تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟

ما را همين بس ست كه داريم درد عشق...

2 نگاشته شده در  شنبه 30 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:33  به قلم مسافر کویر  | 

و رسالت من اين خواهد بود
که دو فنجان چای داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
بسلامت بگذرانم
تا آنها را در شبی بارانی
چشم در چشم هم با خدای خويش نوش کنيم.


پی نوشت :

الهی
مبادا ماه تو پایان بگیرد
             ولی این بنده ات سامان نگیرد

2 نگاشته شده در  جمعه 29 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 20:37  به قلم مسافر کویر  | 

اگر دانستمی کويت به سر می آمدم سويت
خوشا گر بودمی آگه ز راه و رسم منزل ها

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 17:14  به قلم مسافر کویر  | 

دام و دانه
تو آهو،
       من صياد،

تو می دوی به هر سو كه دلت بخواهد،
من می آيم از پی ات قدم به قدم...

انصاف بده...
صياد كيست، صيد كدام؟...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 27 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:37  به قلم مسافر کویر  | 

مگذار و مگذر
دلـگـير دلـگـيـرم مـرا مـگـذار و مـگـذر
از غـصـه مـيـميرم مـرا مـگذار و مگذر

با پـای از ره مانـده در ايـن دشت تـبـدار
ای وای مـيـميرم مـرا مـگـذار و مـگـذر

سـوگـند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بـر نـمیـگـيرم مـرا مـگـذار و مـگـذر

بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست
بـی جـرم و تـقصـيرم مـرا مـگذار و مـگذر

بــا شــهــپـر انــديـشــه دنــيـا گــردم امــا
در بــنـد تـقــديـرم مــرا مـگـذار و مـگـذر

آشــفــتـه تــر زآشــفـتــگــان روزگــارم
از غـم بـه زنجـيـرم مـرا مـگذار و مـگذر

2 نگاشته شده در  سه شنبه 26 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 0:40  به قلم مسافر کویر  | 

شمع رويت ختم زيبايی بس است...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:54  به قلم مسافر کویر  | 

گر تو را آهنگ وصل ما نباشد گو مباش
دوستان را جز به ديدار تو هيچ آهنگ نيست

2 نگاشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 19:32  به قلم مسافر کویر  | 

پيش از آغاز هجرت نوح دوستت داشته ام
نه در اهرام ثلاثه ديدمت،
                       نه در تخت جمشيد.
نمی دانم کدام از خدا بی خبر ديوار بلند چين را بين ما نهاد
...
2 نگاشته شده در  شنبه 23 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:57  به قلم مسافر کویر  | 

بت های آرزو
چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست
که نيستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم ديده بر نمی‌باشد
خليل من همه بت‌های آرزو بشکست

مجال خواب نمی باشدم ز دست خيال
درِ سرای نشايد بر آشنايان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاری ست
من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند يکی ست
به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطيع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
اسير حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قيامت به هوش بازآيد
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاه من به تو و ديگران به خود مشغول
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشينی
چه فتنه‌ها که بخيزد ميان اهل نشست

برادران و بزرگان نصيحتم مکنيد
که اختيار من از دست رفت و تير از شست

حذر کنيد ز باران ديده عاشق
که قطره سيل شود چون به يک دگر پيوست

خوشست نام تو بردن ولی دريغ بود
در اين سخن که بخواهند برد دست به دست

2 نگاشته شده در  جمعه 22 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 18:23  به قلم مسافر کویر  | 

به خدای اگر به دردم بكُشی كه برنگردم
كسی از تو چون گريزد كه تواش گريزگاهی؟...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 19:29  به قلم مسافر کویر  | 

ماه هرگز از نجوای ستارگان خسته نمی شود،
                            تو هم صبور باش ماه من...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 23:22  به قلم مسافر کویر  | 

نه مرا دلی ست ديگر که ترانه خيز افتد
نــه تــرنـم امـيـدی ز شمـا بــه گـلـعـذاری
مگذر به ناز از من که به عشق ماجراها
بسی افتد و نـيـفـتـد چو منی به روزگاری

2 نگاشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 18:18  به قلم مسافر کویر  | 

خواهم مرد...
سال ها می گذرد
و من از پنجره بيداری
کوچه ياد تو را می نگرم؛
می پويم
و چنان آرامم
که کسی فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويی هست...

عاشقی هم دردی است!
و من از لحظه ديدار تو می دانستم
که به اين درد
                    شبی
                          خواهم مرد...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:32  به قلم مسافر کویر  | 

زحد گذشت جدايی ميان ما ای دوست
هنوز وقت نيامد که باز پيوندی؟!...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 17 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:13  به قلم مسافر کویر  | 

تمنای دوست
هر كس به تماشايی رفتند به صحرايی
ما را كه تو منظوری خاطر نرود جايی

یا چشم نمی‌ بيند يا راه نمی داند
هر كو به وجود خود دارد ز تو پروايی

ديوانه عشقت را جايی نظر افتاده‌ست
كان جا نتواند رفت انديشه دانايی

اميد تو بيرون برد از دل همه اميدی
سودای تو خالی كرد از سر همه سودايی

زيبا ننمايد سرو اندر نظر عقلش
آن كش نظری باشد با قامت زيبايی

گويند رفيقانم در عشق چه سر داری
گويم كه سری دارم درباخته در پايی

زنهار نمی خواهم كز كشتن امانم ده
تا سيرترت بينم يك لحظه مدارايی

در پارس كه تا بودست از ولوله آسوده‌ست
بيمست كه برخيزد از حسن تو غوغايی

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد يك روز به يغمايی

گويند تمنايی از دوست بكن عاشق
جز دوست نخواهم كرد از دوست تمنايی

2 نگاشته شده در  شنبه 16 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 22:9  به قلم مسافر کویر  | 

تا کسی رخ ننمايد ز کسی دل نبرد
دلبر ما دل ما برد و به ما رخ ننمود...

2 نگاشته شده در  جمعه 15 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:51  به قلم مسافر کویر  | 

زلف بر باد نده تا ندهی بر بادم....

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 13 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 1:7  به قلم مسافر کویر  | 

حالا درست موقع معنا نوشتن است...

2 نگاشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 21:39  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشانه 28

این حقیرتیرن عاشق همیشه ات باز بی قرارت شده... باز دلش هوایت را کرده... باز می خواهد خیال نازنینت را در آغوش بگیرد شاید کمی دلتنگی هایش کم بشوند... شاید دل دلواپسی هایش کمی آرام بگیرد...
آخر انصاف است عزیزترین؟ که این طور دل ببری و پنهان شوی از چشم عاشق؟... مهتاب شبهام، بیرون بیا از پشت ابرهای دوری... من بدجوری بی قرارمت معنا... تا کجا باید بار این دلتنگی ها را تنهای تنها به دوش بکشم؟... تا کِی بنشینم و از پشت پرده های صبوری برایت بنویسم؟... بنویسم که... چه بنویسم؟... که دوستت دارم؟... نمی دانی مگر؟... چند بار بگویم؟... چند بار بنویسم؟... چند بار فریاد کنم توی عرش خدا تا بشنوی؟... معنا... چرا هیچکس نمی شنود ناله های شبانه ی این مجنون خانه نشین را؟... چرا هیچکس حواسش نیست که اینجا یک دلی دارد در هوای دیدن نازنین ترینش پرپر می زند؟... چرا هیچکس کاری نمی کند معنا؟... چرا خدا سکوت می کند این همه؟... چرا فرشته ها خبر دلواپسی هایم را نمی برند برایش؟... معنا... من خسته ام...

مشتاقی و صبوری از حد گذشت ما را!...

ببخش معنا... باز فاصله افتاد میان عاشقانه هایت. نبودم. سفر رفته بودم. مشهد. انقدر یکباره دعوتنامه فرستاده شد برایم که فرصت نکردم بیایم بگویم چند روزی نخواهم بود. بگویم که خدا بخواهد دارم کبوتر می شوم در هوایش.. جایت خالی بود معنا... خودت که می دانی...مثل همیشه حضورت کم بود... توی آن غروب هایی که عشق قسمت می کنند در هوای حرمش؛ من غریب تر از همیشه زیر ستاره های آسمان خدا بی تو نشستم و شکستم... رو به طلایی ترین قبله ی عالم نشستم و نبودنت را بی واسطه گریه کردم... معنا... قول بده وقتی آمدی در اولین فرصت دست هم را بگیریم و مسافر بشویم در هوای ملکوتش. می رویم آنجا... توی یک اتاق صمیمی که نمای پنجره اش همان قبله ی طلایی است. یک اتاقی فقط برای تو و من... بعد، یک بعدازظهر دستت را می گیرم باهم قدم قدم می رویم تا درِ خانه اش. اجازه که داد وارد می شویم. شانه به شانه هم می ایستیم مقابلش. من اشک هایم را با بغض می خورم. لبخند می زنم. می گویم «معنایم را می بینی آقا؟... گفته بودم که می آییم. قول داده بودم که بیاورمش... و حالا اینجاست معنا! اینجاییم هردو تا شکرگزار خدا و شما باشیم...» تو دست من را میان دست هایت می فشاری و من غرق خوشبختیِ هزارباره خواهم شد... غروب که شد، نماز که خواندیم، زیارت که کردیم، می رویم یک غذاخوری. یک جای دنج خلوتی که در امان باشی از این همه نگاه های مشتاق به مهتاب رویت. شام می خوریم. بعد باز هم قدم زنان برمی گردیم به اتاق کوچک مهربانی مان. ببخش اگر خسته ات کردم، اگر سرت را درد آوردم توی راه بس که حرف زدم. مسافر به فدای چشمانت... خسته شدی معنا جانم. تو آرام بخواب. من بالای سرت می نشینم که قدری تماشایت کنم. سیر که نمی شوم از دیدنت، اما دیر وقت است دیگر. دیرتر بخوابم صبح خواب می مانم نمی توانیم برویم حرم برای نماز. تو آرام بخواب. من چراغ ها را خاموش می کنم...

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387لحظه ی دلتنگی 17:48  به قلم مسافر کویر  |