تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
صدای آب می آید...
                                                                                                           

از پرچم های سیاه روی بام ها خون می چکد. دست ها در سوز غریبانه ی سرما بالا و پایین می شوند. ذره ذره ی وجودم در تلاطم است.
برایت آب آوده ام معنا...

2 نگاشته شده در  شنبه 29 دی1386لحظه ی دلتنگی 14:11  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 25

بعضی حرف ها برای نگفتن اند. برای همیشه در آنسوی سکوت ماندن. واژه می شوند که بیان نشوند. زاده می شوند که تا همیشه در گوشه های ذهن بمانند و بمانند و بمانند. نمی شود گفتشان. نمی شود شنیدشان. الا به سکوت. می شود در سکوت نوشتشان؛ گفتشان، شنیدشان...
چنان تمام «دوستت دارم» هایی که من در نفس کشیدن هایم برایت از ناب ترین واژه ها گلچین می کنم، اما تو انگار قرار نیست هنوز هم که هنوز است عطرشان را احساس کنی... «دوستت دارم» های تو را نمی شود گفت. واژه شرم می کند از معصومیت زلال چشم هایت. ولی با دلت که گوش کنی به روشنی می توانی بشنوی شان.
گوش کن معنا
من از دلم با تو سخن می گویم. از عمیق ترین گوشه های قلبی که آهنگ تپش هایش موج موزون تکرار نام مقدس توست. دلی که بسته ی سر زلف سیاه توست. رهایش کنی، دیگر بیابان هم چاره اش نمی کند. من؛ از کوچه پس کوچه های مه آلود دلم با تو حرف می زنم که آفتاب چشمانت را کم دارد. برف و یخبندان دیگر بس اش است معنا. طلوع کن از مشرق جغرافیای من. روشن کن جهانم را به نور دیده گانت.اینجا هوا سرد است. گلدان یاس دارد یخ می زند در حجم این همه غربت سرد روزهای نبودنت. وقت آن نیست که دیگر به سر آید این روزگار تلخ هجرانت؟... که دیگر قرار بگیرد این دل دلواپسی های مداوم من؟...
معنا...
کـم که تمنایـت نکـردم... کـم که تنهایـی نکـشـیـدم در فـراق غـریبـانه ی حضـورت... پـس چـرا دیـگر تمـام نمی شوند این لحظه ها؟!... چند زمستان دیگر را باید بی حضور گرم لبخند هایت سر کنم؟... تابی نمانده دیگر در تنم... مگر چقدر می تواند طاقت بیاورد دل بی قرارم؟... دنیا بی اعتبار است معنا... نبودن هایت دیر می شود عزیزترین... نوشداروی بعد از مرگ سهراب نباش؛ بیا دیگر معنا!...
بگذار زیر سایه ی مهربانی چشم هایت قد بکشم... بگذار در تمنای مکرر دست هایت رنگ بودن بگیرم. لبخندت را دریغ مکن از پیکر بی جانم. زنده ام کن به تبسم های گاه به گاهت. نوازشم کن در ملکوت صدای آسمانی ات. معنا... خیلی کم دارمت...

تمام حجم نبودن هایت تقصـیر این هـمه خـوبی های توست! هرچه تو خـوبتر می شوی، خدایـمان دلش نمی آید وجود مبارکت را در کنار چون منی آلوده ی تباهی کند... چقدر تو خوبی معنا... چقدر نازنینی... چقدر من بی کسم بی تو... اما به فرخنده گی حضور عشق اهورایی ات در بند بند وجودم از تمام عالم و آدم خوشبخت ترم... تنها حیف که ندارمت... که ندارمت... که ندارمت...
که از تمـام دنیا که بگـذریـم حسرت ایـن عـبارت چـنان سنگـینی می کند بر شانـه هایـم که قامتم راست نمی شود دیگر...
«من؛ ندارمت معنا... ندارمت...»


پی نوشت : بنا داشتم عاشقانه ای برایت بنگارم که پایه های عرش خدا به لرزه دربیایند وقتی که ملائک در سکوت مبهـوتشان زمزمـه اش می کنند... ببخـش. مـن و واژه ها هیـچوقت اندازه ی تو نمی شویم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 27 دی1386لحظه ی دلتنگی 15:59  به قلم مسافر کویر  | 

شب فراق
شب فراق كه داند كه تا سحر چندست؟
مگر كسی كه به زندان عشق دربندست

گرفتم از غم دل راه بوستان گيرم
كدام سرو به بالای دوست مانندست

پيام من كه رساند به يار مهرگسل
كه برشكستی و ما را هنوز پيوندست

قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاك پای تو وان هم عظيم سوگندست

كه با شكستن پيمان و برگرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومندست

بيا كه بر سر كويت بساط چهره ماست
به جای خاك كه در زير پايت افكنده‌ست

خيال روی تو بيخ اميد بنشاندست
بلای عشق تو بنياد صبر بركندست

عجب در آن كه تو مجموع و گر قياس كنی
به زير هر خم مويت دلی پراكندست

ز دست رفته نه تنها منم در اين سودا
چه دست‌ها كه ز دست تو بر خداوندست 

فراق يار كه پيش تو كاه برگی نيست
بيا و بر دل من بين كه كوه الوندست

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند كه عاشق ز دوست خرسندست

 

2 نگاشته شده در  دوشنبه 24 دی1386لحظه ی دلتنگی 22:20  به قلم مسافر کویر  | 

ندارد...
«پدر!
من صدای تو را می شناسم!

تو آن پهلوان دليری که يک شب
           صبورانه برپشت اسبان چابک نشستی
و از امتداد درختان ثابت گذشتی

و رفتی...
         و رفتی.....
                    و رفتی.........»

2 نگاشته شده در  شنبه 22 دی1386لحظه ی دلتنگی 17:48  به قلم مسافر کویر  | 

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را
میـان ربنـای سبـز دستـانـت دعـایـم کـن...


پی نوشت : محرم آغاز شد.

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386لحظه ی دلتنگی 19:8  به قلم مسافر کویر  | 

چراهای من هیچوقت پاسخ داده نمی شوند معنا. من خسته ام...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 18 دی1386لحظه ی دلتنگی 1:33  به قلم مسافر کویر  | 

در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد...
2 نگاشته شده در  جمعه 14 دی1386لحظه ی دلتنگی 21:33  به قلم مسافر کویر  | 

تا جان بشود جهان تو را کم دارم...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 11 دی1386لحظه ی دلتنگی 23:9  به قلم مسافر کویر  | 

منم عاشق مرا غم سازگار است
تو معشوقی تو را با غم چه کار است

در گذر حزن انگیز عاشقانه های بی تو، امروز شادمانه ی دیگری ست. عیدت مبارک معنایم...
                                                                                                عید غدیر    دی ماه 1386

2 نگاشته شده در  شنبه 8 دی1386لحظه ی دلتنگی 12:0  به قلم مسافر کویر  | 

لازم نیست تو مرا دوست داشته باشی. من تو را به اندازه ی هردویمان دوست دارم...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386لحظه ی دلتنگی 23:47  به قلم مسافر کویر  | 

دوست دارم يک شبه هفتاد سال پير شوم؛
در کنار خيابانی بايستم؛
تو مرا بی آنکه بشناسی از ازدحام تلخ خيابان عبور دهی...

هفتاد سال پير شدن يک شبه!!!
                      به حس گرمی دست های تو....
هنگامی که مرا عبور می دهی می ارزد؟

نه...
        بيش از آن می ارزد...
بيش از آن...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 2 دی1386لحظه ی دلتنگی 20:16  به قلم مسافر کویر  |