تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
من
همين که چشمهايم را ببندم با تمام درد سر هايش
ميان خاطراتم غوطه ور خواهم شد و خون جگرهايش

کسی را در ميان بادها گم می کنم هر بار و می بينم
پرستويی به دستان خودش سوزانده يک يک کلِ پرهايش

زمان شمشير بر می دارد و حتی زمين خنجر به پهلويم؛
به پايم می زند روز و شب تکراری ام هر دم تبرهايش

شبيه جنگهای تن به تن که آخرش بازنده می ميرد
نشستم تا ببندد روی من يکباره دنيا را و درهايش...........

روايتهای من اينجا هميشه آخرش نقطه است
به قول تو ــ کسی دلبسته ی معشوقه ی عصر حجرهايش!!!


کجای قصه ـ جوری که نمی دانم - مرا از «من» زدی بيرون؟
که جور ديگری پاهای من می خواند اين راه و خطرهايش

خودت می دانی! اين سردار پير خسته هر کاری نکرد و کرد؛
نمی اندازد اينجا ــ پيش پای دشمنش ــ تيغ و سپرهايش

خودت می دانی...اصلاً گوش کن! يک آدم عاشق چه می خواهد؟
تو باور کرده ای سنجيده ات اينبار با تحليل گرهايش!!!

نه با حرف وحديث و آری و نه، بايد و شاید،
خيالی نيست! پايت می دهد يک روزی از اين بيشترهايش

خيالی نيست!می خواهی بماند لال پس لابد نمی دانی،
که خوانده قصه را  در گوش دنيا با تمام کور و کرهايش!

به محض اينکه بيتی تازه در شعر جديدم شعله می گيرد
به تصديق همين که می توانم باز هم جنبيده سرهايش

تويی که بادها هر روز می آيند در پرچين موهايت...
خجالت می کشد پيش تن اين دشت با کوه و کمرهايش...

تويی که هر چه تشبيه و خيال و وصفهايم پيش چشمت هيچ...
تويی که عاجزم از ثبت لبخند تو با کل  هنرهايش


خودت ديدی؟ تمام حرفها و غصه هايش ختم شد با خنده های تو!
برای توست اين «هفتاد مَن» تفصيل و اظهار نظرهايش

کسی که اول بازی خودش را کشته چيزی هم ندارد. پس
به رويش هم نياورده است اينجا حاصل سود و ضررهايش

دو باره چشم هايش را ببندد؛ حرفهايش را نگويد؛ چشم!
به پايان می رسد با چشم های بسته پايان سفرهايش...


خودت ميدانی اميد کمی دارد... ولی می بيندت يک روز!
همانطوری که چشمش باز شد يعقوب با پيراهن دست پسرهايش...


پی نوشت : آینه ها که نا گهان فرو بریزند، آفتابگردان ها که از کمر بشکنند، دیگر هیچ کسی از عمق جاده ها صدا نمی زند مرا...
حکایت همیشه است...
لحظه ها، در دریغی جاودانی خیلی زود دیر می شوند...

«قیصر» هنوز رفتنت را باور نمی کنم... و نیستی که ببینی از آن سه شنبه ی تلخ  و بی حوصله هیچ آفتابگردانی سر به سوی خورشید بلند نمی کند؛ و هیچ آینه ای حوصله ی نگاهمان را ندارد. نه... هنوز باور نمی کنم انقدر آرام و جاودانی تنهایمان گذاشته باشی...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386لحظه ی دلتنگی 20:44  به قلم مسافر کویر  | 

هيچ وقت نشد باور کنی که من بی تو فردايی ندارم...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386لحظه ی دلتنگی 23:24  به قلم مسافر کویر  | 

ناگهان چقدر زود دیر می شود!...
                                                                                                           

قیصر رفت..

2 نگاشته شده در  سه شنبه 8 آبان1386لحظه ی دلتنگی 18:55  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 24

دلم که برایت تنگ نشده هیچ؛ کلی هم از نبودنت خوشحالم. فکر نکنی در نبودنت نشسته ام زانوی غم به بغل گرفته ام شب و روز برای درد دوریت گریه می کنم! مثلا" با نبودنت چه گلی به سرم زده ای که حالا با بودنت بخواهی بزنی؟! دارم برای خودم کیف دنیا را می کنم. از دست خیالت هم راحتم. با بچه ها هر شب بیرون می رویم؛ سینما، پارک، هواخوری... هر کار هم که دلم بخواد می کنم. تا نیمه شب ها بیدار می مانم فیلم های جورواجور نگاه می کنم. یا توی دنیای اینترنت هرچقدر دلم بخواهد می گردم؛ عکس، موسقی، دانلود... این همه آدم های مختلف دوروبرم هست. یکی زنگ می زند، یکی sms می فرستد، یکی off می گذارد. تماس های مـکـرر، گفتگـوهای طـولانـی، تو را می خواهـم چـکـار؟! اصلا" وقتـی نمی ماند که بخواهم فکر کنم که تو نیستی. جایی خالی نمی ماند که تو با بودنت بخواهی پرش کنی!!!...

لبخند می زنم.تعجب نکن. دارم به سطرهای خط خطی بالا می خندم. می بینی عزیزترین؟ هنوز دروغ گفتن را یاد نگرفته ام... خنده هم دارد مگر نه؟... خنده ای که آرام آرام گریه ی بی اختیار می شود و از چشم های همیشه تاریکم فرو می چکد روی برگ برگ دفترم که نیاز بودنت را روزی هزار بار فریاد بی صدا می کنند و تو نمی شنوی...
مگر می شود خندید وقتی تو نیستی؟... دو قلو، سه قلو، صد قلو، میلیون قلو... تمام آدم های دنیا مثل هم اند. یک شکل، یک رنگ، یک صدا... و من هیچکدام از این آدم های یک شکل را نمی بینم الا تو که یگانه ترینی... که فرق می کنی با همه شان. تنها یکی هستی و بس. صدایت، چشم هایت، نگاهت... نگاهت... نگاهت... چند وقت است که به برق چشمان روشنت به آتشم نکشیده ای معنا؟... دلم برای شعله ور شدن میان باغ نگاهت تنگ شده است. بسوزانم معنا... بسوزانم!...

هوا دارد سرد می شود کم کم. چند وقت پیش که داشتم لباس های گرمم را از توی چمدانم در می آوردم، دوباره ژاکت آبی آسمانی ام را دیدم... بیرون آوردمش. - نمی دانم چقدر- گذاشتمش رو به رویم، آرام و بی صدا نگاهش کردم. بعد دوباره تایش زدم، توی جعبه اش گذاشتمش، و گذاشتمش سر جایش توی چمدان... هر سال پاییز که می شود مادرم می گویند: «ژاکت آبی ات کجاست؟ گمش کردی؟!» می گویم: «نه، تو چمدونه» «پس چرا نمی پوشی اش؟ به تنت خیلی قشنگه. از وقتی گرفتی ش همین جوری گذاشتی ش تو چمدونت!» سکوت می کنم. سکوتِ مطلق. مادر نمی داند که تو رنگ آبی آسمانی را دوست داری. من اما خوب می دانم... ژاکت آبی آسمانی ام را گذاشته ام برای آن شب نمناک پاییزی که برای اولین بار من و تو شانه به شانه هم در بی نهایت ترین خیابان دنیا، و در شب ترین شب عالم، با پای عاشقی تا حوالی خانه ی خدا برویم... می خواهم برای اولین بار در بهارترین پاییز عمرم و در مجاورت ستاره باران شب چشم هایت بپوشمش. و چقدر دلم می خواهد که جمله ی مادر را حتی به شوخی، حتی فقط برای اینکه دل من را خوش کرده باشی به لبخند به زبان بیاوری. و من از شور و شادمانی سر از پا نشناسم دیگر...
فکر می کنی چنین شبی می آید معنا؟... فکر می کنی یک زمانی وقتش بشود که ژاکت آبی آسمانی ام را به تن کنم؟...

چشم هایم از گریه خسته اند؛ دلم از نبودنت؛ دستم از این همه نوشتن نام نازنینت روی سکوت خالی ورق های بی صدایی که فریادشان به هیچ کجا نمی رسد...
من خسته ام معنا... بیا... می خواهم صدایت کنم... می خواهم به نام بخوانمت. می خواهم تمام دنیا صدایم را بشنوند وقتی که نام مقدست بر لبانم جاری می شود. بیا معنا... می خواهم اعتراف کنم که «دوستت دارم...»

                  بیا که نام تو را عاشقانه بگذارم
                                      کنار جمله ی زیبای دوستت دارم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386لحظه ی دلتنگی 15:7  به قلم مسافر کویر  |