تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
خود را نوشتم بارها
                       یک بار معنا کن مرا...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 22:41  به قلم مسافر کویر  | 

من عاشق چشمت شدم...

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می دريد
وقتی ابد چشم تورا پيش از ازل می آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمانها می کشيد
وقتی عطش طعم تورا با اشکهايم می چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بو د و نه دلی
چـيزی نمـی دانـم از اين ديوانـگی و عـاقـلی
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
مـن بودم و چشمان تـو نه آتشی و نـه گلـی
چيزی نـمی دانـم از اين ديوانگی و عاقلی...


پی نوشت : مدار صفر درجه

2 نگاشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 23:5  به قلم مسافر کویر  | 

نامه ای برای خدایی که در این نزدیکی ست... (2)

هوالطیف

خدای خوب سلام
سلام ای مهربانترین مهربانان. ای بزرگترین و ای بخشنده ترین. «سلام» حرمت آغاز کلام است. سلام بر تو و سلام بر بی کرانگی ات.

این منم. بنده ای ناچیز. کوچکترین عضو عالم لامکان. کوچکتر از تمام ذرات دنیای عظیمی که آفریده ای. این منم... کودکی که با تمام کوچکی اش در آغوشش گرفته ای. و دست مهربانی به سرش می کشی. و گریه های گاه و بی گاهش را درمان می کنی. و نوازشش می کنی... می بوسی اش حتی... حقیقت است که تو از مادر مهربان تری... مادر، کودکش را بزرگتر که شد - شاید - دیگر در آغوش نگیرد. و تو آفریده ات را هرچقدر هم که قد بکشد، هزار ساله هم که باشد، در آغوش مهربانی هایت می گیری و نوازشش می کنی... این منم... که وسعت مهربانی ات را یک بار دیگر به چشم دیده ام؛ و عمق بی کرانگی ات را با طعم شیرین اشک و لبخند چشیده ام... این منم خدای خوب... این منم...
مرا با تمام کوچکی هایم - و کودکی هایم - چنان در آغوش گرفته ای که مانده ام مبهوت لطافتت... با تمام بزرگی، خودت را جا کرده ای در کوچکی من. و مرا تا ابد شرمنده می کنی به بزرگی ات، به بزرگواری ات... من، دارم دوست داشتنت را در نیازی مداوم تجربه می کنم و خواستنت را به خواهشی هر روزه می آموزم. و تو همچنان لبخند می زنی...
همه ی روزگار بی کسی ام پناهم شدی. پشت سرم ایستاده بودی - استوار! - که ندیدمت شاید... و گریه کردم. و گلایه کردم از نبودنت. و تو شانه هایم را محکم گرفته بودی تا زمین نخورم... و دست هایت پناه دست هایم بود در تمام روزها و لحظه ها... و من چه احمقانه دیدنت را تنها دلیل بودنت می دانستم...
خداوندگار نورها و بلورها
من از عمق احساسی ناگفتنی با تو سخن می گویم. و تو خوب این را می دانی. پس چه نیازی هست که من تکرار مکرر بکنم وقتی تو خود از اوج این حس باخبری؟... حس خوبی دارم. احساس امنیت می کنم. تو هستی... تو چنان همیشه ی روزگارم هستی... و من این لحظه های بودنت را با عمر جاویدان دو جهان هم عـوض نمی کـنـم حـتی... مـی دانـم هـرچـه سپاسـت بگـویـم ذره ای از مـهر بی کـرانـت جـبـران نمی شـود. اما دوستـت دارم پروردگار روشنی... دوستت دارم...

یا نوالنور

یا منور النور

یا خالق النور

یا مدبر النور

یا مقدر النور

یا نور کل نور

یا نورا" قبل کل نور

یا نورا" بعـد کـل نور

یا نورا" فـوق کـل نـور

یا نورا" لیس کمـثله نور...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 1:43  به قلم مسافر کویر  | 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 23 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 22:18  به قلم مسافر کویر  | 

کوچه در انتظار توست...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 19 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 23:7  به قلم مسافر کویر  | 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد...

تــنــت بــه نــاز طــبــيـبــان نـيـازمـنـد مبــاد
وجــــود نـــازکــت آزرده گـــزنـــد مـــبـــاد

سـلامـت هــمـه آفـــاق در سـلامـت تـوسـت
بـه هيـچ عـارضه شخـص تـو دردمـند مبـاد

جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
کــه ظــاهــرت دژم و بــاطــنــت نژند مبـاد

در ايــن چـمـن چـو درآيـد خـزان به يغمایـی
رهــش بـه سـرو سـهـی قـامـت بـلـنـد مـبــاد

در آن بـســاط کـه حُـسـن تــو جـلـوه آغــازد
مـجــال طـعـنــه بــدبـيـن و بــدپـسـنـد مـبــاد

هـر آن که روی چـو ماهـت به چشم بـد بينـد
بـر آتــش تــو بـجـز جـان او سـپـنـد مـبــاد...


پی نوشت : خدای خوب هزار هزار هزار بار سپاس که مواظبش هستی...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 18 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 22:45  به قلم مسافر کویر  | 

درد دارد معنای من... درد!

معنا...
       معنا...
              معنای من.............

بمیرم برایت معنا. بمیرم برایت! فدای چشمانت بشوم نازنینم... آرام باش... آرام باش عزیزترینم... کاش من این طور از هم پاشیده بودم... غصه نخور اما... خدایمان بزرگ است... خدایمان مهربان است... من به مهربانی اش ایمان دارم.. بی شک امتحانی بوده است برای من... تو که پاکی!... تو که بی نهایتی... ندیدی چطور با دستانش به معجزه ای در آغوشت گرفت؟...
خدایا... چقدر صبوری؟!... هر چه تو گویی همان، اما چقدر؟!... چرا معنا؟!...

معنا...
       معنا...
             معنای من.............

می گذرند این روزها...می گذرند عزیزترینم... اندکی صبر فقط... اندکی صبوری... من اینجایم نازنین دلم... آرام بخواب... آرام... آرام... من موهایت را نوازش می کنم آرام... و شانه های پاکت را می بوسم... تو آرام بخواب...

معنا...
       معنا...
               معنای من.............

اشک هایم را مرهم می کنم روی زخم هایت... تا خود صبح که هیچ، تا آخر دنیا، تا نهایت، دستم را می گذارم روی پیشانی ات دعا می خوانم برای بهبود هرچه زودترت... 13 شمع روشن کرده ام نذر سلامتی ات... و قرآن می خوانم برایت... و خدا اینجاست... من می بینمش به وضوح... تو هستی... خدا هست... لبخند هست... دردهایت را به من بسپار... بمیرم برایت...

معنا...
       معنا...
              معنای من.............

چشمان نازنینت را ببند... بخواب قشنگ نازنینم... بخواب... چه حکایتی ست این همه دوست داشتنت... این همه خواستنت... این همه دویدن و دویدن و نرسیدن... به لبخندت دلخوشم هنوز... خدایی هست معنا! خدایی حتما" هست!... دلگیر نباشی بهترینم... آرام باش چنان همیشه ی روزگار... آرام باش تا من از آرامشت به قرار برسم... آرام باش معنا... آرام بخواب نازنینم... من و خدا اینجاییم... تا همیشه... تا نهایت... تا ابد...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 1:29  به قلم مسافر کویر  | 

معنا...
        معنا...
              معنای من..............................
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 14:59  به قلم مسافر کویر  | 

بی ‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم
غير ازين کار کنون کار دگر نيست مرا...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 17:19  به قلم مسافر کویر  | 

حرف دلم عصاره اين چند واژه است
تا کی شکست؛   
                  خرد شدن،
                               عشق،
                                        انتظار؟!...
2 نگاشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386لحظه ی دلتنگی 21:39  به قلم مسافر کویر  |