تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
حال خوشی ندارم معنا... دلتنگم... و بی قرار... ندارمت معنا!... ندارمت!...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 23:24  به قلم مسافر کویر  | 

خسروا شاها جوان دل شهريارا سرورا
ای جهان را عهد نو هنگامه‌ات خرم بهار

نوروزت سبز معنایم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 12:41  به قلم مسافر کویر  | 

گاهی...
تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشيد با ابر است
که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را
ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 22:8  به قلم مسافر کویر  | 

یخ بسته ام چون قطب...

این آخرین یکشنبه ی یکی از سال های غم آلود نبودن توست. من فرو رفته ام در شیرینی ظریف زمستانی تلخ، و سرد، و سخت؛ که بی تو سایه افکنده روی روز به روز فصل هایم... اینجا زمستان است. و من غمگینم، برفآگینم. هوای گریه دارم دراین همه نبودن های مداومت.

یـخ کرده ام. اما نـه از سـوز زمستان
امـا نه از شـب پرسه هـای زیر باران
یخ کرده ام. یخ کردنی در تب، تبی که
جسمم نه، دارد باورم می سوزد از آن

همه ی روزگارم بی تو اندوه می گذرد. روزها، قطره قطره غم اند. ثانیه ها صف به صف شب چراغ های خاموش... من مبهوت این همه دلتنگی ام که نمی پاشد از هم دنیا را، که جا می شود توی دلی که نیست، که تنگ شده برایت، که هوایی شده در هجوم وسیع این همه نبودنت...

یخ بسته ام چون قطب. آری این چنین است
وقــتـی نمـی تــابی تـو ای خـوشـیـد پـنـهـان

اینجا زمستان است. و بهارِ این همه عظمت برف و یخ و سرما تنها اشاره ی لبخند توست...
معنا... آشوب شهر خاموش من... دلتنگی هایم به کنار، این همه بی قراری را کجای دل دلواپسی هایم جا بدهم؟...
یک نوروز دوباره با نبودنت. یک عید تاریک دیگر. یک شادمانه ی حزن انگیز مکرر... تحملش سهل نیست. و من خسته ام... و تحلیل می روم ذره ذره در مه آلودترین روزهای این زمستان گسترده... و قطره قطره می چکم بر زمین... و برف بی وقفه می بارد. سرد، سنگین، غم آگین...

یخ کرده ام. یخ کرده ام. ها... جان پناهم!
مـگذار فــریـادت کــنـم در کــوهــسـاران...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 8:18  به قلم مسافر کویر  | 

آمد و؛ آتش به جانم کرد و؛ رفت...

2 نگاشته شده در  شنبه 26 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 18:15  به قلم مسافر کویر  | 

من،
     بی نام ناگزير تو می ميرم...

2 نگاشته شده در  جمعه 25 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 22:44  به قلم مسافر کویر  | 

فراق را دلی از سنگ سخت تر بايد
مرا دلی سـت که با شـوق بر نمی‌آيد
اگر چه هرچه جهانت به دل خريدارند
منت به جان بخرم تا کسی نيفزايد...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 24 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 22:12  به قلم مسافر کویر  | 

گر من آلوده دامنم چه عجب؟
                          همه عالم گواه عصمت اوست...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 16:2  به قلم مسافر کویر  | 

رخسار مسیحا
آيينه نمی گويد شرح گل زيبايت
من ديدم و می دانم رخسار مسيحايت

می گريم و می سوزم شايد که از اين آتش
لبخند شعف بينم بر غنچه لبهايت

رخسار نمی پوشی از غير عجب دارم
در پرده نهان داری از من گل پيدايت

بر بام سرم بنشين تکبير اذان برکش
تا بوسه زنم دستت تا سجده کنم پايت

خاموش نخواهد شد خاکستر من هرگز
امروز نمی ميرم در وعده فردايت

2 نگاشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 16:48  به قلم مسافر کویر  | 

هر كه عـيبم كـند از عـشق و ملامـت گـويد 
تا نديده است تو را، بر منش انكاری هست...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 15:8  به قلم مسافر کویر  | 

هوايت بد هواييم کرده...

2 نگاشته شده در  شنبه 19 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 16:56  به قلم مسافر کویر  | 

شراب دیدار...
دگر از درد تنهايی، به جانم يار می بايد
دگر تلخ است كامم، شربت ديدار می ‌بايد

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح! 
نصيحت گوش كردن را دل هشيار می بايد

مرا اميد بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
كه می گفتم : علاج اين دل بيمار می بايد

که عاشق بارها ورزيده عشق، اما جنونش را
نمی بايست زنجيری، ولی اين بار می بايد...

2 نگاشته شده در  جمعه 18 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 21:56  به قلم مسافر کویر  | 

پرده بردار ز رخسار خود ای صبح اميد
که سيه نامه چو شبهای گناه آمده ايم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 14:54  به قلم مسافر کویر  | 

سلام ای غم که جای تنگ اين دل را پسنديدی...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 16:11  به قلم مسافر کویر  | 

من نمی‌ دارم ز تو درمان طمع
درد بر دردم گر افزايی بس است...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 21:38  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 20

تو خوبی؛

و اين همه‌ ی اعتراف‌هاست.

2 نگاشته شده در  دوشنبه 14 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 8:54  به قلم مسافر کویر  | 

تو نه مثل آفتابی که حضور و غيبت افتد
دگران روند و آيند و تو همچنان که هستی...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 13 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 23:48  به قلم مسافر کویر  | 

یک، دو، سه
شمردن بلد نيستم،
                دوست داشتن بلدم.

گاهی شده يکی را دوتا دوست داشته ام
و گاهی دوتا را يکی.
گاهی هم...
نه...
     دوست داشتن تو که «گاهی» نمی شود!...
تو را همیشه با تمام یکی بودن هایت،
                    - و یا یکی نبودن هایت حتی -
دوتا،
      سه تا،
              صدتا دوست داشته ام...

گفتم که دوست داشتن* بلدم
                         شمردن بلد نيستم...


*تصحیح می شود؛ «دوست داشتنت» بلدم...

2 نگاشته شده در  شنبه 12 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 20:17  به قلم مسافر کویر  | 

تصويرت می کنم؛
            تسخيرم می کنی!...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 0:55  به قلم مسافر کویر  | 

دیوانه ام هنوز...
ديوانه محبت جانانه ام هنوز
دست از دلم بدار که ديوانه ام هنوز

عمری به گرد شمع جمال تو گشته ام
وآتش نخورده بر پر پروانه ام هنوز

در خانه ای که دولت وصل تو يافتم
چون حلقه بسته بر در آن خانه ام هنوز

زين خانه رم مکن که ز آهووشان شهر
کس جز تو ره نجسته به کاشانه ام

ای دوست قصه ای ز محبت بگو که من
طفلم به طبع و طالب افسانه ام هنوز...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 19:57  به قلم مسافر کویر  | 

تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 22:11  به قلم مسافر کویر  | 

تو را چنان که تويی هر نظر کجا بيند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک

2 نگاشته شده در  جمعه 4 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 21:16  به قلم مسافر کویر  | 

ای جان جهان جان و جهان بنده تو
شيرين شـده عـالم ز شكر خنده تـو
صد قرن گذشت و آسمان نيز نديد
در گـردش روزگـار مـانـنـده تـو

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 2 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 22:38  به قلم مسافر کویر  | 

دوست داشتنت هوس نيست
                              که باشد و نباشد؛
نفس است،
         تا باشم، باشی، باشد...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 1 اسفند1385لحظه ی دلتنگی 23:54  به قلم مسافر کویر  |