تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

من به هر كشوری از عشق نبودم رسوا
گر به هر مجلسی از حسن تو افسانه نبود!

2 نگاشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 22:22  به قلم مسافر کویر  | 

خواستم به وسعت دوست داشتنت ستاره بکارم؛
                                                        آسمان کم آوردم...

2 نگاشته شده در  جمعه 26 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 20:35  به قلم مسافر کویر  | 

اين همه دلتنگی من رو می کشه آخر...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 25 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 23:56  به قلم مسافر کویر  | 

دل از همه گسسته ام، آينه ای شکسته ام
آه شکسته تر مخواه آينه ی شکسته را...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 24 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 20:56  به قلم مسافر کویر  | 

ای در سر هر كس از تو سودای دگر
در راه تـو هـر طـايــفـه را رای دگـر
چـيـزی ز تـو هـر كـســـی تمـنـا دارد
مــا جــز تـو نــداريــم تــمــنـای دگــر

2 نگاشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 21:45  به قلم مسافر کویر  | 

...Wish you were here

2 نگاشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 23:15  به قلم مسافر کویر  | 

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

2 نگاشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 19:48  به قلم مسافر کویر  | 

خانه ویرانه
با آن كه می از شيشه به پيمانه نكردی
در بزم كسی نيست كه ديوانه نكردی

ای خانه شهری نگهت برده به يغما
در شهر دلی كو كه در او خانه نكردی

تا گنج غمت را سر ويرانی دلهاست
يك خانه دل نيست كه ويرانه نكردی

از حال شكست دلم آگاه نگشتی
تا زلف شكن بر شكنت شانه نكردی

تنها نه من از عشق رخت شهره شهرم
صاحب نظری نيست كه افسانه نكردی

نازم سرت ای شمع كه شهری زدی آتش
وانديشه ز دود دل پروانه نكردی

با چشم تو محرم نشدم تا به نگاهی
بيگانه‌ام از محرم و بيگانه نكردی

ای آن كه به مردی نشدی كشته ی جانان
دردا كه يكی همت مردانه نكردی

دل تنگ شدی عاشق خسته مگر امروز
از دست غمش گريه مستانه نكردی؟...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 16:20  به قلم مسافر کویر  | 

اين دل بدون ديدن تو دل نمي شود...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 23:11  به قلم مسافر کویر  | 

همين كه هستی كافی ست
دور از من،
         بدون من؛...
چه فرقی ميكند؟

گل كه می خری خوب است.
برای من نيست؟
                    نباشد؛
همين كه رختمان زير يك آفتاب خشك می شود كافی ست.
دلخوشم به اين حماقت شيرين


پی نوشت : خرابم معنا... خراب... خراب...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 14 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 21:54  به قلم مسافر کویر  | 

منم ان شکسته سازی که تواش نمی نوازی
که فغان کنم ز دستی که گسسته کار ما را

2 نگاشته شده در  شنبه 13 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 23:10  به قلم مسافر کویر  | 

كی شكيبايی توان كردن چو عقل از دست رفت
عـاقـلی بايـد كـه پـای انـدر شكـيبايـی كـشد

2 نگاشته شده در  جمعه 12 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 17:40  به قلم مسافر کویر  | 

بگذار که در حسرت ديدار بميرم
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم
دشوار بود مردن و روی تو نديدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ
در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بميرم
ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست
تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم
بگذار همین گونه وفادار بميرم...
2 نگاشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 20:21  به قلم مسافر کویر  | 

بی تو

نه ستاره می شوم،
                   نه پرنده،
می میرم!

2 نگاشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 16:50  به قلم مسافر کویر  | 

باز هم اين چشم ابری با من است
خانه و فانوس اشکم روشن است

2 نگاشته شده در  جمعه 5 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 20:8  به قلم مسافر کویر  | 

بی عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر؟!...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386لحظه ی دلتنگی 19:52  به قلم مسافر کویر  |