تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
اعترافات عاشقانه 30

اولین محرم بعد از عاشقی من بود. یادت می آید معنا؟ یک شب مثل هر شب دهه ی اول محرم رفته بودیم مسجد «حاج رضا». حال خوبی بود. کلی دعایت کردم آن شب. لا به لای اشک هایم دنبالت گشتم. سعی کردم بودنت را تصویر کنم برای خودم. اگر باشی چه می شود. چه می پوشی. کجا می ایستی. من کجا بایستم که گم ات نکنم. که خسته اگر شدی یک وقت زود برگردیم خانه... خیلی دلم بهانه ی بودنت را می گرفت. جایی در عمق ناپیداهای دلم آرزویت کردم. بعد همان وقت مردی از جلویم گذشت؛ که در سینی توی دستش یک منقل کوچک بود و ذغال و یک ظرف پر از اسپندهایی که بی وقفه می ریخت توی آتش. آنوقت چیزی از دلم گذشت. نذر کردم برایت معنا. برای بودنت. که اولین ماه محرمی را که باشی دست کم یک شب برویم مسجد «حاج راضا». از بعدازظهرش از خانه بیرون بزنیم، برویم با هم یک مشت اسپند بخریم، شب ببریم مسجد «حاج رضا». نذر کردم که با دست خودم برایت اسپند توی آتش بریزم. یک بار به شکر بودنت، یک بار برای اینکه کسی نگاه چپ به روی ماهت نکند... توی هیچ کدام از این لحظه ها تو نبودی اما، خانه که برگشتم تا نمی دانم ساعت چند نصف شب خیالت را نشاندم رو به رویم مو به مو همه چیز را تعریف کردم برایش... چند محرم از آن شب می گذرد معنا؟.. حسابش را داری؟...
من و خیالت حکایت ها داشتیم با هم... چقدر قصه ی عاشقانه هایم را مرور کردم برایش... چقدر دلتنگی هایم را میان دست هایش گریه کردم... چقدر از زمین و آسمان برایش حرف زدم شب ها که بی خوابی به سرم می زد... حیف که هیچوقت نشد به جای خیالت سر به شانه های پراعتبار خودت بگذارم... نشد که از بطن قصه فرود بیایم توی دلواپسی هایت... نشد که وقتی دلت تنگ می شود در آغوشت بگیرم و نوازشت کنم... نشد وقت بی قراری هایت محرم بشوم به خلوت گریه هایت... نشد... خدایمان نخواست... من هرکار که می بایست کردم اما خدایمان نخواست... کسی چه می داند... شاید توی باهم بودنمان چیزی هست... خدا روشن تر می بیند فردایمان را از من، شاید در یکی شدنمان خطری باشد برای تو... خدا دلش خیلی مهربان است. معلوم است که تو را بیشتر از من دوست دارد. معلوم است که تحت هیچ شرایطی حاضر نمی شود به قدر آنی حتی رنگ غم بگیرد لحظه هایت. من هم دوستت دارم معنا. من هم دلم می خواهد تو در بهترین بهترین شرایط ممکن زندگی کنی. خوشبختی ات با من نیست، نباشد. تو خوشبخت باش، تو آرام باش، تو دلبرانه از آن سوی زمان لبخند بزن، برای من بس است...
دل نازک شده ام معنا... مثل بچه ها با تلنگری می شکنم. اما گریه ی بچه ها با دلیلی تمام می شود و من بی بهانه می بارم... این روزها تنهاترم از همیشه. یک گوشه ی خلوت دلتنگی نشتسه ام و در سکوت نگاه می کنم به زندگی. به این آدم ها که می آیند و می روند. به لحظه هایی که هرکدامشان در امتداد یک حادثه ای اند. و هیچ کس حواسش به من نیست غیر از خدا. ایستاده مقابلم در سکوت نگاهم می کند. من حرفی نمی زنم، او هم چیزی نمی گوید. من خواهشی نمی کنم، او هم دستی دراز نمی کند به سویم. و من گاهی فقط بی صدا اشک می ریزم. همین... و شاید هیچ وقت قرار نیست این سوال من پاسخ داده بشود که اگر صلاحمان نبود چرا از اول آغاز شد این عشق؟!... من خسته ام معنا... خسته از تمام لحظه ها... از شب، از روز، از آفتاب، از آدم ها، از زندگی... من دلم سکوت می خواهد. و دستی که تا ابد موهایم را نوازش کند. من دیگر حتی نمی خواهم از خدا بخواهمت. تو لایق بهترین هایی. بگذار آلوده ی من نشوی...


پی نوشت : من امشب به دختر عمه ی کوچکم حسودی ام شد...

2 نگاشته شده در  جمعه 27 دی1387لحظه ی دلتنگی 1:59  به قلم مسافر کویر  | 

مضاف الیه
ديوانه گشته ام که تماشا کنی مرا
سود دل تونيست که حاشا کنی مرا

در قاب چشم آبی خود عکس من گذار
در دفـتـر دلـت نکـنـد تـا کـنـی مـرا

من واژه مضاف اليه ام مضاف من
از من جدا مباش که معنا کنی مرا

من برخلاف يوسف گمگشته مايلم
آ‌زاده ای اسـير زلـيـخا کـنی مـرا

رنـد و رهـا و راهـب راه رسالـتـم
زين کلبه کن گذر که بحيرا کنی مرا

2 نگاشته شده در  دوشنبه 23 دی1387لحظه ی دلتنگی 22:10  به قلم مسافر کویر  | 

تو هم مثل ماه
              سايه ات سنگين شده...
2 نگاشته شده در  جمعه 20 دی1387لحظه ی دلتنگی 18:32  به قلم مسافر کویر  | 

به دوست نامه نوشتن، شعار بيگانه است
به شمع، نامه ی پروانه، بال پروانه است!
 
پی نوشت : در غزه هنوز هم آتش و خون می بارد. کاری باید کرد!
 
2 نگاشته شده در  پنجشنبه 19 دی1387لحظه ی دلتنگی 18:7  به قلم مسافر کویر  | 

صدای آب می آید...
                                                                                                           

آفتابِ امروز را به زور فرستاده اند توی آسمان به اختیار خودش بود هرگز طلووع نمی کرد. آفتاب هم شرم کرد از تشنگی فرزندان حسین (ع) و آدم ها شرم نکردند...
هوا سرد نیست اما، لب ها از عطش می سوزند...
برایت آب آورده ام معنا...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387لحظه ی دلتنگی 14:17  به قلم مسافر کویر  | 

دايم دست هايت را دور می زنند
ديوارها
         مُحرمند و من
آن سوتر سنگ می زنم به شيطان
بی خبر از اين که
به تو ايمان دارد حتی خدا هم!...

پی نوشت (خصوصی) : امشب به نیت تمام اهل دل هایی که اینجا می آیند شمع روشن می کنم. نیت کنید لطفا"...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 17 دی1387لحظه ی دلتنگی 11:44  به قلم مسافر کویر  | 

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود!
گاهی مسير جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل ميزند
در راه هوشياری خود مست می رود
گاهی غريبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اينجا يکی برای خودش حکم می دهد
آن ديگری هميشه به پيوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسيده ای
وقتی ميان طايفه ای پست می رود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لايقمان هست می رود
اين لحظه ها که قيمت قد کمان ماست
تيريست بی نشانه که از شصت می رود
بيراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسير جاده به بن بست می رود

پی نوشت : این یک پست کاملا" بی ربط است!
2 نگاشته شده در  دوشنبه 16 دی1387لحظه ی دلتنگی 22:16  به قلم مسافر کویر  | 

ندارد...

محرم که می شود هرکجای دنیا که باشی اگر خودت را به مراسم شب های مسجد «حاج رضا» نرسانی یقینا" ضرر خواهی کرد. چند سال است - از وقتی که شناخته ام آنجا را - محرم هایم را در حال و هوای ملکوتی شب های آنجا سر می کنم.
دیشب رفته بودم. سرما تا مغز استخوان را می شکافت. مراسم بیرون از مسجد برگزار می شود. بس که زیادند اهل دل ها. دو سر خیابان را می بندند، آدم ها ردیف می شوند دو طرف خیابان و زنجیر می زنند. دیشب هوا خیلی سرد بود اما زنجیرها گرم گرم بالا و پایین می رفتند. یک پیرمردی را دیدم که توی آن سرما با یک لا پیراهن دست های بی حفاظش را حلقه کرده بود دور دسته های چوبی زنجیر و با هرچه قدرت این زنجیرها را بالا می برد و روی شانه هایش فرود می آورد. من یک کناری ایستاده بودم برای خودم سینه می زدم. و منجمد شده بودم. نه از سرما. که از شکوه. و گریه می کردم. به حال حقارت خودم گریه می کردم. به اینکه یک نفر نیامده بود جلوی مرا بگیرد بگوید تو که سر تا پا سیاهی هستی حق ورود به اینجا را نداری. «حاج عباس» که میکروفون را گرفت، من دیگر طاقت نیاوردم. نشستم روی زمین. تا آنجا که می توانستم اشک ریختم. صدایم گم می شد میان «یا حسین» ها... «مکنید آه و ناله / علی اصغر بخوابه» ...
به خانه که برگشتم اشک هایم هنوز جاری بودند. بهانه می خواستم برای گریه کردن و نداشتم. نه از جنس گریه هایی که برای تو می کنم، یک جور دیگری بودند اشک هایم. یک لحظه دلم می خواست باشی و لحظه ی بعد پشیمان می شدم. دلم تنهایی می خواست. یک تنهایی خالی از هرکس؛ خودم حتی! دلم نمی خواست آلوده ی من بشوی معنا. دلم نمی خواست...
من، به در و دیوار مسجد «حاج رضا» حسودی ام می شود. به پارچه های سیاهی که لیاقت پرچم امام حسین (ع) شدن را دارند حسودی ام می شود. به آن پیرمرد، به جوانی که سرتاسر خیابان را بارها و بارها طی می کند و دود اسپندهایش تا آسمان هفتم می رود، به مردی که توی هوای سرد به ناظرین شیر داغ شیرین تعارف می کند حسودی ام می شود... من حتی به آن بچه هایی که پیراهن مشکی به تن شان بزرگ است و دست هایشان زور بلند کردن زنجیر را ندارند حسودی ام می شود!...
دلگیرم اما، هیچ کس و هیچ چیز مقصر نیست.. برای گریه کردن بهانه می خواهم. دستم به نوشتن نمی رود. حالم خوب نیست...

2 نگاشته شده در  شنبه 14 دی1387لحظه ی دلتنگی 20:32  به قلم مسافر کویر  | 

دلم برای تو چون چنگ می زند آهنگ
    غمت
            بهانه ی اين چنگ می شود گاهی...

2 نگاشته شده در  جمعه 13 دی1387لحظه ی دلتنگی 22:17  به قلم مسافر کویر  |