تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

پنجره بی قرار توست...

2 نگاشته شده در  جمعه 31 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 17:58  به قلم مسافر کویر  | 

اگر بگذارند...

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
و تماشای تو زيباست اگر بگذارند

من ز اظهار نظرهای دلم فهميدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

دل سرگشته من اينهمه بيهوده نگرد
خانه دوست همين جاست اگر بگذارند

سند عقل مشاع است،همه ميدانند
عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:15  به قلم مسافر کویر  | 

بسوخت عاشق و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 22:13  به قلم مسافر کویر  | 

دلبـرا پيش وجودت همه خـوبان عـدم اند
سروران بر در سـودای تو خاک قـدم اند
شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق
خلقـی انـدر طلبـت غـرقـه دريـای غـم اند

2 نگاشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:23  به قلم مسافر کویر  | 

عشق است و به معنايی ش تفسير نشايد کرد
اين قطره به دريايی نشناخته می ماند...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 22:7  به قلم مسافر کویر  | 

...
تاريکم؛
         و پيراهنت روشنم نمی کند.
بوی پيراهن نمی خواهم.
            من خودت را می خواهم يوسف!...
پی نوشت : شد دو سال...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:30  به قلم مسافر کویر  | 

مرا رها کن از این فکر تنهایی...

2 نگاشته شده در  شنبه 25 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 17:13  به قلم مسافر کویر  | 

سپرده اند به دریا
چقدر اين دل زارم در انتظار تو باشد
و بی شراب نگاهت فقط خمار تو باشد

تو اتفاقی و می افتی از ورای تصور
خوشا به حال هر آن چه كه در جوار تو باشد

تو از تبار نه دريايی ای دلت همه دريا
سپرده اند به دريا كه از تبار تو باشد

تو آفتابی و بی تو ستارگی چه محال است
خوشا به حال زمينی كه در مدار تو باشد

بيا كه اين شب شرجی از اضطراب درآيد
و اين تشنج سربی در اختيار تو باشد

و اين غزل همه يك استغاثه بود كه حالا،
بيايي، از طرف هر که دوستدار تو؛ باشد؟...

2 نگاشته شده در  جمعه 24 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 23:56  به قلم مسافر کویر  | 

دريغ نيست مرا هر چه هست در طلبت
دلی چه باشد و جانی چه در حساب آيد

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 23 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 19:37  به قلم مسافر کویر  | 

ترسم که بیایی و من آن روز نباشم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 20:50  به قلم مسافر کویر  | 

خواستم پر بزنم با تو به معراج خيال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

2 نگاشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:42  به قلم مسافر کویر  | 

بی ستاره
شب که می خوابی يادت باشد؛

نردبان خانه را بخوابانی،
          حوض را هم خالی کن.

ماه اگر به زيبايی تو دست يابد
ديگر سراغ از شب هيچ بی ستاره ای نمی گيرد.

يادت که نمی رود
                من بی ستاره ام...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 23:52  به قلم مسافر کویر  | 

معنای زنده بودن من با تو بودن است...

2 نگاشته شده در  شنبه 18 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 17:34  به قلم مسافر کویر  | 

گر توانايی ندارم در رهت
زادِ راهم ناتوانايی بس است...

2 نگاشته شده در  جمعه 17 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 18:23  به قلم مسافر کویر  | 

دوست دارم كه بپوشی رخ همچون قمرت
تا چـو خـورشيـد نبيننـد بـه هر بام و درت
جرم بيگانه نباشد كه تو خود صورت خويش
گـر در آيـيـنـه ببينـی بـرود دل ز بـَرت...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 17:36  به قلم مسافر کویر  | 

مپسند بیش از اینم در بند چون اسیران
ای نرگست همه ناز، چشمی به گوشه گیران...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:33  به قلم مسافر کویر  | 

بی تو دلم ويرانه ست...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:3  به قلم مسافر کویر  | 

بـرآی ای آفـتـاب صـبـح امـيـد
که در دست شب هجران اسيرم

2 نگاشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 19:51  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 21

این بار نه صحبت من و بی قراری هایم است، نه غصه ی جای خالی نبودنت. قصه، حکایت دلبری های توست...
فدای چشمانت بشوم معنا... تصدق خنده هات شوم... عزیزترینم، هوای دل ما را نداری!... این همه یگانگی ات را کجای دلم بگذارم؟... زیبایی بی نظیرت به کنار، این که به نیم نگاهی دل مجنون ما را راهی بیابان می کنی بماند، این که موهات می ریزد روی پیشانی ات و من روی زمین بند نمی شوم دیگر هم بماند، از اینکه وقتی می خندی تمام دو جهان برای قربانی لبخندت شدن کم است هم حرفی نمی زنم. نگاه سر به زیر نازنینت را چه کنم؟... چطور از گونه هایت که از شرمی پرغرور صورتی می شوند نگویم؟...
وای معنا، معنا، معنا... نمی دانی چه می کنی!... خودت بی خبری که اینجا یکی خیلی دوستت دارد... نمی دانی که از صدای نفس هات دل یک کسی اینجا توی سینه هی بالا و پایین می رود...نمی دانی!... نشسته ای آنجا برای خودت لبخند می زنی که چه بشود؟! قصد به آتش کشیدن جان سوخته ام را داری؟... باشد... بزن... تو که غریبه نیستی... حادثه ی تازه ای هم نیست... هر بار زیباتر می شود ولی... بزن...
خدایی که آفریدمان معنا، پشت این حصار سینه ام یک دلی گذاشت به امانت. و تو را آفرید تا بیایی و ببری اش... بشوی دلبر دل بی قراری ما... دلدادگی ما هم شد داستانی!... یک روز تمام حکایت دلسپردگی ام را برایت می گویم نازنین دلم... از ابتدای ابتدا... یک روزی که باشی... که اگر یک جایی بغضم شکست، به دست مقدست اشک هایم را پاک کنی... که اگر فرو ریختم، آغوش مهربانت باشد که پناهم شود... توی همین اتاق کوچک، کنار بستر کودکی - که حالا پر از رویاهای دلنشین توست - می نشانمت رو به رویم و آغاز می کنم... از «یکی بود، یکی نبود...» و در و دیوار و پنجره، لباس هام، کمدم، میزم، هست و نیستم، شهادت می دهند دوست داشتنت را... یک روزی تمام قصه ی عاشقی ام را برایت تعریف می کنم... یک روزی که باشی معنا... یک روزی می شود که باشی؟...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 2:24  به قلم مسافر کویر  | 

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است...

2 نگاشته شده در  شنبه 11 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 9:23  به قلم مسافر کویر  | 

ومن،
واژه واژه پير می شوم
بی تو...
         بی من...
فقط همين!
2 نگاشته شده در  جمعه 10 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 22:18  به قلم مسافر کویر  | 

گويند چرا عاشق از عشق نپرهيزد
من مستم از اين معنی هشيار سری بايد

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 9 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 22:11  به قلم مسافر کویر  | 

خبرت هست؟ که از خويش خبر نيست مرا
گـذری کـن کـه ز غـم راه گـذر نيسـت مـرا

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 8 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:59  به قلم مسافر کویر  | 

می شود راه دلم را به دلت باز کنی؟...
می شود راه دلت را به دلم باز کنی
با من امشب غزل تازه تری ساز کنی
ديدگان من دلخسته به ديوار بماند
کاش غرور بشکنی و راز دل ابراز کنی
دلم از دست بشد از غم بی هم نفسی
کاشکی با دل من يک سفر آغاز کنی
کوچه های دل من باز به بن بست رسيد
می شود راه دلت را به دلم باز کنی؟...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 21:11  به قلم مسافر کویر  | 

فرمان بده تا جان بدهم در چشمت...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 15:53  به قلم مسافر کویر  | 

چقدر آينه داری؛ ستاره ات روشن!
ببار بر دلم از آفتاب چشمانت...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 22:9  به قلم مسافر کویر  | 

آشفته ی توست
               اين قلب ناچيز...
2 نگاشته شده در  شنبه 4 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 17:27  به قلم مسافر کویر  | 

ارغوان
ارغوان! شاخه ی همخون جدامانده ی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
   آفتابی ست هوا؟
                 یا گرفته ست هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است؛
آسمانی به سرم نیست
               از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست

آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است؛
که چو بر می کشم از سینه نفس
                          نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
                      در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست...

نفسم می گیرد
            که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
             بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده،
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده،
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد :
           «نازنینم» آنجاست
                   «نازنینم» تنهاست!

و دل من که چنین خون آلود
                  هر دم از دیده فرو می ریزد...

ارغوان
 این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل من می آید؟...

ارغوان، پنجه ی خونین زمین!
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند

ارغوان، خوشه ی خون!
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سرِ دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر

ارغوان، بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان، شاخه ی همخون جدامانده ی من...

2 نگاشته شده در  جمعه 3 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 19:36  به قلم مسافر کویر  | 

اينجا برای از تـو نـوشـتـن هوا کم است
دنيا برای از تـو نـوشـتـن مــرا کم است

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 12:57  به قلم مسافر کویر  | 

سالی گذشت باز بهار شد نيامدی...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386لحظه ی دلتنگی 11:37  به قلم مسافر کویر  |