تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
حق من این همه دور ماندن از معنا نیست خدا!
2 نگاشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 0:47  به قلم مسافر کویر  | 

من از حکايت آشفتگی پرم ، اما
کجاست او که مرا جرات بيان بدهد؟

2 نگاشته شده در  شنبه 26 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 17:59  به قلم مسافر کویر  | 

اعترافات عاشقانه 31

امروز اصلا" حالم خوب نیست. دلم می خواهد از زمین و زمان ایراد بگیرم. دلم می خواهد به جان تمام دنیا غر بزنم. می خواهم همه چیز را بهم بریزم. حوصله ی حرف هیچکس را هم ندارم. حوصله ی هیچکدام از این آدم های دور و برم را هم ندارم. اگر می شد امروز را زندگی نمی کردم. اصلا" اگر به اختیار من بود هیچکدام از این روزهای بی تو را زندگی نمی کردم. من خسته شده ام معنا. من از تمام این روز و شب های تکراری خسته شده ام. از تمام این روزهایی که شب رنگ اند. از تمام این لحظه هایی که ندارمت خسته شده ام!
من از تمام این صبوری ها که نمی دانم تا کی باید ادامه داشته باشند خسته ام. بی تو بودن دیگر بسم است معنا! تا کی، تا کجا باید بار آشوب دلم را تنهای تنها به دوش بکشم.؟ خسته شدم از این شلوغی دور و برم. نمی خوام هیچکدام از این آدم های اطرافم را. من تو را می خواهم. تو را کم دارم. تو باید همراهی ام کنی در انتهای عمیق بی قراری این روزها و شب ها؛ چرا کسی نمی فهمد؟!
چرا کسی نمی فهمد که تو معنای منی، نازنین منی، همه کس و همه چیز منی؟... اینها می خواهند غم تو را از من بگیرند معنا... نمی دانند این آدم ها که سرچشمه ی تمام هستی و نیستی من تویی... نمی دانند که تو حتی اگر نباشی برای بودن مسافر دلیلی... تو نیستی، من که هستم. من که می توانم دوستت داشته باشم. می توانم عاشقت باشم. می توانم عاشقانه بنویسم برایت. خودت نیستی غمت که هست، دوست داشتنت که هست، خیالت که هست. مگر کم اند این بهانه ها برای یک عمر شوریدگی و تمنای لبخند پاک ماورایی ات؟...
من خسته ام معنا... دیگر دلم می خواهد که باشی... دیگر از اینکه این همه دلیل و منطق بیاورم برای خودم و دلم که صبوری باید توی غربت لحظه های مه آلود نبودنت خسته شده ام... بی قراری هم فایده ای ندارد. دلتنگی اگر به جایی می رسید که حالا من دور نبودم از تو... برای خودت نشسته ای آنجا دلبری می کنی، فکر نمی کنی یک بلایی سر مسافر می آید؟... فکر نمی کنی همین نبودن هایت برای یک عمر جنونش کافی ست؟...
هرکار دلت می خواهد بکن معنا. من که شکایتی ندارم. دل که مال توست. می خواهی ببر، بیاور، بمیران، زنده کن. می خواهی آتش بزن تا خاکستر شود. می خواهی لبخند بزن تا به جنون برسد. حرفی نیست، گله ای نیست. تو هرکار که می کنی خوب است. من تنها اگر گاهی بهانه ات را می گیرم، حق بده که لبریز بشوند دلواپسی ها... حق بده که بی قراری ها جا نشوند توی دلی که تنگ توست... که نبودنت چیزی باقی نگذاشته دیگر از او تا تاب بیاورد این فاصله ها را...
من با این لحظه ها غریبم... اخت نمی شوم با این روزها که نیستی... هرچه بزرگتر می شود نهال دلتنگی های من، بی قراری چشم هام امیدوارتر می شود به مهربانی خدایی که در این نزدیکی ست. خدایمان مهربان است. ناامید نمی کند دل دلتنگی هایم را. مگر نه؟... اینجا دارد باران می بارد معنا... من بازهم زیر باران شکستم و تو را با تمام وجودی بی قرار از عمق دلی که می لرزید از بزرگی خدای آسمان تمنایت کردم... معنا بگو تمام بشوند این فاصله ها... بگو که بس بشود دوری ات... بگو تا این دل بی قرار آرام بگیرد در کنار آرامش باشکوه وجود نازنین تو... بگو معنا... من خسته ام...


پی نوشت : چند روزی نیستم.

2 نگاشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:52  به قلم مسافر کویر  | 

ای طبيب من؛
                مريضت بی مداوا مانده است...
2 نگاشته شده در  شنبه 19 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:32  به قلم مسافر کویر  | 

لحظه ها

بـی تو چقـدر خـرد و خـميرند لـحظه ها
مـثـل مـن فـلـک زده پـيـرنـد لـحـظـه ها

مـثـل مـن فـلـک زده مـثـل مـن غــريـب
در جـای جـای هـفتـه اسيـرنـد لـحظه ها

انـگـار در نـگـاه تـو تـکـثـيـر می شـوند
انگار بـر تـو بـخـش پـذيـرنـد لحظـه ها

حالا منـم و گـريه بـر ايـن درد مشتـرک
از زنـدگـی بــدون تـو سـيـرند لحظه ها

«بـگـذار تـا مـقابـل روی تـو بـگذريم»
پيش از دمی که بی تو بميرند لحظه ها.

2 نگاشته شده در  جمعه 18 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:31  به قلم مسافر کویر  | 

دل بر سر عهد استوار خویش است
جان در غم تو بر سر کار خویش است
از دل هوس هر دو جهانم برخاست
الا غم تو که بر قرار خویش است

2 نگاشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:23  به قلم مسافر کویر  | 

دلم تنگ است اين شبها يقين دارم که ميدانی...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:37  به قلم مسافر کویر  | 

دنيا را اگر زيبا می بينم
دليلش اين است كه دلم
جايی خيلی دور از من
در كنار توست...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 22:3  به قلم مسافر کویر  | 

تـنهـايـی و قـرابـت مـا حـكـم مـی كـند
تنها تو را ـ حضور تو را ـ آرزو كنيم

2 نگاشته شده در  شنبه 12 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 23:4  به قلم مسافر کویر  | 

من دلم می خواهد فدای لبخند های تو بشوم!

هیچ می دانستی خدا تو را خلق کرده که مرا به جنون برسانی؟!
چه می کنی معنا؟... حواست هست؟... حواست هست که با این لبخندهایت تمام وجود یک نفر را در دورترین خاک این زمین زیر و رو می کنی؟ معنا... من نمی توانم به عظمت شکوه این عاشقانه ها شک کنم. من نمی توانم خیال کنم که شاید قرار است مال من نباشی.
گاهی وقتی توی منطقم همه چیز را کنار هم می چینم و به این نتیجه می رسم که انگار فاصله ها نباید برداشته شوند از میان من و تو، قلبم می گیرد. وجودم تاریک می شود. بغض می کنم. شکایت تا روی زبانم می آید و دلم نمی خواهد لب به گلایه باز کنم. چشم هایم را می بندم و اشک آرام آرام سر می خورند روی گونه هایم. آنوقت چیزی از ته دلم نجوا می کند که «تو چه می دانی از مهربانی خدا... قرار که نیست همه چیز طبق محاسبات تو پیش برود! شاید که خدا می خواهد یکباره هرچه زیبایی نقاشی کرده برایتان را یکجا هدیه تان کند. شاید فردا روز معجره ی تو باشد...» معنا من حتی از تصور نداشتنت تا ملاقات مرگ می روم و برمی گردم. نمی خواهم نا امید بشوم از خدا. دلم نمی خواهد دو دوتا چهارتای عقل و منطقم را قبول کنم. مگر نه اینکه اگر خدا بخواهد تنها زمین و زمان هم بخواند نمی توانند فاصله بیاندازند میان من و تو؟... مگر نه اینکه خدایمان مهربان است؟... مگر نه اینکه دوستمان دارد؟... چرا نباید توی این دایره ی مهربانی اش من کنار تو قرار بگیرم؟...
نمی شود... من نمی شوم... من لایق تو نمی شوم... راست می گوید. حق دارد خدایمان. من با این همه تاریکی و سیاهی کجا، تو با آن همه خوبی و روشنی و سپیدی ات کجا... من هم شاید اگر جای او بودم پاکی تو را به وجودی چون خودم تباه نمی کردم... نمی شود معنا... نمی شوم... من لایق تو نمی شوم... من حتی لایق عاشقانه هایت هم نمی شوم... نمی خواستم بنویسم برایت. حرمت دارند این عاشقانه ها. مقدس اند «دوستت دارم» های تو. من لیاقتشان را ندارم... اما من دوستت دارم معنا! من از عمق بند بند وجودم حس می کنم این واژه را که بیان کنم برایت! من «دوستت دارم»! این جمله سیاهی و سپیدی حالی اش نمی شود! دلم را، هرچه می کنم نمی فهمد لایق تو نیست! دوستت دارد. بهانه ات را می گیرد. کم دارد تو را توی لحظه لحظه هایش. از لبخندت غرق می شود و از تصور چشمان خدایی ات به آسمان می رود. چطور برایش شرح بدهم که تو برای معنا کمی، حقیری، کوچکی؟... تو بگو؛ آخر من چکار کنم معنا؟!...
چقدر این دلم تصور کرد بودنت را... هرکجا رفتم، آمدم، هر کار که کردم، هرچه گفتم... هی گفت اگر معنا بود فلان کار را می کرد... فلان چیز را می گفت... فلان جا می رفت... دلم حق دارد معنا... تو را نمی شود که دوست نداشت... نمی شود تمنایت نکرد از بی کرانگی خدای بزرگ مهربانمان... «تو» خوبی؛ تقصیر از دل تاریک من نیست! من هرگز نمی توانم آنی حتی تصور کنم که حساب و کتاب های دلم درست از آب درنیاید. نمی خواهم فکر کنم نمی شود با تو باشم. نمی توانم!
من با تمام تاریکی ام با تو، با دوست داشتن تو، با خیال چشم های روشن تو پیوند خورده ام. من، دوستت دارم معنا... نمی خواهم از تو دور بمانم...

2 نگاشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 23:33  به قلم مسافر کویر  | 

بازآ نفسی قرار من باش...
2 نگاشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 0:47  به قلم مسافر کویر  | 

مريض شده ام،
          حالم خوش نيست.
دارويی چون تو علاج من است...
2 نگاشته شده در  سه شنبه 8 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 2:3  به قلم مسافر کویر  | 

تمام می شوم شبی
                 فقط به من اشاره کن...
2 نگاشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 23:20  به قلم مسافر کویر  | 

منتهای شکیب
مرو به خواب كه خوابت ز چشم بربايد
گرت مشاهده خويش در خيال آيد

مجال صبر همين بود و منتهای شكيب 
دگر مپای كه عمر اين همه نمی‌ پايد

چه ارمغانی از آن به كه دوستان بينی
تو خود بيا كه دگر هيچ در نمی بايد
 
اگر چه صاحب حسنند در جهان بسيار
چـو آفـتـاب بـرآيـد سـتـاره نـنمـايـد

ز نقش روی تو مشاطه دست بازكشيد
كه شرم داشت كه خورشيد را بيارايد

به لطف دلبر من در جهان نبينی دوست
كـه دشمنـی كـند و دوستـی بـيـفـزايـد

نه زنده را به تو ميل ست و مهربانی و بس
كـه مـرده را بـه نـسيـمـت روان بيـاسـايـد

دريغ نيست مرا هر چه هست در طلبت
دلی چه باشد و جانی چه در حساب آيد

چرا و چون نرسد دردمند عاشق را
مگر مطاوعت دوست تا چه فرمايد

گر آه سينه عاشق رسد به حضرت دوست
چه جای دوست كه دشمن بر او ببخشايد

2 نگاشته شده در  شنبه 5 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 23:26  به قلم مسافر کویر  | 

از لا به لای یاس های سفید،
                  با شعله ی لرزان شمعی بیدار،
راهی به سويت می جويم و تو نيستی؛
نيستی که ببينی امشب آسمان چقدر زيباست.
اما من اين آسمان را دوست ندارم!
2 نگاشته شده در  شنبه 5 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 1:37  به قلم مسافر کویر  | 

جان بيمار مرا نيست ز تو روی سوال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد...

2 نگاشته شده در  جمعه 4 بهمن1387لحظه ی دلتنگی 0:43  به قلم مسافر کویر  |