تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

بی شک جهان را به عشق کسی آفريده اند
چون من که آفريده ام از عشق جهانی برای تو...

2 نگاشته شده در  شنبه 31 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 20:50  به قلم مسافر کویر  | 

هوای تو
من چه در پای تو ريزم كه خورای تو بود
سر نه چيزست كه شايسته پای تو بود

خرم آن روی كه در روی تو باشد همه عمر
وين نباشد مگر آن وقت كه رای تو بود

ذره‌ای در همه اجزای من مسكين نيست
كه نه آن ذره معلق به هوای تو بود

تا تو را جای شد ای سرو روان در دل من
هيچ كس می‌ نپسندم كه به جای تو بود

به وفای تو كه گر خشت زنند از گل من
همچنان در دل من مهر و وفای تو بود

غايت آنست كه ما در سر كار تو رويم
مرگ ما باك نباشد چو بقای تو بود

من پروانه صفت پيش تو ای شمع چوگل
گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود

عجبست آن كه تو را ديد و حديث تو شنيد
كه همه عمر نه مشتاق لقای تو بود

خوش بود ناله دلسوختگان از سر درد
خاصه دردی كه به اميد دوای تو بود

ملك دنيا همه با همت عاشق هيچ ست
پادشاهيش همين بس كه گدای تو بود

2 نگاشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 22:29  به قلم مسافر کویر  | 

می نويسم « د ی د ار »
تو اگر بی من و دلتنگ منی ...
                           يك به يك فاصله ها را بردار!
2 نگاشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 23:59  به قلم مسافر کویر  | 

دردی ست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

2 نگاشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 23:35  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 23

یک دنیا سکوت را با نفسی که از بغض بالا نمی آید و نگاهی که در اشک غوطه ور است را چطور می شود نوشت؟...

یک هفته ای می شود که برگشته ام. از روزی که آمده ام، هر روز دفترم را باز کرده ام، مدادم را در دست گرفته ام، ساعت ها خیره شده ام به صفحه سفید کاغذ؛ و بعد آرام دفترم را بسته ام، مدادم را رویش گذاشته ام، و از پشت میزم بلند شده ام...
چه باید بنویسم؟... چه دارم که بنویسم؟... مگر به جز «دوستت دارم» و «دلم برایت تنگ شده» حرف دیگری هم هست؟!...

باید برایت بنویسم... باید بنویسم!...

معنا...
ماه رمضان است. دلم گرفته. نه حوصله ی سحر را دارم، نه تب و تاب لحظه های افطار را... وقتی نیستی، به کدام شوق سحر از خواب بیدار شوم؟... وقتی نمی شود که سر یک سفره روزه مان را افطار کنیم، چرا باید در انتظار صدای اذان باشم؟...
ماه رمضان است معنا. من می ترسم. از این ماهی که شاید حتی در امتداد ابتدا تا انتهایش بی هیچ حادثه ای باشد... من می ترسم معنا... حس خوبی ندارم... چرا نجاتم نمی دهی؟!... چرا پناه دل دلواپسی هایم نمی شوی عزیزترین؟...
هر دو سوی این عشق تویی... یک سو که تویی با عالمی زیبایی و شکوه و آرامش دلبرانه ات؛ یک سو هم منم که حل شده ام به تمامی در تو... در نگاهت... در لبخندت...
معنا... چرا سراغ از دل بی قرارم نمی گیری؟... خبر داری دلم در زیر بار دلتنگی ات دارد می شکند؟... بیا ببین دارد قطره قطره خون می بارد در فراقت...
بیا بگو نفس نکشم دیگر... بگو برو تمام رشته کوه های دنیا را جا به جا کن... بگو زمین و زمان را بهم بریز... جای شب و روز را عوض کن... اصلا" بگو برو عاشقانه بمیر!... اگر اطاعت امر نکردم آنوقت هرچه دلت خواست بکن. یقه ام را بگیر بگو تو که عرضه نداری غلط کردی ادعای عشق می کنی! بزن توی صورتم. سرم را از تنم جدا کن. این تبر، این هم گردن من. تبر را خودم به دستت می دهم. از خدایم هم باشد که به دست نازنین تو قربانی شوم! تو فقط بیا معنا!... به هر بهانه که دلت خواست... تنها باش دیگر! باش معنا!... همینجا عزیزترین. کنار من. باش. خواهش می کنم...

ماه رمضان است. حس خوبی ندارم. من می ترسم معنا. می ترسم...

2 نگاشته شده در  شنبه 24 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 15:32  به قلم مسافر کویر  | 

مشهد هستم...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 13 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 10:41  به قلم مسافر کویر  | 

دوستت دارم

مـرا صـد بـار اگـر از خـود برانـی دوسـتـت دارم
بـه زنــدان جفــايـت گــر کـشــانـی دوســتـت دارم

بـه پـيـش خـلـق گـر نتــوان حـديث عشـق را گفتـن
درون ســيــنــه تــنــگــم نــهــانـی دوســتــت دارم

به جـرم عشـق تـو صد زخـم کـاری بر جگر دارم
جـگر سهـل است، گـر خونم فشانـی دوسـتت دارم

چه حاصل از جفا کردن، چه سود از مهر ورزيدن
مـــرا لايـــق بــدانــی يــا نـــدانــی دوســتــت دارم

بـه چشمـان تـو سـوگـنـد ای گـل زيـبا مـرا هر چـند
سـزاوار حـريم خـود بـدانی يا نـدانی دوسـتـت دارم

2 نگاشته شده در  یکشنبه 4 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 20:31  به قلم مسافر کویر  | 

نمی دانم تو ميدانی

    دل من در هوای ديدنت بی تاب گرديده
                        سراپای وجودم از فراقت آب گرديده...

2 نگاشته شده در  شنبه 3 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 23:50  به قلم مسافر کویر  | 

بهانه همه بهانه های من تويی...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386لحظه ی دلتنگی 20:49  به قلم مسافر کویر  |