|
|
من |
|
|
همين که چشمهايم را ببندم با تمام درد سر هايش ميان خاطراتم غوطه ور خواهم شد و خون جگرهايش کسی را در ميان بادها گم می کنم هر بار و می بينم زمان شمشير بر می دارد و حتی زمين خنجر به پهلويم؛ شبيه جنگهای تن به تن که آخرش بازنده می ميرد روايتهای من اينجا هميشه آخرش نقطه است
خودت می دانی! اين سردار پير خسته هر کاری نکرد و کرد؛ خودت می دانی...اصلاً گوش کن! يک آدم عاشق چه می خواهد؟ نه با حرف وحديث و آری و نه، بايد و شاید، خيالی نيست!می خواهی بماند لال پس لابد نمی دانی، به محض اينکه بيتی تازه در شعر جديدم شعله می گيرد تويی که بادها هر روز می آيند در پرچين موهايت... تويی که هر چه تشبيه و خيال و وصفهايم پيش چشمت هيچ...
کسی که اول بازی خودش را کشته چيزی هم ندارد. پس دو باره چشم هايش را ببندد؛ حرفهايش را نگويد؛ چشم!
پی نوشت : آینه ها که نا گهان فرو بریزند، آفتابگردان ها که از کمر بشکنند، دیگر هیچ کسی از عمق جاده ها صدا نمی زند مرا... «قیصر» هنوز رفتنت را باور نمی کنم... و نیستی که ببینی از آن سه شنبه ی تلخ و بی حوصله هیچ آفتابگردانی سر به سوی خورشید بلند نمی کند؛ و هیچ آینه ای حوصله ی نگاهمان را ندارد. نه... هنوز باور نمی کنم انقدر آرام و جاودانی تنهایمان گذاشته باشی... |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386لحظه ی دلتنگی 20:44 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
هيچ وقت نشد باور کنی که من بی تو فردايی ندارم... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 21 آبان1386لحظه ی دلتنگی 23:24 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
ناگهان چقدر زود دیر می شود!... |
|
قیصر رفت.. |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 8 آبان1386لحظه ی دلتنگی 18:55 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشقانه 24 |
|
|
دلم که برایت تنگ نشده هیچ؛ کلی هم از نبودنت خوشحالم. فکر نکنی در نبودنت نشسته ام زانوی غم به بغل گرفته ام شب و روز برای درد دوریت گریه می کنم! مثلا" با نبودنت چه گلی به سرم زده ای که حالا با بودنت بخواهی بزنی؟! دارم برای خودم کیف دنیا را می کنم. از دست خیالت هم راحتم. با بچه ها هر شب بیرون می رویم؛ سینما، پارک، هواخوری... هر کار هم که دلم بخواد می کنم. تا نیمه شب ها بیدار می مانم فیلم های جورواجور نگاه می کنم. یا توی دنیای اینترنت هرچقدر دلم بخواهد می گردم؛ عکس، موسقی، دانلود... این همه آدم های مختلف دوروبرم هست. یکی زنگ می زند، یکی sms می فرستد، یکی off می گذارد. تماس های مـکـرر، گفتگـوهای طـولانـی، تو را می خواهـم چـکـار؟! اصلا" وقتـی نمی ماند که بخواهم فکر کنم که تو نیستی. جایی خالی نمی ماند که تو با بودنت بخواهی پرش کنی!!!... لبخند می زنم.تعجب نکن. دارم به سطرهای خط خطی بالا می خندم. می بینی عزیزترین؟ هنوز دروغ گفتن را یاد نگرفته ام... خنده هم دارد مگر نه؟... خنده ای که آرام آرام گریه ی بی اختیار می شود و از چشم های همیشه تاریکم فرو می چکد روی برگ برگ دفترم که نیاز بودنت را روزی هزار بار فریاد بی صدا می کنند و تو نمی شنوی... هوا دارد سرد می شود کم کم. چند وقت پیش که داشتم لباس های گرمم را از توی چمدانم در می آوردم، دوباره ژاکت آبی آسمانی ام را دیدم... بیرون آوردمش. - نمی دانم چقدر- گذاشتمش رو به رویم، آرام و بی صدا نگاهش کردم. بعد دوباره تایش زدم، توی جعبه اش گذاشتمش، و گذاشتمش سر جایش توی چمدان... هر سال پاییز که می شود مادرم می گویند: «ژاکت آبی ات کجاست؟ گمش کردی؟!» می گویم: «نه، تو چمدونه» «پس چرا نمی پوشی اش؟ به تنت خیلی قشنگه. از وقتی گرفتی ش همین جوری گذاشتی ش تو چمدونت!» سکوت می کنم. سکوتِ مطلق. مادر نمی داند که تو رنگ آبی آسمانی را دوست داری. من اما خوب می دانم... ژاکت آبی آسمانی ام را گذاشته ام برای آن شب نمناک پاییزی که برای اولین بار من و تو شانه به شانه هم در بی نهایت ترین خیابان دنیا، و در شب ترین شب عالم، با پای عاشقی تا حوالی خانه ی خدا برویم... می خواهم برای اولین بار در بهارترین پاییز عمرم و در مجاورت ستاره باران شب چشم هایت بپوشمش. و چقدر دلم می خواهد که جمله ی مادر را حتی به شوخی، حتی فقط برای اینکه دل من را خوش کرده باشی به لبخند به زبان بیاوری. و من از شور و شادمانی سر از پا نشناسم دیگر... چشم هایم از گریه خسته اند؛ دلم از نبودنت؛ دستم از این همه نوشتن نام نازنینت روی سکوت خالی ورق های بی صدایی که فریادشان به هیچ کجا نمی رسد... بیا که نام تو را عاشقانه بگذارم |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386لحظه ی دلتنگی 15:7 به قلم مسافر کویر
|
|
||