امروز اصلا" حالم خوب نیست. دلم می خواهد از زمین و زمان ایراد بگیرم. دلم می خواهد به جان تمام دنیا غر بزنم. می خواهم همه چیز را بهم بریزم. حوصله ی حرف هیچکس را هم ندارم. حوصله ی هیچکدام از این آدم های دور و برم را هم ندارم. اگر می شد امروز را زندگی نمی کردم. اصلا" اگر به اختیار من بود هیچکدام از این روزهای بی تو را زندگی نمی کردم. من خسته شده ام معنا. من از تمام این روز و شب های تکراری خسته شده ام. از تمام این روزهایی که شب رنگ اند. از تمام این لحظه هایی که ندارمت خسته شده ام!
من از تمام این صبوری ها که نمی دانم تا کی باید ادامه داشته باشند خسته ام. بی تو بودن دیگر بسم است معنا! تا کی، تا کجا باید بار آشوب دلم را تنهای تنها به دوش بکشم.؟ خسته شدم از این شلوغی دور و برم. نمی خوام هیچکدام از این آدم های اطرافم را. من تو را می خواهم. تو را کم دارم. تو باید همراهی ام کنی در انتهای عمیق بی قراری این روزها و شب ها؛ چرا کسی نمی فهمد؟!
چرا کسی نمی فهمد که تو معنای منی، نازنین منی، همه کس و همه چیز منی؟... اینها می خواهند غم تو را از من بگیرند معنا... نمی دانند این آدم ها که سرچشمه ی تمام هستی و نیستی من تویی... نمی دانند که تو حتی اگر نباشی برای بودن مسافر دلیلی... تو نیستی، من که هستم. من که می توانم دوستت داشته باشم. می توانم عاشقت باشم. می توانم عاشقانه بنویسم برایت. خودت نیستی غمت که هست، دوست داشتنت که هست، خیالت که هست. مگر کم اند این بهانه ها برای یک عمر شوریدگی و تمنای لبخند پاک ماورایی ات؟...
من خسته ام معنا... دیگر دلم می خواهد که باشی... دیگر از اینکه این همه دلیل و منطق بیاورم برای خودم و دلم که صبوری باید توی غربت لحظه های مه آلود نبودنت خسته شده ام... بی قراری هم فایده ای ندارد. دلتنگی اگر به جایی می رسید که حالا من دور نبودم از تو... برای خودت نشسته ای آنجا دلبری می کنی، فکر نمی کنی یک بلایی سر مسافر می آید؟... فکر نمی کنی همین نبودن هایت برای یک عمر جنونش کافی ست؟...
هرکار دلت می خواهد بکن معنا. من که شکایتی ندارم. دل که مال توست. می خواهی ببر، بیاور، بمیران، زنده کن. می خواهی آتش بزن تا خاکستر شود. می خواهی لبخند بزن تا به جنون برسد. حرفی نیست، گله ای نیست. تو هرکار که می کنی خوب است. من تنها اگر گاهی بهانه ات را می گیرم، حق بده که لبریز بشوند دلواپسی ها... حق بده که بی قراری ها جا نشوند توی دلی که تنگ توست... که نبودنت چیزی باقی نگذاشته دیگر از او تا تاب بیاورد این فاصله ها را...
من با این لحظه ها غریبم... اخت نمی شوم با این روزها که نیستی... هرچه بزرگتر می شود نهال دلتنگی های من، بی قراری چشم هام امیدوارتر می شود به مهربانی خدایی که در این نزدیکی ست. خدایمان مهربان است. ناامید نمی کند دل دلتنگی هایم را. مگر نه؟... اینجا دارد باران می بارد معنا... من بازهم زیر باران شکستم و تو را با تمام وجودی بی قرار از عمق دلی که می لرزید از بزرگی خدای آسمان تمنایت کردم... معنا بگو تمام بشوند این فاصله ها... بگو که بس بشود دوری ات... بگو تا این دل بی قرار آرام بگیرد در کنار آرامش باشکوه وجود نازنین تو... بگو معنا... من خسته ام...
پی نوشت : چند روزی نیستم.