تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
یاد دوستی
کسی که روی تو بيند نگه به کس نکند
ز عشق سير نباشد ز عيش بس نکند
 
در اين روش که تويی پيش هر که بازآيی
گرش به تيغ زنی روی بازپس نکند
 
چنان به پای تو در مُردن آرزومندم
که زندگانی خويشم چنان هوس نکند
 
به مدتی نفسی ياد دوستی نکنی
که ياد تو نتواند که يک نفس نکند

ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد
که خون خلق بريزی مکن که کس نکند

اگر نصيب نبخشی نظر دريغ مدار
شکرفروش چنين ظلم بر مگس نکند

بنال عاشق اگر عشق دوستان داری
که هيچ بلبل از اين ناله در قفس نکند

2 نگاشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387لحظه ی دلتنگی 19:34  به قلم مسافر کویر  | 

روز و شب ها با خيالت گفتگوها کرده ام
زنده مجنون با اميد عشق ليلا مانده است

2 نگاشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387لحظه ی دلتنگی 22:57  به قلم مسافر کویر  | 

جای غم باد در آن دل كه نخواهد شادت

2 نگاشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387لحظه ی دلتنگی 21:56  به قلم مسافر کویر  | 

يک صبحدم نثار تو گل های ياس را
از شاخه چيده ام
اينک هميشه ياد تو را می پراکند
ياس سپيده دم!

گل های ياس را
شب ها ميان بستر خود می پراکنم
آنگاه تا سپيده دم
انگار با توام!

2 نگاشته شده در  شنبه 8 تیر1387لحظه ی دلتنگی 0:32  به قلم مسافر کویر  | 

من پروانه صفت پيش تو ای شمع چو گل
گر بسوزم گنه من نه خطای تو بود

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387لحظه ی دلتنگی 20:49  به قلم مسافر کویر  | 

ناشکیبا
ز حد بگذشت مشتاقی و صبـر اندر غمت يارا
به وصل خود دوايی كن دل ديوانه ی ما را

عـلاج  درد مشـتاقان طبيـب عام نشناسـد
مگـر ليلی كند درمان غم مجنون شيدا را

گرت پروای غمگينـان نخواهد بود و مسكينان
نبايستی نـمود اول بـما آن روی زيبا را

چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
ببايد چاره‌ای كردن كنون، آن ناشكيبا را

مرا سودای بت رويان نبودی پيش از اين در سر
وليكـن تا تو را ديدم گُزيدم راه سودا را

مـراد ما وصـال توست از دنيـا و از عقبـی
وگرنه، بـی شما قدری ندارد دين و دنيا را

چنان مشتاقم ای دلبـر به ديدارت كه گر روزی
برآيد از دلـم آهی بسوزد هفت دريا را

سخن شيرين هـمی گويد به رغم دشمنان عاشق
ولی بيمار استسقا چه داند  ذوق حلوا را؟

2 نگاشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387لحظه ی دلتنگی 16:36  به قلم مسافر کویر  | 

ای كـاش نكـردمـی نگـاه از ديده
بر دل نزدی عشق تو راه از ديده
تقصير ز دل بود و گناه از ديده
آه از دل و صد هزار آه از ديده

2 نگاشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387لحظه ی دلتنگی 19:54  به قلم مسافر کویر  | 

خدا بار امانت به من نداده است
من
اندوه انبوه نبودن تو را بر دوش می کشم.
2 نگاشته شده در  یکشنبه 2 تیر1387لحظه ی دلتنگی 22:31  به قلم مسافر کویر  | 

تــــو بازی دل بـــرده و ما باخـته ايم
چــــوگان تـو را گوی سر انداخـته ايم
هركس به دلش نقش تو پرداخته است
ما بی سر و دل با غم تــو ساخته ايـم

2 نگاشته شده در  شنبه 1 تیر1387لحظه ی دلتنگی 0:18  به قلم مسافر کویر  |