|
|
|
|
|
ما را همين بس ست كه داريم درد عشق... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 30 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:33 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
و رسالت من اين خواهد بود
پی نوشت : الهی |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 29 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 20:37 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر دانستمی کويت به سر می آمدم سويت |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 17:14 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
دام و دانه |
|
|
تو آهو، من صياد، تو می دوی به هر سو كه دلت بخواهد، انصاف بده... |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:37 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
مگذار و مگذر |
|
|
دلـگـير دلـگـيـرم مـرا مـگـذار و مـگـذر از غـصـه مـيـميرم مـرا مـگذار و مگذر با پـای از ره مانـده در ايـن دشت تـبـدار سـوگـند بر چشمت که از تو تا دم مرگ بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست بــا شــهــپـر انــديـشــه دنــيـا گــردم امــا آشــفــتـه تــر زآشــفـتــگــان روزگــارم |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 0:40 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
شمع رويت ختم زيبايی بس است... |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:54 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
گر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباش |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 19:32 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
پيش از آغاز هجرت نوح دوستت داشته ام نه در اهرام ثلاثه ديدمت، نه در تخت جمشيد. نمی دانم کدام از خدا بی خبر ديوار بلند چين را بين ما نهاد... |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 23 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:57 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
بت های آرزو |
|
|
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست که نيستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روی کسم ديده بر نمیباشد مجال خواب نمی باشدم ز دست خيال در قفس طلبد هر کجا گرفتاری ست غلام دولت آنم که پای بند يکی ست مطيع امر توام گر دلم بخواهی سوخت نماز شام قيامت به هوش بازآيد نگاه من به تو و ديگران به خود مشغول اگر تو سرو خرامان ز پای ننشينی برادران و بزرگان نصيحتم مکنيد حذر کنيد ز باران ديده عاشق خوشست نام تو بردن ولی دريغ بود |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 22 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 18:23 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
به خدای اگر به دردم بكُشی كه برنگردم |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 19:29 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه هرگز از نجوای ستارگان خسته نمی شود، تو هم صبور باش ماه من... |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:22 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
نه مرا دلی ست ديگر که ترانه خيز افتد |
||
|
2
نگاشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 18:18 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
خواهم مرد... |
|
|
سال ها می گذرد و من از پنجره بيداری کوچه ياد تو را می نگرم؛ می پويم و چنان آرامم که کسی فکر نکرد زير خاکستر آرامش من چه هياهويی هست... عاشقی هم دردی است! |
||
|
2
نگاشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:32 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
زحد گذشت جدايی ميان ما ای دوست |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:13 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
تمنای دوست |
|
|
هر كس به تماشايی رفتند به صحرايی ما را كه تو منظوری خاطر نرود جايی یا چشم نمی بيند يا راه نمی داند ديوانه عشقت را جايی نظر افتادهست اميد تو بيرون برد از دل همه اميدی زيبا ننمايد سرو اندر نظر عقلش گويند رفيقانم در عشق چه سر داری زنهار نمی خواهم كز كشتن امانم ده در پارس كه تا بودست از ولوله آسودهست من دست نخواهم برد الا به سر زلفت گويند تمنايی از دوست بكن عاشق |
||
|
2
نگاشته شده در شنبه 16 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 22:9 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
تا کسی رخ ننمايد ز کسی دل نبرد |
||
|
2
نگاشته شده در جمعه 15 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:51 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم.... |
||
|
2
نگاشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 1:7 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
|
|
|
حالا درست موقع معنا نوشتن است... |
||
|
2
نگاشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:39 به قلم مسافر کویر
|
|
||
|
|
اعترافات عاشانه 28 |
|
|
این حقیرتیرن عاشق همیشه ات باز بی قرارت شده... باز دلش هوایت را کرده... باز می خواهد خیال نازنینت را در آغوش بگیرد شاید کمی دلتنگی هایش کم بشوند... شاید دل دلواپسی هایش کمی آرام بگیرد... مشتاقی و صبوری از حد گذشت ما را!... ببخش معنا... باز فاصله افتاد میان عاشقانه هایت. نبودم. سفر رفته بودم. مشهد. انقدر یکباره دعوتنامه فرستاده شد برایم که فرصت نکردم بیایم بگویم چند روزی نخواهم بود. بگویم که خدا بخواهد دارم کبوتر می شوم در هوایش.. جایت خالی بود معنا... خودت که می دانی...مثل همیشه حضورت کم بود... توی آن غروب هایی که عشق قسمت می کنند در هوای حرمش؛ من غریب تر از همیشه زیر ستاره های آسمان خدا بی تو نشستم و شکستم... رو به طلایی ترین قبله ی عالم نشستم و نبودنت را بی واسطه گریه کردم... معنا... قول بده وقتی آمدی در اولین فرصت دست هم را بگیریم و مسافر بشویم در هوای ملکوتش. می رویم آنجا... توی یک اتاق صمیمی که نمای پنجره اش همان قبله ی طلایی است. یک اتاقی فقط برای تو و من... بعد، یک بعدازظهر دستت را می گیرم باهم قدم قدم می رویم تا درِ خانه اش. اجازه که داد وارد می شویم. شانه به شانه هم می ایستیم مقابلش. من اشک هایم را با بغض می خورم. لبخند می زنم. می گویم «معنایم را می بینی آقا؟... گفته بودم که می آییم. قول داده بودم که بیاورمش... و حالا اینجاست معنا! اینجاییم هردو تا شکرگزار خدا و شما باشیم...» تو دست من را میان دست هایت می فشاری و من غرق خوشبختیِ هزارباره خواهم شد... غروب که شد، نماز که خواندیم، زیارت که کردیم، می رویم یک غذاخوری. یک جای دنج خلوتی که در امان باشی از این همه نگاه های مشتاق به مهتاب رویت. شام می خوریم. بعد باز هم قدم زنان برمی گردیم به اتاق کوچک مهربانی مان. ببخش اگر خسته ات کردم، اگر سرت را درد آوردم توی راه بس که حرف زدم. مسافر به فدای چشمانت... خسته شدی معنا جانم. تو آرام بخواب. من بالای سرت می نشینم که قدری تماشایت کنم. سیر که نمی شوم از دیدنت، اما دیر وقت است دیگر. دیرتر بخوابم صبح خواب می مانم نمی توانیم برویم حرم برای نماز. تو آرام بخواب. من چراغ ها را خاموش می کنم... |
||
|
2
نگاشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 17:48 به قلم مسافر کویر
|
|
||