تبليغاتX
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
وقتی سکوت می کنی به تو ایمان می آورم...
...!روز از پی خيال تو از خانه می روم... شب در سکوت خلوت من خانه می کني... من می نويسم از تو و از لحظه های عمر... پايين خاطرات من امضا نمی کنی؟
اعترافات عاشقانه 32

مهتاب × شب ≠ معنا
بهار + باران ≠ معنا
خورشید + نور × روشنی ≠ معنا
آسمان + ماه ستاره ها ≠ معنا

نمی شود معنا! جور درنمی آید! هرکار می کنم هیچکدام از این معادله ها جفت و جور نمی شوند! تو در نمی آیی! هرچه کم و زیاد می کنم جواب هیچکدامشان تو نمی شوی!...
در نظر منی، اما من هیچ جوری نمی توانم توضیح بدهم تو را. هرچه فکر می کنم هیچ کلمه ای، واژه ای، راهی پیدا نمی کنم که بشود تو را شرح بدهم یک جوری که بفهمند این زمینی ها. تو خوبی معنا، پاکی، بزرگی، اما وسعت این همه را نمی توان تصویر کرد... تو در کلمه جا نمی شوی... آنقدر بزرگی که عرش و هفت آسمان هم برای اندازه گیری ش کم است؛ چه رسد به واژه و من!...
دیشب، باز هم من بودم و جمع غریب آشنایانی که نمی شناسمشان. همه بودند... بزرگ و کوچک دور هم نشسته بودند حرف می زدند، می گفتند، می خندیدند. آخر یکی دوتا مهمان عزیز آمده اند این روزها از راه دور. می خواهند همه این یکی دور روز را که هستند دور هم باشند. هیچکس اما حواسش به من نیست... هیچکس حواسش نیست که من چقدر دلم می گیرد بین این آدم ها وقتی که تو نیستی... هیچکس نمی فهمد پشت لبخند من بغضی ست که می خواهد راه خودش را باز کند و باران شود روی گونه هایم... زمین و زمان هم که یکجا جمع بشوند به کار من نمی آیند وقتی تو نباشی. هیچ کدام این آدم ها که تو نمی شوند معنا... گیرم که تمام آدم های دنیا گرد هم بیایند، من تو را می خواهم. هوای دل گرفته ی من آفتاب چشمان تو را کم دارد. این ابرها هرچقدر هم که می بارم باز نمی شوند از هم. معنا، من بی تو می میرم! نمی توانم درک کنم این نبودن هایت را... نمی شود که کنار بیایم با جای خالی ات میان این آدم هایی که دوستم دارند انگار؛  و من هم شاید... فرض کنیم که خوب باشند همه ی این آدم ها، به خوبی تو که نمی شوند... نگاه هیچکدامشان که پر نمی کند جای خالی آسمان چشمان روشن تو را... لبخند تورا، حتی شبیه اش را هم نمی شود پیدا کرد میان این همه خنده های بی دلیل... معنا چه کرده ای با من؟!... کجا برده ای دلم را؟!...
معنا... معنا... معنا...
معنای خوب نازنین من... چقدر دلم تنگ شده برایت معنا... چقدر تنهاترم از همیشه این روزها... هوای بغضم باران نمی شود بی تو... من دلم می خواهد توی آغوش نازنین تو ببارم... من دلم می خواهد تو را بی هیچ کلامی در آغوش بگیرم و ببارم... و ببارم... و ببارم... آنقدر که خدا هم دلش بسوزد برای من. که دیگر نگیرد تو را از من. معنا... من تو را کم دارم... کم دارمت و می دانم که کمم برای تو... می دانم معنا... می دانم که تو باید شانه به شانه فرشته ای از آسمان بیاستی اگر که لایقت باشد... چقدر تو خوبی معنا... چقدر خوبی... که آسمان هم با تمام عظمتش مات مانده از تصور حجم لطافت پاک روح خدایی ات... چقدر تو خوبی معنای من... چقدر خوبی... ثریای نگاه من هیچگاه به گرد روشنی ات هم نمی رسد، می دانم تاریکم اما دوستت دارم معنا... توضیح نمی خواهد این عبارت! من دوستت دارم معنای من. «دوستت دارم» های تو قد جمله نمی شوند. من اما دلم می خواهد که تو بدانی. دوست دارم به تو نشان بدهم وسعت احساسم را. معنا، این «دوستت دارم» ها بی تو که ارزشی ندارند! تا به پای تو ریخته نشوند که معنا نمی گیرند!... این «دوستت دارم» ها مال تواند... برای تواند... گیرم که نشنوی شان، من اما دلم می خواهد بنویسم که تو معنای منی... که چقدر عزیزی برای من... که من هیچم بی تو...
من اندازه ی از تو نوشتن هم نمی شوم حتی؛ عاشقانه های بی سر و ته ام را به وسعت نگاهت ببخش معنا... من فقط دلم می خواهد تکرار کنم که «دوستت دارم»...

2 نگاشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387لحظه ی دلتنگی 18:12  به قلم مسافر کویر  |