تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
خط فاصله
من، تو ، سکوت، حادثه ها، خط فاصله
سرما ، هراس ، فاصله ، با خط فاصله

شعرو شراب، هاله ی مهتاب، کوچه ها
بر جای  پای  خاطره ها ، خط فاصله

هر لحظه ای که رفت به جزآه ودم نبود
شد، من ، تو ، ما و شما ، خط  فاصله

انـگار بـين من و تو خطی کشـيده اند
يک خط بی عبورِ جدا، خط فاصله

من شيشه، آينه، بی قاب، بی حفاظ
سنگ سکوت، دست جفا، خط فاصله

شب خسته، پنجره ها بسته، صبح دور
ديوار بين ما و شما، خط فاصله...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 16:28  به قلم مسافر کویر  | 

شد ز غمت خانه ی سودا دلم...

2 نگاشته شده در  جمعه 25 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 20:34  به قلم مسافر کویر  | 

سهل ست كه من در قدمت خاك شوم
ترسم كه تو پای بر سر من ننهی...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 20:59  به قلم مسافر کویر  | 

آنقدر هوای گریه دارم،
                  که اگر آسمانت بودم،
به قدر یک شب بارانی بی سحر
                               آنقدر روی هستی ات می باریدم 
                                                             تا تمام دنیایت سیراب شود...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 16 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 0:55  به قلم مسافر کویر  | 

دارم از خودم با فکر تو رد می شم...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 21:31  به قلم مسافر کویر  | 

پرواز با خورشید
بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز
بنشینم و از عشق سرودی بسرایم.
آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال،
پرگیرم از این بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور، از آن قله پر برف
آغوش کند باز همه مهر همه ناز
سیمرغ طلایی پر و بالی است که - چون من -
از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است
پرواز به آنجا که سرود است و سرور است،
آنجا که سراپای تو در روشنی صبح
رویای شرابی است که در جام بلور است.

آنجا که سحر، گونه گلگون تو در خواب
از بوسه خورشید، چو برگ گل ناز است.
آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد،
چشمم به تماشا و تمنای تو باز است...

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است.
راه دل خود را نتوانم که نپویم
هر صبح، در آیینه ی جادویی خورشید
چون مینگرم، او همه من، من همه اویم!

او روشنی و گرمی بازار وجود است.
در سینه من نیز دلی گرمتر از اوست.
او یک سر آسوده به بالین ننهاده ست
من نیز به سر میدوم اندر طلب دوست.

ما هر دو، در این صبح طربناک بهاری
از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم
ما هر دو، در آغوش پر از مهر طبیعت
با دیده جان محو تماشای بهاریم.

ما آتش افتاده به نیزار ملالیم،
ما عاشق نوریم و سروریم وصفاییم،
بگذار که - سرمست و غزلخوان - من و خورشید :
بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 23:24  به قلم مسافر کویر  | 

تو می آیی...
دگر بر شام غمگينم نمی آيی به مهمانی
دگر بر صفحه رويم نمی خوانی پشيمانی

تو از افلاک می آيی و من در قعر دنيايم
هزاران بار می گويم به دور از حدس و امکانی

من از رگبار می آيم من از برف و زمستان ها
تو اما آبی و گرمی شبيه يک تب آنی

به احساسم گره خورده حضورت چون غمی شفاف
غمی در عمق خواهش ها، به پشت خنده، زندانی

تو را من دوست می دارم، تو را با عمق احساسم
بيا بر شام غمگينم هر از گاهی به مهمانی...

2 نگاشته شده در  جمعه 4 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 23:59  به قلم مسافر کویر  | 

آنكه در عشق تو بی نام و نشان است منم...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 2 خرداد1386لحظه ی دلتنگی 19:45  به قلم مسافر کویر  |