تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
اعترافات عاشقانه 22

«حالت خوبه؟...» دستم را پایین می آورم. پرده می افتد. نگاهش می کنم. چند ثانیه کوتاه تنها. رویم را برمی گردانم. فاصله می گیرم از وجودش. هر طرف می ورم اما نگاهش را روی شانه هایم حس می کنم. «کجا فرار کنم از دست نگاهت؟» کجا پنهان شوم که در نگاهش نباشم؟
نگاه پاکش که انگار عبور می کند از همه چیز... که هر کجا باشم روی شانه هایم است. که هیچ کجا نیست که پنهان باشد از چشم هایش. هر کجا که می روم نگاهش هست... «نگاهت هست...» لحظه ها راکدند. هوا سنگین است. نفسم دارد بند می آید. نمی گذرند دقیقه ها. و دارد نگاهم می کند. آرام. صبور. بی صدا.
برمی گردم نگاهش می کنم که بگویم «مگه کار و زندگی نداری تو همین جوری داری من رو نگاه می کنی؟» .. غرق می شوم توی چشم هایش که ته ندارند انگار. که آن سویشان انتهایی نیست. که بی نهایت اند. دریچه هایی به بی نهایت اند... زبانم بند می آید. غرق می شوم توی نگاهش. و هیچ تلاشی نمی کنم که پایین نروم. فرو می روم توی چشم هایش. آرام... آرام...
لبخند می زند. بغض می کنم. دست خودم نیست. همین حالاست که اشک هایم جاری شوند. و او دارد لبخند می زند. «چایی می خوری برات بیارم؟...» «حوصله ندارم معنا!... ولم کن»
دروغ می گویم! دروغ می گویم تو که می دانی!... تو که باید بدانی!... خودم را لوس می کنم برایت. می خواهم نازم را بکشی. مثل بچه ها که لج می کنند! بیایی در آغوشم بگیری. نوازشم کنی. من، توی آغوش مهربانت بزنم زیر گریه. و تو آرامم کنی... عطر نفس هایت را بپاشی روی موهایم و من قرار بگیرم از وجودت... از حضورت... از صدای بی وقفه ی نفس های خدایی ات... از بالا و پایین رفتن منظم سینه ات...
تو باید... 
        نمی شود!... نمی شود!... باید که باشی!... تصویر نمی شوند این رویاها بی تو!...

دلم گرفته معنا... حالم خوب نیست. هوای گریه دارم. هوای شکستن. خرد شدن. بریدن... دارم می شکنم اینجا بی تو... نمی توانم معنا... نمی توانم دیگر... نمی توانم...
مگر چقدر تحمل دارد آدمی؟... چقدر صبوری باید که نشکند؟... بار اولم نیست... آخرین هم نیست بی شک... بارها و بارها و بارها شکستن را تجربه کرده ام بی حضور نازنینت...
معنا... چرا خدا بر نمی دارد این فاصله ها را؟... به کجای این کره ی خاکی بر می خورد اگر من و تو کنار هم بنشینیم؟... چه می شود اگر با هم حرف بزنیم؟... لبخند بزنیم به همدیگر... چه می شود؟...

خسته ام معنا... دست به دست خدا سپرده ام که زمین نخورم... بس است دیگر انتظار... بیا معنا... من خسته ام...


پی نوشت : می گویند امشب شب آرزوهاست...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386لحظه ی دلتنگی 15:51  به قلم مسافر کویر  | 

دارم؛
     می میرم...
2 نگاشته شده در  جمعه 15 تیر1386لحظه ی دلتنگی 16:51  به قلم مسافر کویر  | 

از اینکه شعر بگویم برای چشمانش
و شعر من بشود گریه دار می ترسم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386لحظه ی دلتنگی 18:32  به قلم مسافر کویر  | 

راه راه، راه راه . . .

اگر همه ی رفتن ها راه هايی هستند که به مقصدی می رسند،
من؛
    همه ی مقصدم رفتنی است که به راه راه پيراهن تو رسيده است...

2 نگاشته شده در  شنبه 9 تیر1386لحظه ی دلتنگی 23:11  به قلم مسافر کویر  | 

کسی هست در این شهر هواخواه نگاهت
                              نشسته ست نگاهی غریبانه به راهت

مبادا که نیایی...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386لحظه ی دلتنگی 17:30  به قلم مسافر کویر  | 

ای خدای واژه های قشنگ؛
بندگی من دنباله دار است...
                             يا عشق! ادرکنی...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386لحظه ی دلتنگی 20:59  به قلم مسافر کویر  | 

همه شدند گرفتار عشق شيرينت
برای اين همه فرهاد کوه کم داريم...

2 نگاشته شده در  شنبه 2 تیر1386لحظه ی دلتنگی 18:30  به قلم مسافر کویر  |