تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
غمانه

نمی گویم. نمی نویسم. چه باید بنویسم؟! از کجا باید بگویم؟! مگر هرچه از این گلوی شکسته فریاد می زنم کم دارمت به هیچ کجای دنیا می رسد؟!!!
نمی گویم معنا. خسته شده ام. گیرم که دارد عید می شود؛ خب بشود! به من چه! فرض کینم همه جا حال و هوای بهار است، فرض کنیم همه کوچک و بزرگ منتظر سال جدیدند، و فرض هم کنیم که آمدن بهار شادی می آورد مثلا"!!! فرض کینم دیشب همه دور هم جمع هم بودند، آتش هم روشن کردند، کلی هم خوش گذشت، (به همه؛ نه من!) خب به جهنم! که چه؟! اصلا" به من چه؟! چه فرقی به حال من می کند؟! جز اینکه فقط هر بار در جمع همه شان من می شکنم و می شکنم و می شکنم مگر چیز دیگری هم هست؟!
چرت و پرت می گویم. حالم خوب نیست. هوایم طوفانی است. نمی خواهم فردا بیاید. من عید بی تو را نمی خواهم. نوروز تار نمی خواهم معنا. نمی خواهم!!! کنار هفت سین کم دارمت معنا؛ چرا کسی نمی فهمد؟...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386لحظه ی دلتنگی 21:31  به قلم مسافر کویر  | 

مادر
بی قرارِ سين های هفت سین است؛
و من
بی قرار تو
          که باز هم سر سفره ام نيستی . . .
2 نگاشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386لحظه ی دلتنگی 0:19  به قلم مسافر کویر  | 

مجلس ختم من که می آیی، یک لباس سفید بر تن کن
بارها گفته ام به تو گل من رنگ مشکی به تو نمی آید...

2 نگاشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386لحظه ی دلتنگی 2:16  به قلم مسافر کویر  | 

از سر دلتنگی و بی قراری. همین!

ببین! نگاه کن! چیز تازه ای که نیست. دیگر باید عادت کرده باشی به دیدن اشک هایم. من اما هرچه می کنم برایم عادت نمی شوند این لحظه ها. هرچه جلوتر می روم بی تاب تر می شوم. هرچه بزرگتر می شود این سال های نبودنت بی قراری در من اوج می گیرد. هرچه وسعت دوست داشتنت عظیم تر می شود، دل دلتنگی های من تنگ تر می گردد. نبودنت را نمی توانم درک کنم. حجم این همه جای خالی نبودنت را هضم نمی کنم. اخم نکن! دست خودم نیست! تقصیر من نیست که اشک ها جا نمی شوند توی نگاهم! که جاری می شوند به هر بهانه و بی بهانه. تقصیر من نیست که این سر شایسته ی در پای تو افتادن نمی شود و این دل لایق قربانی ات شدن نمی گردد.
حالم خوب نیست معنا. اصلا" و اصلا" و اصلا". سرم درد می کند. خسته ام. دلتنگم. معنا اینجا همه چیز خوب است. و من در تمام این خوبی ها خون گریه می کنم. برای لذت بردن از خوبی ها کم دارمت. خیلی خیلی خیلی کم دارمت. وقتی همه چیز خوب است جای خالی ات صد برابر بزرگتر می شود از همیشه. و حسرت اینکه چرا ندارمت در خوبی ها و زیبایی ها چنان به زمین می نشاندم که به وقت برخاستن قامتم راست نمی شود دیگر...
چشم هایم داغند. و سرم از تکیه کردن به شانه های سرد دیوار خسته شده ست. تنها مانده ام معنا. غریب. بی کس. معنا نمی دانی چقدر بد است وقتی که بی قرار می شوی تنها بمانی... وقتی که دلتنگ می شوی غریب باشی... تنها مانده ام معنا. تنهای تنهای تنها... حالا که از همیشه بی تاب ترم برایت غریبی دارد قطره قطره خونم را می مکد. و هیچکسی نیست! هیچکس! مانده ام تنها ی تنها میان این همه نبودن هایت. مثل بهت زده ها نشسته ام میان حجم نداشتنت، خیره شده ام به نمی دانم کجا. و هیچکسی هم پیدا نمی شود که بشود توی آغوشش یک دل سیر برای این همه نبودن هایت گریه کنم. انگار راست گفته اند که که دوستی این روزها نشستن در انتظار غبار بی سوار است...
قیافه ام حالا دیدن دارد! چشم های پف کرده و صورت خیس از گریه و بینی احتمالا" قرمز شده!!! با این شمایل ببینی ام کلی می خندی! فدای خندیدن هایت؛ هنوز وقت آن نشده که با دست های آسمانی ات اشک هایم را پاک کنی؟... فکر نمی کنی انتظار یکمی دارد طولانی می شود معنا؟... چند سال دیگر باید بار نبودن هایت را به دوش بکشم؟ چند بهار سرد دیگر را باید بگذرانم تا بیایی؟... خدایمان بی قراری ام را نمی بیند؟! حواسش به خستگی هایم نیست؟! نمی داند عمق دلتنگی ام را؟!... پس چرا حرفی نمی زند؟! چرا تمام نمی کند یا مرا، یا این فاصله ها را؟!...
...
         عمه لا به لای موهایم چند تار موی سفید پیدا کرده. کاش تا پایانم راهی نمانده باشد...

2 نگاشته شده در  شنبه 18 اسفند1386لحظه ی دلتنگی 23:24  به قلم مسافر کویر  | 

هركه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد.

2 نگاشته شده در  شنبه 4 اسفند1386لحظه ی دلتنگی 20:57  به قلم مسافر کویر  | 

لطف تو می گشايد اگر کار بسته را
ما پای خود به دست خود ای دوست بسته ايم

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386لحظه ی دلتنگی 20:57  به قلم مسافر کویر  | 

داغ محبت
مشنو ای دوست كه غير از تو مرا ياری هست
يا شب و روز بجز فكر توام كاری هست

به كمند سر زلفت نه من افتادم و بس
كه به هر حلقه موی تو گرفتاری هست

گر بگويم كه مرا با تو سر و كاری نيست
در و ديوار گواهی بدهد كاری هست

هر كه عيبم كند از عشق و ملامت گويد
تا نديدست تو را بر منش انكاری هست

صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم
همه دانند كه در صحبت گل خاری هست

نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
كه چو من سوخته در خيل تو بسياری هست

باد خاكی ز مقام تو بياورد و ببرد
آب هر طيب كه در كلبه عطاری هست

من چه در پای تو ريزم كه پسند تو بود
جان و سر را نتوان گفت كه مقداری هست

من از اين دلق مرقع به درآيم روزی
تا همه خلق بدانند كه زناری هست

همه را هست همين داغ محبت كه مراست
كه نه مستم من و در دور تو هشياری هست

عشق عاشق نه حديثی ست كه پنهان ماند
داستانی ست كه بر هر سر بازاری هست

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386لحظه ی دلتنگی 23:43  به قلم مسافر کویر  |