، دلواپس کدام فردای نیامده باشم؟...
حس می کنم این روزها که دارم عبور می کنم. آرام. ملایم. و قشنگ... دارم می گذرم از تمام پریشانی های ناگهانی. و به قرار می رسم در وسعت بی کران دوست داشتنت. و خواستنت دیگر پر از بیم نیست. یکپارچه شیرینی است و زیبایی و لذت... دوست داشتنت، خواستنت، نبودنت حتی، برای منی که عاشقم ذره ذره وجود مبارکت را، بی نهایت شیرین است معنا... بی نهایت... من حالا بر بلندای تمام شهر نه، تمام این دنیای عظیم هزار رنگ ایستاده ام و در هیبتی تازه دوست داشتنت را تجربه می کنم. و از تمام این لحظه ها که از بَرَم می گذرند غرق نور و شادمانی ام...
من در اوج غرورم از تو. چه باشی؛ چه نداشته باشم ات... و مفتخرم به این نشان عاشقی که بر گردن من است. و زیر سایه ی آفتاب دوست داشتنت که پهن شده روی تمام دنیایم نشسته ام آرام. و همای سعادت سایه به سایه دنبالم می دود تا جا نماند از نیک بختی ام...
معنا، فرشته ی پاک و معصوم و دوست داشتنی ام، دلبر دل دلواپسی هایم، تو، شیرین ترین بهانه برای بودنی. و برای نفس کشیدن. و تعبیر معنای «دوستت دارم». من حالا بیشتر از هر وقت دیگری ایمان دارم به وسعت دوست داشتنت؛ و به لبخند دلنشینت...
یکپارچه شکوهی؛ از جان و دل عاشقم بزرگی ات را... معنا...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 19 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 7:52  به قلم مسافر کویر  | 

بی تو برگی زردم
             به هوای تو می گردم
                               که مگر بيافتم در پايت...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 18 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 15:49  به قلم مسافر کویر  | 

يک غزل در چشم تو جا کرده است
در نگاهت عشق مأوا کرده است
ای تـمـام هـسـتـی ام در پـای تـو
چشمه را دست تو دريا کرده است

2 نگاشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 17:11  به قلم مسافر کویر  | 

مگذار که دندان زده ی غم شود ای دوست
این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 16 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 22:26  به قلم مسافر کویر  | 

تو بیا و زنده ام کن
دل من به مرگ نزديک و تو از برم چه دوری
سنگدل شبم چه تاريک و تو از تبار نوری

چه اميدها که بستم، که به خاک پايت افتم
تو نيامدی و اکنون به سرآمدم صبوری

نه مرا زبان آنکه به تو گويم از غم دل
نه تو را نياز آنکه غم دل ز من بشوری

سر من به خاک ديدی و به من به گريه گفتی
تو به من نگفته بودی که چنين مست غروری

به فدای روی ماهت همه لحظه های عمرم
چو نباشی ای نگارم چه اميدی؟ چه سروری؟

آه از اين شبان سردم، به خدا که بی تو مُردم
تو بيا و زنده ام کنم، به نگاهی به حضوری

ای دريغا که به غايت، نرسم به گرد پايت
که منم اسير بی پا و تو در حال عبوری...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 23:14  به قلم مسافر کویر  | 

هر كس سر سودايی دارند و تمنايی
من بنده فرمانم تا دوست چه فرمايد

2 نگاشته شده در  شنبه 14 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 23:58  به قلم مسافر کویر  | 

ای نور مبهمی که نمی بينمت درست
کی پرده می گشایی؟...

2 نگاشته شده در  جمعه 13 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 10:57  به قلم مسافر کویر  | 

دل و دين در کف يغما، و من تنها و من تنها...
در اين هنگام روحانی، پناهم می دهی امشب؟

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 20:32  به قلم مسافر کویر  | 

صدای آب می آید...
                                                                                                            

من این کتیبه های سیاه را می شناسم. و این زنجیرها که مرتب بالا و پایین می روند. چشم هایم می سوزند از عطش اشک ها...
برایت آب آورده ام معنا...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 10 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 12:51  به قلم مسافر کویر  | 

دل منتظر حضور ديدار تو بود
هر چند نيامدی، صبورش كردم...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 18:35  به قلم مسافر کویر  | 

آرزوی تو
باز امشب از خيال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شكست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خيال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببين كه چه غوغاست در دلم

دستی به سينه ی من شوريده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زين موج اشك تفته و توفان آه سرد
ای ديده هوش دار كه درياست در دلم

یارا اميد خويش به دلداری ام فرست
دانی كه آرزوی تو تنهاست در دلم...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 20:15  به قلم مسافر کویر  | 

خودت بی خبری که اينجا کسی خيلی دوستت دارد...

2 نگاشته شده در  شنبه 7 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 23:38  به قلم مسافر کویر  | 

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت،
بـاز مشتـاق کمـانخانـه ابـروی تـو بـود...

2 نگاشته شده در  جمعه 6 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 18:20  به قلم مسافر کویر  | 

مرا به عشق پيوند بزن
درخت های پيوندی نمی شکنند؛
                                     نمی خشکند!...
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 23:51  به قلم مسافر کویر  | 

می خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
امـا گـذر بـه مـا چـونسیـم سحـر نکـرد...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 22:23  به قلم مسافر کویر  | 

ای زندگی ام تو و توانم همه تو
جانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
تو هستی من شدی، از آنم همه من
من نيست شدم در تو، از آنم همه تو

2 نگاشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 22:29  به قلم مسافر کویر  | 

سفر در شب
همچون شهاب میگذرم در زلال شب
از دشت های خالی و خاموش
از پیچ و تاب گردنه ها؛ قعر دره ها؛
 
نور چراغها چون خوشه های آتش
در بوته های دود،
راهی میان ظلمت شب باز میکند.
همراه من ستاره غمگین و خسته ای
در دور دست ها،
                   پرواز میکند.

نور غریب ماه،
نرم و سبک به خلوت آغوش دره ها،
                                          تن میکند رها.
باد از شکاف دامنه فریاد میزند.

من همچون باد
                می گذرم روی بال شب.
در هر سوی راه
        غوغای شاخه ها و گریز درخت هاست.
با برگ های سوخته با شاخه های خشک
سر می کشند در پی هم خارهای گیج.
گاهی دو چشم خونین از لای بوته ها،
مبهوت می درخشد و محسور می شود.
گاهی صدای وای کسی از فراز کوه،
در های و هوی همهمه ها دور می شود.

ای روشنایی سحرم،
                         ‌آفتاب من
ای مرز جاودانه نیکی
من با امید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام
بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
سوی تو بال و پر زده ام در ملال شب...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 21:25  به قلم مسافر کویر  | 

سیل این اشک روان صبر دل عاشق برد...


پی نوشت : محرم آغاز شد.

2 نگاشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385لحظه ی دلتنگی 20:35  به قلم مسافر کویر  |